امشب شب آرزوهاست . می گویند اگر نیت ها را خالص کنید می توانید به برخی آرزوهایی که امشب در ته دلتان است برسید .می توان از همین الان برای بسیاری از آمال و آرزوهای درونی مان نقشه ها بکشیم . هر کدام از ما با مراجعه به ته دلمان یک آرزو را برجسته تر از همگی می طلبیم . .
بی برو و برگرد همه مان آرزو داریم . یعنی نمی توانیم که نداشته باشیم . یکی مان سال آخر دبیرستان است و یا پشت کنکوری و ته دل آرزویش قبولی در کنکور و رتبه متناسب در آزمون کنکور است . یکی مان اما دانشجو است و بخاطر انتخابات مجبور است حجم زیادی از درسها را در مدت کوتاه تری امتحان بدهد صد البته آرزوی ایشان هم کسب نمرات برتر در این آزمون است . یکی مان هم در آزمون استخدامی شرکت کرده و عنقریب باید خود را برای شنیدن نتایج آزمون آماده کند . آرزوی ایشان هم قبولی در این آزمون است . آن یکی هم که مراد دلش دختری با وقار و سربه زیر و خانواده دار است و حالا که بعد از سالها توانسته دختری در خور شان خودش پیدا کند پدر یا مادر دختر مخالفت می کنند آرزوی این جوان هم از جنس دیگریست . آرزویش رسیدن به مراد دل است . .... خلاصه همه اینها از یک جنس آمال و آرزو دارند . اما آرزوهای سال 92 رنگ و بویی دیگر هم دارند . یک عده می توانند تمام آرزوهای کوچک و بزرگشان را به فراموشی سپرده و آرزویشان را به آزمون انتخابات شوراها و ریاست جمهوری محدود و منحصر کرده ند . با خودشان عهد کرده اند که اگر از این آزمون موفق بیرون بیایند بسیاری از آنچه که تاکنون را انجام نداده اند انجام دهند . این آرزو شاید یکی از معدود آرزوهای همه گیر و همه جانبه و همه پسند باشد . هم آنهایی که خود را در معرض رای عمومی گذاشته اند دوست دارند که انتخاب شوند و هم احتمالا آنهایی که نجات و آبادنی و سر سبزی و نشاط شهرشان را در گرو انتخاب یک عده و یا نفر خاص می دانند . به هر حال اینجا جایی است که اگربا دل صاف شود و با نیت خاص و خالص به میدان وارد شوند احتمال برآورده شدن این آرزوها بیشتر می شود .
برخی آرزوها آنقدر کوچک و خوارند که آدم رویش نمی شود آن را بر زبان آورد و یا جزو آرزوها مطرح کند .مثلا آرزوی پیدا شدن گوشی تلفن همراه گم شده و یا ... بگذریم در مقابل برخی آرزوها هم آنقدر بزرگ و مرتفع و دست نیافتنی اند که برای تحقق آنها حالا حالاها باید منتظر ماند و یا لااقل چند شب رغایب را پشت سر گذاشت .
برخی آرزوها پوچند و بی پایه و غیر قابل دسترسی و برخی ها
عزیزند و قابل حصول؛
در
پایان خطبه28 نهج البلاغه مى فرماید:« ترسناک ترین چیزى را که بر شما از آن
بیمناکم دو چیز است: هواپرستى و آرزوهاى دراز
"وَ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخافُ عَلَیْکُمُ اثْنَتانِ: اتِّبَاعُ الْهَوَى، وَ
طُولُ الاَْمَلِ"
اما انسان با آرزو همزاد است و با آن زندگی می کند. شب هنگام به امید و آرزوی روزی سرشار از سعادت و موفقیت به بستر می رود و صبح به امید طلوع دوباره خورشید و روزی توأم با بهروزی و سعادت از خواب بر می خیزد. انسان نمی تواند از امید و آرزو و خواسته جدا باشد چون او به گونه ای آفریده شده که این خواسته ها با اوست و به طور طبیعی و فطری و به حق در وجود او قرار داده شده است.
ما نیز به تاسی از کلام بزرگان دینی مان آرزوهای خودمان را محدود می کنیم .آرزوی سلامتی همه هموطنان ،آرزوی شفای مریضان و آرزوهای کوچک اما به لطف خدا تحقق یافتنی آرزوهایی از زبان کوچک فرزندانی فرشته صفت و پاک؛ شاید که خداوند مراد دل همه آرزومندان را با این شعر کودکانه اما زیبا بدهد
دستامونو می بریم بالا
با همدیگه میکنیم دعا
عمر زیاد به ما بده
هم به مامان هم به بابا
خدا که ما رو دوست داره
دعامونو قبول داره
چشم میندازیم به اسمون
میگیم خدای مهربون
غصه رو از مابردار
مامان و بابا رو نگه دار
اینکه آرزوی ما بود در صورت تمایل می توانید آرزوهای خود را در بخش نظرات وبلاگ درج کنید
ضمناً می توانید در همین بخش آرزوهای سایر خوانندگان را ببینید...
موضوعات مرتبط: شاعرانه ، متفرقه
حدیث قدسی میفرماید: "جَعَلتُ هذَا الشَّهرَ (رَجَبَ) حَبلاً بَینی و بَینَ عِبادی فَمَنِ اعتَصَمَ بِهِ وَصَلَ بِی" ماه رجب را ریسمانی میان خود و بندگانم قرار دادهام؛ هر کس به آن چنگ زند، به وصال من رسد.
باز ماه رجب از راه رسید، ماهی که آمده تا با صیقل دادن دل و آشتی دادن انسانهایی که در طول سال درگیر زندگی روزمره از خدای خود غافل شده و احیانا او را از یاد بردهاند، دل را به میهمانی خوبیها ببرد خوشا به حال آنان که برای رسیدن این مهمان که قرار است همسفر رمضان ما، باشد لحظه شماری میکردند.
با ورود به ماه رجب فصل نیایش آغاز میشود، فصلی که ماههای رجب، شعبان و رمضان را در خود جای داده و ماهی است که بندگان خاص خداوند در این فصل به عبادت خالصانه و راز و نیازهای خاضعانه میپردازند.
ماه رجب، ماه شعبان و ماه رمضان شرافت زیادی دارند و در فضیلت آنها روایات بسیاری وارد شده است. از حضرت رسول(ص) روایت شده که: ماه رجب ماه بزرگ خدا است و ماهی در حرمت و فضیلت به آن نمیرسد و جنگیدن با کافران در این ماه حرام است و شعبان ماه من است و ماه رمضان ماه امت من است کسی که یک روز از ماه رجب را روزه بگیرد، موجب خشنودی خدای بزرگ میگردد و غضب الهی از او دور میگردد و دری از درهای جهنم بر روی او بسته گردد.
و اما رجب، ماه رجب فرصت مغتنمی برای شستشوی دل و جان از گناه و غفلت و در ورودی به ماه پرفیض و برکت و میهمانی خدا یعنی؛ رمضان است.
فضیلت ماه مبارک رجب
در فضیلت این ماه عزیز روایات بسیاری وارد شده است؛ پیامبر خدا(ص) میفرماید: رجب، «شهرالله الأصم» است و بدان سبب آن را «اصم» نامیدند که هیچ ماهی به پایه عظمت آن نمیرسد.
از حضرت موسی بن جعفر(ع) روایت شده است که: هرکس یک روز از ماه رجب را روزه بگیرد، آتش جهنم یک سال، از او دور شود و هر کس سه روز از آن را روزه بگیرد بهشت بر او واجب میگردد.
و همچنین فرمود که: رجب نام نهری است در بهشت که از شیر سفیدتر و از عسل شیرینتر است. هر کس یک روز از رجب را روزه بگیرد البته از آن نهر بیاشامد.
از امام صادق(ع) روایت است که حضرت رسول اکرم(ص) فرمود که: ماه رجب ماه استغفار امت من است پس در این ماه بسیار طلب آمرزش کنید که خدا آمرزنده و مهربان است و رجب را "أصب" میگویند زیراکه رحمت خدا در این ماه بر امت من بسیار ریخته میشود پس بسیار بگوئید: «أَسْتَغْفِرُ اللهَ وَ أَسْأَلُهُ التَّوْبَةَ».
یا حضرت رسول اکرم(ص) فرمودهاند: هر کس ماه رجب را درک کند و اول و وسط و آخر آن ماه را غسل نماید، از گناهان خود پاک میشود مانند روزی که از مادر متولد شده است.
با همه فضایل و زیباییهایی که ماه رجب دارد و خداوند این ماهها و مناسبتها را تنها برای رسیدن ما انسانها به سعادت و کمال قرار داده و از خدا بخواهیم خدایا رجب امسال ما را متفاوت با سالهای دیگر قرار بده و از او بخواهیم خدایا؛ یک سال دیگر گذشت و یک ماه رجب دیگر رسید... کاش بشود در این یک ماه فقط با تو بود و گناه نکرد. ثواب کردن و عبادت تو در این ماه سعادت بزرگی است که نصیب هرکسی نمیشود.
اما...چقدر خوب میشود اگه قرار بگذاریم از امروز نمازهایمان را اول وقت بخوانیم، روزی چند آیه قرآن بخوانیم، هر روز صدقه بدهیم، سعی کنیم حرام خدا را حلال نکنیم، در انجام واجبات کوتاهی نکنیم و مستحبات را در حد توان انجام دهیم و ... به هرحال این ماه، ماه خود خداست، پس هرکاری که میتوانیم انجام بدهیم تا فقط او را خوشحال کنیم، سعی کنیم اگر میخواهیم کاری کنیم به نیت رضای خدا باشد در مناجات و دعاهای این ماه اول خدا را ستایش کنیم بعد نیازهایمان را بگوییم، خیلی بد است که هر وقت یک چیزی از خدا میخواهیم سراغش برویم، پس بیایم در این ماه، حداقل این را تمرین کنیم که خدا را برای خداییش دعا و ستایش کنیم نه تنها برای مشکلاتمان و برطرف شدن آنها...
خدایا؛ ای کسی که در هر امر خیری به تو امید داریم. ای آن که در مقابل اعمال اندک و ناچیز ما، پاداش بسیار عطا مینمایی عطا کن به ما در مقابل خواهش و خواستههایمان همه خیر دنیا و همه خیر آخرت را.
منبع: ایسنا

موضوعات مرتبط: عکس ، دیدنی های ایران وجهان
ادامه مطلب
گاهی گذشته را فراموش میکنیم و یک اتفاق ساده همه آن گذشته را برایمان زنده میکند. امروز که به مناسبت های مختلف تقویم روی میزی نگاه می کردم روز دوازدهم اردیبهشت را روز بزگداشت مقام معلم دیدم . یهو و بی هوا به یاد گذشته ای که هر سال از من دورتر و دورتر می شود افتادم . گذشته ای که با نام اساتید و معلمینی بزرگ گره خورده است . به یاد دوران مدرسه خودم افتادم. روز معلم یادش به خیر. از عید پولهایمان را جمع میکردیم که برای روز معلم کادویی بخریم. راستش اولش که از این خبرها نبود ولی بعدآ اینطوری شده بود . آنها که دارا بودند پیرهنی, قاب عکسی,لوازم خانه ای میخریدند و آنها که ندار بودند با چیدن شاخه گلی از گلهای محمدی کنار باغچه . هر چه بود و هر جوری بود کاری می کردیم که وقتی معلممان از مدرسه به خانه برمی گردد دستش پر باشد . با انواع کادوهای کاغذ رنگی شده . البته اگر آقا معلم زرنگ بود نقش چسب های قبلی روی کاغذ کادو را می دید و متوجه می شد که این شاگردش آنقدر پول نداشته که یک ورق کاغذ رنگی تازه برای کادویش بخرد . یادش بخیر که از مدتها قبل یک برگ کاغذ کادوی کنده شده از یک کادو را به دقت زیر فرش قایم می کردیم و در هر بار گرد گیری جابجایش می کردیم و از خود کادو بیشتر به فکر کاغذش بودیم .تمام دنیای کودکی ما در همان کادو جمع شده بود درست مثل کاردستی هایمان همه تقریبا یک شکل بودند چای ونفت و یک شیشه مربا خوری می شد کاردستیمان و حالا هم تقریبا همونجوری شده بود . از سر و شکل کادوها مشخص بود که اکثراً جوراب است و یا شاید یک جفت "پاتانی " و یا " گوری" و یا شاید هم مادر از ته صندوق قدیمی اش چیزی شبیه یک حوله و یا چنین چیزی کشف کرده باشد.خلاصه هر چی بود لبریز از عشق بود . زنگ که می خورد وقبل از ظهریها با شعار " بعد از ظهریان بخسه گله بنه کو جیخسه " به صف می ایستادند چهره معلمان دیدنی می شد . چهره ای لبخند بر لب و پر از اظهار رضایت و دستانی اغلب پر که به زور انواع و اقسام کادو ها را در خود جمع کرده بود و البته بعضی از معلمها هم که کمی احساس به اصطلاح با کلاسی می کردند ترجیح می دادند که کادو های خود را به مبصر مدرسه تحویل داده و درب منزل از ایشان تحویل بگیرند . . همه ارزش کادوهای جمع شده به اندازه یک روز حقوق کم معلم نمی شد ولی احساس رضایت از سرتا پای معلم سر شار بود . یه جورایی احساس می کرد که قدر زحمتش را دانسته اند . حاضر بود از جیب خودش برای همه بچه های کلاس کادو بخرد اما اونها درسهایشان را خوب بخوانند و زمانیکه ازشان سوال می پرسند سر نخارانند و من من نکنند و بهانه هایی مانند مادرم مریض بود را نیاورند . فردا صبح معلم روی ابرها حرکت میکرد . خودش نمی دانست چرا . تا حالا جایش نبوده ام اما از خیلی هایشان شنیده ام جورابی که برایش خریده اند با اینکه از جنس نخی اعلا نیست اما با تار و پود های عشق دوخته شده است . با اینکه آینه کوچک تو جیبی ای که کادو گرفته ارزش مادی چندانی ندارد اما نگاه به آن همه دنیا را جلوی چشمش می آورد انگاری جام جهان نماست . موهایش کم پشت است اما با همین شانه ای که برایش خریده اند می تواند تار موهای مهمان، مانده بر سرش را چنان نوازش کنند که حداقل آنها حالا حالا ها هوس ترک میزبان را نداشته باشند و یا معلمی را می شناسم که از بیست و چند سال قبل نمازش را بر سجاده کوچکی می خواند که شاگرد مدرسه راهنمایی اش با کوله باری از عشق از مشهد برایش کادو آورده است . حداقلش اینست که همه گذشته را از دریچه آن جانماز کوچک به تماشا می نشیند گذشته ای که معلمش دیگر تار مویی سیاه بر سر ندارد و شاگردش پیشوند نام دکتر را به جلوی اسمش می بیند. حالا دلمان بد جوری هوای آن روز ها کرده است . روز های گرم و خوب و سبز اردیبهشت . روزهایی با بوی تر سبزه و صدای جوی آب کنار مدرسه . روز هایی در " جیره مدرسه". جای همه شان سبز
غلامعلی نوری- میر شمس پور یحیی- برادران عباسزاده-طاهر صادق پور – حجت دلاوری- ابراهیمی – نیساری- شفقت-فرهودی-داراب رمضانزاده-قهرمان رضایی-جعفری- گلعلی ریحانی- علی نشاطی- سید طه قدسی- سید شمس الدین قدسی- رضا گلستانی-داریوش ادریسی –غلامحسین خرسندی- وحید کنعانی-رحیمی-عالی,سیدجعفر یعقوبی،و...
کمتر از معلمان گذشته مان خبر داریم آنها که تمام عشقشان ما بودیم و حالا که بعد از سالها مارا می بینند هنوز ذوق کرده و با تعجب گاه می پرسند که"نه بابا تو فلانی هستی؟".ای کاش معلم جایگاه رفیع خودش را پیدا می کرد ای کاش مجبور نبود برای تامین معاش و تامین حداقل هایش شغل دوم داشته باشد . ای کاش ما یاد می گرفتیم که جایگاه استاد و معلم کجاست ؟ اما افسوس که اکنون دانشجویان و دانش آموزان حتی با چرخش زبانشان این روز را کمتر تبریک می گویند.یا شان معلم پایین آمده یا دیگر معلم برایشان کمتر ارزشی دارد که با شاخه گلی شادش کنند. راستی گفتم معلم جایگه خود را پیدا کند شاید نفس ما از جای گرم درمیآیدبه قول آن شاعر عزیز " نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک/ چو دیوار ایستد پیشت/نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک". دوست داشتم حتما یادی از معلمان خوبی که تربیت کنندگان بسیاری از معلمان امروزی اند کرده باشم . شاید بعضی از آنها را اصلا ندیده باشم اما از آنها بسیار شنیده ام و آنهایی که ما دیده ایم همیشه چهره ناز و دوست داشتنی شان در خاطرمان خواهد ماند ؛ مرحوم سیدیوسف توکلی-مرحوم رجب نژاد،مرحوم غلامرضا یزدانی،مرحوم سید شمس پور یحیی،مرحوم رضا گلستانی و در نهایت معلم شهید حسن حسین نیا. یادت و خاطره شان را گرامی میداریم
در نوشته های بعدیم از تو سخن خواهم گفت از تو معلم عزیز و از تمام معلمانی که تو پرورش داده ای.. از توی یاد خواهم کرد که با تن بیمار و رنجور تمام زحمت یک نسل را به دوش کشیده ای چه این رنج مربوط به حضور در جبهه و جنگ باشد و چه این رنج از بار تربیت یک و چند نسل ؛برای معلمان ارزشمند داریوش ادریسی عزیز و سید علی اکرامی و همه معلمان آرزوی سلامتی و طول عمر باعزت داریم .روز معلم بر همه معلمان مبارک
مي توان در سايه آموختن /گنج عشق جاودان اندوختن /اول از استاد، ياد آموختيم/ پس، سويداي سواد آموختيم/ از پدر گر قالب تن يافتيم/ از معلم جان روشن يافتيم /اي معلم چون کنم توصيف تو /چون خدا مشکل توان تعريف تو/ اي تو کشتي نجات روح ما/ اي به طوفان جهالت نوح ما/ يک پدر بخشنده آب و گل است/ يک پدر روشنگر جان و دل است/ ليک اگر پرسي کدامين برترين/ آنکه دين آموزد و علم يقين
پست بعدی: انسان طبیعت و معماری در شاهرود
موضوعات مرتبط: در گذر زمان
برداشتی آزاد از مطلب منتشر شده در مورد شهید مسیح محمودی در سایت "روحانیون شهید"
"باتشان صلیب معشوقه باره هرکسی عاشق ببه دار بزنه
اینفره داد بزه از عاشقیم عاشقی مردن نیه از حاضریم
عمامش سرده پیگت عباش آوت بشه ا صلیب بن خیلی راحت
قرآنه د دسته بر سرش بگت چمانه مسیح بیو پرش بگت
سید مسیح محمودی در سال یک هزار و سیصد و چهل و شش در شهر کلور دیده بر عالم هستی گشود آن هم در خانواده ای منتسب به سلاله ی پاک اهل بیت (ع) .
تحصیلات ابتدایی سید مسیح در شرایط سختی سپری شد و همزمان با پایان کلاس پنجم ابتدایی او انقلاب اسلامی به پیروزی رسید. مقطع راهنمایی مسیح آغاز گردید او در این دوران با امام و انقلاب آشنا گردید و حضرت امام خمینی (ره) به عنوان شخصیت محبوب او تبدیل می شد، او عکس امام را همیشه در نزد خود نگه می داشت.
سید بعد از پایان مقطع راهنمایی، با راهنمایی روحانیونی که به کلور آمدند، کم کم احساس کرد که نیمه ی گمشده ی خود را در جایی دیگر جست وجو کند. او که همیشه پای ثابت مراسم مسجد بود و با دیدن هر روحانی و شنیدن کلام آن ها دانست که باید راه دیگری برای زندگی خود برگزیند و حوزه همان جایی است که می تواند به او درس معرفت بیاموزد و به روح پر تلاطم او آرامش بخشد و بر این اساس بود که تصميم گرفت، وارد حوزه ی علمیه شود. ولی برای این کار یک مانع بزرگ در سر راه خود داشت و آن شرایط سخت مالی خانواده اش بود به طوری که او حتی امکان تأمین هزینه ي رفت و آمد به خلخال را هم نداشت.
در هر منطقه و شهر و دیاری همیشه انسان هایی بوده اند که جامعه از خیرات و مبرات آن ها منتفع گردیده است و در این میان عالمان دین، همیشه جلو دار این امر بوده اند. انسان هایی که گاهی برای کمک به مردم مناطق محروم از بسیاری از چيزها و جایگاه های مادی و حتی معنوی خود می گذرند.
شاید بواسطه همین موضوع بود که سید مسیح ترجیح داد تا ورود به مدرسه جعفریه خلخال به یکی از علمای بزرگ تبدیل شود
او با وجود مشکلات و سختی های زندگی اش با جدیت و عشق و علاقه ی زیاد به تحصیل ژرداخت و بعد از این که کم کم اخباری از جبهه های جنگ می رسید. باعث شد او تصمیم خود را گرفته و در اولین حضورش به جبهه ی پیرانشهر اعزام شود با توجه به این که از حضورش در این منطقه هیچ کس مطلع نبود کسی نیز از دوستانش در کنارش نبوده اطلاعی آنچنانی از اين دوران زندگي شهيد در دست نیست.
بعد از حضور او در جبهه ی پیرانشهر در بازگشت به مدرسه ی مروی تهران انتقالی گرفت و در این حوزه به ادامه ی تحصیل كرد ولی از جبهه های جنگ نیز غافل نبود یکی از دوستان و همرزمانش که در دومین اعزام او در سال 1362 در کنارش بوده، سید ناصر جوادپور است او درباره ی اعزام و حضورش در منطقه ی جنگی چنین می گوید:
«اولین اعزام ما با لشکر 31 عاشورا بود که با هم از خلخال به مناطق جنگی جنوب دشت آزادگان اعزام شدیم و عملیاتی که در آن شرکت داشتیم، خیبر بود. در این عملیات از آن جایی که رزمندگان خط مقدم قبل از ما در خط مستقر شده بودند ما در پشتیبانی قرار گرفتیم و نتوانستیم به عنوان نیروهای خط شکن باشیم. بعد از پایان این عملیات سید مسیح دوباره به حوزه ی علمیه ی مروی بازگشت و به ادامه تحصیل پرداخت علاقه ی او به دروس حوزوی آن قدر زیاد بود که حتی کتاب حوزوی اش را به جبهه می آورد تا اگر فرصت و فراغتی پیدا کند، مروری بر آن داشته باشد».
سید مسیح با وجود حضور در حوزه ی علمیه ی مروی تهران و جبهه، از خانواده نیز غافل نمی ماند و در فصل تابستان و برداشت محصول هر طوری بود، در روستا حضور می یافت و در امور کشاورزی به پدرو مادرش کمک می کرد. همچنین ماه های محرم و رمضان نیز از جمله مناسبت هایی بودند که سید مسیح سعی می کرد در روستا حضور یابد. در این مناسبت ها که معمولاً مردم در مسجد باب الحوائج کلور جمع می شدند، مسیح هم سن و سال هایش را در گوشه ای از مسجد جمع می کرد و با آن ها درباره ی انقلاب امام خمینی و جنگ و جبهه صحبت می کرد.
آخرین حضور سید مسیح در جبهه که به مفقودالاثر يا شهادت او منجر گردید، در عملیات بدر در سال 1363 بود. سید ناصر جوادپور که در این عملیات نیز همراه سيد حضور داشته، در این باره چنین شرح می دهد:
«در این اعزام من و سید مسیح از تهران و با لشکر 27 محمد رسول الله در جبهه حضور یافتیم و در گردان ابوذر، گروهان سوم، دسته سوم سازمان دهی شدیم و بعد از گذراندن آموزش های خاصی که ویژه ي منطقه ی عملیات بدر بود در منطقه ی عملیات حضور یافتیم من خدمه ی دوشکا بودم برای همین از مسیح هم خواستم تا او با من باشد و به او گفتم بهتره با هم باشیم تا اگر اتفاقی برای یکی از ما افتاد، دیگری خبر شهادت را به روستا ببرد. به توصیه ی فرماندهان موهای سرمان را تراشیدیم تا بمب شیميایی نتواند از لابه لای موها عبور کند.
ما در نیروهای خط شکن بودیم و در تاریخ بیست و دوم اسفند ماه سال هزار و سیصد و شصت و سه در منطقه ی عملیات که دشت وسیعی در کنار رودخانه ی دجله بود، مستقر شویم و به این ترتیب عملیات شروع شد. با توجه به این که دشمن نیز از عملیات خبر داشت با آمادگی به مقابله با ما پرداختند. ولی ما توانستیم پیش روی کنیم مسیح همراه تعدای از بچه ها چهار پنج کیلومتر جلوتر از ما رفتند و در آنجا مستقر شدند و ما تا صبح آنجا ماندیم ولی از صبح زود پاتک عراقی ها علیه ما شروع شد. به طوری که چهار تانک جلو می آمد و هواپيماها مي زدند آن ها با این سلاح وقتی که رگبار می زنند ما احساس می کردیم که خاکریز ما کوتاه تر می شود تا غروب این کار دشمن تکرار شد و برای چندمین بار (پنجمین بار) اجازه ندادیم، ما را دور بزنند ولی از غروب به بعد تانک های دشمن شروع به محاصره ی بخشی از نیروهای ما کردند و توانستند بخشی از مناطقی از هورالعظیم را که بچه های ما از جمله مسیح، ستار محمودی و علی نظری در آن حضور داشتند به محاصره ي خود در آورند.
دشمن آن منطقه ی کوچکی را که مسیح و سایر بچه ها نیز در آن قرار داشتند آن قدر زیر آتش گرفته بود علاوه بر اين آن منطقه را آب هم گرفته بود و بچه های محاصره شده همگی به شهادت رسیده بودند.»
و به این ترتیب سيد مسیح محمودی در عملیات بدر و در منطقه ي هوالعظیم به شهادت رسید و سیزده سال پیکر مطهرش از پدر و مادر و نزدیکانش پنهان ماند تا این که سال 1375 گروه تفحص توانستند پیکر او را در میان شهدای دیگر از دل خاک منطقه ی عملیاتی بيرون بیاورند و پلاک و پوتین او را تحویل خانواده اش بدهند. سید ولی الله محمودی برادر شهید مسیح در این باره می گوید:
«من چندین بار بعد از مفقود شدن برادرم به هر جا که می شد، مراجعه کردم و از هر کسی که در این باره می توانست اطلاعاتی داشته باشد، پرس و جو کردم ولی نتواستم چیزی از او بیابم تا این که سال 1375 پلاکش پیدا شد. وقتی تابوت او را تحویل گرفتیم هنوز پیراهنی که سه نفری يعني من و شهید ستار و سید مسیح خریده بودیم در میان آثار باقیمانده ی او دیدم پدرم هنگام تشییع پیکر مطهر شهید، این پیراهن را از تابوت برداشته بود و مداوم می بوسید.»
بعد از شهادت سید مسیح یکی دیگر از برادرانش، سید شفیع نیز که محبت خاصی به برادر بزرگتر خود داشت، راه برادر را ادامه دادو راهی جبهه شد تا این که او نیز در عملیات کربلای پنج به تاریخ دی ماه سال 1365 در منطقه ی عملیاتی شلمچه و حدود دو سال بعد از شهادت برادر بزرگتر، به فیض شهادت نائل آمد.
وصیت نامه
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان
بنده سید مسیح محمودی ساکن بخش امامرود کلور فرزند سید علی محمودی در تاریخ 25/5/63 در یکی از چادرها وصیت نامه ي خود را به شرح ذیل می نویسم.
با درود و سلام به منجی عالم بشریت، امام زمان و نائب بر حقش امام خمینی و نماینده امام و امام جمعه ي خلخال و نماینده ي مردم خلخال جناب آقای سید مطهر کاظمی. حضور دیگر روحانیون محترم خلخال و دوستان و آشنایان و برادران، سلامي گرم دارم. امیدوارم که در حال جنگ، جنگ را فراموش نکنند و با سلام گرم به شما پدر و مادر عزیزم می خواهم جملاتی بیان کنم.
«انا لله و انا الیه راجعون»
ما از طرف خدا آمدیم و به طرف او خواهیم رفت ما که باید بمیریم چرا مردانه نمیریم؟
شهادت کمال انسان است و شهید نظر می کند به وجه الله.
پدر جان و مادر جان از اینکه شما را ناراحت کردم مرا می بخشید. پدر جان امیدوارم که اگر شهادت نصیب بنده ي حقیر شد مرا ببخشی. اگر من شهید شدم برای ما کوچک ها گریه نکنید و به یاد بزرگاني مانند حسین و علی اکبر و علی اصغر حسين گریه کنید ما که از بهشتی و رجایی و با هنر و غدیر و مختار و هاشم و محمد و مصطفی و صمد، وجه الله و بهمن، اصغر والماسی و یعقوبی و سایر شهدای اسلام و انقلاب اسلامی بهتر و جوان تر و خوب تر نبودیم. مادر جان به خاطر من گریه مکن. باز سفارش می کنم به خاطر حسین گریه (کنید). مادر جان تا زمانی که زنده هستی سیده ثریا را نگذار به پیش دیگران برود. مادر جان به خاطر من صورت خود را نکن غمگين نكن به خاطر من، لباس های سیاه بر تن نکنید و نمازهای خودتان را در اول وقت بخوانید.
پدرجان امیدوارم که مرا ببخشی و روز قیامت شما را می بینم. سلام مرا به رهبرم برسانید و هر وقت که خواستید مرا یاد کنید، وضو بگیرید ودو رکعت نماز بخوانید. به خاطر من گریه مکن. پدر جان، اگر می خواهید که در زندگی و دنیا و آخرت زنده باشید و نامتان زنده بماند، به طرف جبهه حرکت کنید. من نمی خواهم برای من شعار بگویید که هیچ عملی در آن نیست ولی به طرف جبهه حرکت کنید.....
پدر جان و مادر مهربان و برادان و خواهران و پداران و مادران که این کلمات را می شنوید اگر من صد بار بمیرم و دوباره زنده شوم، از خمینی دست بر نمی دارم. مادر جان، فرزندان را یکی پس از دیگری به طرف جبهه ها بفرست. مادر جان، اگر پیکرم را غرق خون دیدي، سلام مرا به دیگر شهدا برسان. مادر جان، شفیع و سمیع و عباس و عمار، رهروان خون شهدا هستند. اگر بخواهی به جبهه بیایند، فردای روز قیامت پیش زهرا جواب گو هستی. مادر جان، پدر جان، جانم فدای یک لحظه عمر رهبرم. مادرجان اگر من شهید شدم و پیکرم به دست شما نرسید، ناراحت نباشید. بعد از شهادت اگر پیکرم به شما نرسید و نتوانستید مرا پیدا کنید، موریانه های صحرا و مرغان هوا اگر جسدم را بخورند، ناراحت نباشید. مادر جان سلام گرم مرا بپذیر و مرا ببخش. مادر جان، من آن قدر به جبهه می روم و می جنگم تا شهید شوم.
ای جوانان و ای برادران، نکند در رختخواب بمیرید که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد. ای جوانان مبادا در غفلت بمیرید که علی در محراب عبادت شهید شد و مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید. که علی اکبر حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.
ای مادران، مبادا از رفتن فرزندان به جبهه ها جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمي توانید جواب زینب را بدهید که تحمل 72 شهید رانمود. همه خاندان و جوانان هايتان را به جبهه های نبرد بفرستید و حتی جسد او را هم تحویل نگیرید. زیرا مادر وهب فرمود سری که درراه خدا داده ام پس نمی گیرم.
برادران استغفار را از یاد نبرید که بهترین درمان ها برای تسکین دردهاست و همیشه به یاد خدا باشید و در راه او قدم بردارید و هرگز دشمنان بین شما تفرقه نیندازید و شما را از روحانیت متعهد جدا نکنند. که اگر چنین کردند روز بدبختي مسلمانان و روز جشن ابر قدرت هاست.
حضورتان را در جبهه های حق علیه باطل ثابت دارید. در امام بیشتر دقیق شوید و سعی کنید عظمت او را بيابيد و خود را تسلیم خدا كنيد و حجابتان را همچنان حفظ کنید. اگر شهادت نصیبم گشت آنان که پیرو خط سرخ امام خمینی نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند، بر من نگریند و در تشييع جنازه ي من حاضر نشوند. اما باشد که دعاي شهدا، آنان را نیز متنبه سازد و به رحمت الهی نزدیکشان کند...
پست بعدی:به یاد معلم عزیزم
توضیح:پست "ماهی دودی" به علت نیاز به ویرایش در وقتی دیگر ارائه می گردد.

مادر هرگز چهره معصوم و گندم گونش را فراموش نمی کرد . آن روز چهره اش گل انداخته و خاص و ویژه بود گویی مادر و خودش خوب درک کرده بودند که این رفتن ،آمدنی در پی ندارد . مادر نمی توانست از جگر گوشه اش دست بکشد و نمی توانست به خودش بقبولاند که به این راحتی از عزیز جانش دل بکند و او را رها سازد .یادش می آمد هر صبح که عباس را برای رفتن به مدرسه بیدار می کرد او را تا همین جا بدرقه اش میکرد و برای سالم برگشتنش آیت الکرسی می خواند "عباس " تو را به صاحب همین آیت الکرسی می سپارم .مراقب خودت باش. من بی تو می میرم ". عباس به زور خودش را نگه داشته بود . بغض گلویش را می فشرد . نمی توانست گریه نکند اما به احترام مادر همه وجودش صبر شده بود " مادر تورا به جان عباس برگرد". حرف که به اینجا رسید مادر ایستاد و عباس عزیز ترینش بود . آنقدر به مولایش ابوالفضل ارادت داشت که نامش را عباس گذاشت و حالا عباس او را به نام خودش قسم می دهد که برگردد . " عباس جان ،گل زیبای مادر ،تکیه گاه پدر برو ، به سلامت ،منتظرت می مانم تا برگردی .. لا اله الا هو الحی القیوم لا تاخذه ...".
مادر به رویا هایش فرو رفت ،آنجا که دست عباس را می گرفت و به باغ و باغچه می رفتند . از کنار همین باغچه بود که عباس را راهی مدرسه می کرد . وقتی عباس حتی یک سرماخوردگی کوچک هم می گرفت تمام شب را به بالینش بیدار می ماند . عباس را با دعا و صلوات بزرگ کرده بود . یادش به خیر دست عباس را می گرفت و زنجیر کوچک طلایی رنگش را به دستش میداد و راهی دسته عزارداری امام حسین (ع) میشد . از دور ته صف مردان را می پایید تا بزرگ مرد کوچکش زیر دست و پا نماند . عباس .. عباس ناز من عباس زیبای من . عباس من...
حال از آن روز سرد پاییزی که عباس رفت نزدیک به سی سال می گذرد و مادر همچنان چشم به در مانده است . دوستان عباس بعضی هایشان شهید شدند و بعضی از دوستانش هم اسیر شده بودند که بعد از چند سال آمدند و حالا تنها از بین آنهمه هم رزم و دوست و آشنا عباس است که نیامده است . آرام بخش قلب مادر همین عکس قاب شده به دیوار است و چشم های درخشانی که از داخل عکس با مادر حرف می زند و مرهم همه زخمهای مادر
پنج شنبه که می شود مادر مثل همه پنج شنبه های این بیست و چند سال چادر مشکی اش را سر می کند و با یک شیشه گلاب راهی قبرستان می شود . یک راست میرود سر قبر شهدا ،آنان که با عباس در یک سنگر بودند .دست های لرزانش گلاب را روی قبرها می پاشد و از توی کیف دوشی اش قاب عکس را بیرون میآورد و روی قبر می گذارد و آهسته اشک می ریزد . با گوشه چادر قاب عکس را تمیز می کند و آنرا به صورت میکشد . .. "پس چرا نمیآی عباس من ؟ مادر جان نمی بینی دیگر طاقت و توان آمدن تا اینجا آمدن را ندارم ؟ عباسم! نگفتی مگر مواظب خودت هستی و زود برمی گردی ؟ عباس گلم! تمام دوستانت آمدند و تو تنها ماندی ؟ مگر جنگ تمام نشده . عباس من !..." دیگر اشکی برایش نمانده .. گرمای خاصی در قلبش احساس میکند . گرمای یک دست بر دوشش باعث می شودبه عقب بنگرد کسی نیست ..چادرش را می تکاند و بلند می شود به همین گرمایی که به وجودش دمیده شده دلخوش می ماند تا هفته بعد ... " لا اله الا هو الحی القیوم لا تاخذه..."
- این پست به معرفی وبلاگ های منطقه شاهرود (چه آنهایی که مدیر وبلاگ شاهرودی بوده و یا وبلاگ به نحوی مرتبط به منطقه شاهرود است )می پردازد
- مدت انتظار این پست برای قرار گرفتن در مسیر انتشار حداقل دو ماه بوده است . از اینرو امکان دارد در شکل ظاهری و محتوا و قالب برخی از وبلاگ های معرفی شده نسبت به حال حاضر تغییرات اساسی ایجاد شده باشد
-انتظار می رود که خوانندگان وبلاگ های جامانده از لیست را که دارای ویژگی برشمرده باشند (یعنی مدیر وبلاگ از منطقه شاهرود باشد ) را یادآوری کرده تا نسبت به اضافه کردن ایشان اقدام شود .
پست بعدی: ماهی دودی
موضوعات مرتبط: از وبلاگ دوستان
ادامه مطلب
به بهانه نوروز ۹۲

ای صاحب کرامت ! شکرانه سلامت، روزی تفقدی کن درویش بینوا را
کم کم بوی عید از بین شاخه های درختان به مشام می رسد ؛ بوی زنبق های وحشی با عطر بیدمشک درهم آمیخته و نوید فرا رسیدن بهار را به همه اعلام می کند . خانه ها حتما تا حالا رسم هر ساله خانه تکانی را پشت سر گذاشته اند . لابد تا حالا فرش ها و ملحفه ها و موکت ها همه شسته شده اند و گرد و غبار از چهره خانه ها زدوده شده است و فضای دم کرده بازارها و بازارچه ها ، چانه زدن بر سر هزار تومان تخفیف بیشتر و شادمان شدن از خرید با تخفیف ، قهر و آشتی کردنهای مکرر و در نهایت لبخندهای نو ، پول های تا نخورده و به قول قدیمی ترها "پول هایی که گردن می زنند" صورتهای گل انداخته که به ضرب لیف و کیسه و اندکی سفید آب حسابی تمیز شده و رگهای خونی اش بیرون زده است ،خرید و گردش و خنده و خوشی و خوشحالی و شوخی و همه و همه تنها یک روی سکه اند ؛ سکه ای به نام روزگار .اما خود ما هم خوب می دانیم که روی دیگر همین سکه زندگی برای برخی دیگر با خواب های پریشانی همرنگ می شود .
هیچ واژه ای نمی تواند وصف کننده تلخی قطره اشکی باشد که شب عید از چشم های دردناک کودکی مریض حال فرو می افتد. هیچ خامه و نثر و نظمی نمی تواند سوزناکی دست های خالی پیرمردی را به تصویر بکشد که پسر جوانش با بیماری سرطان دست و پنجه نرم میکند اما دست خودش از همه جا و همه کس الا خدا کوتاه است .
هیچ قلمی نمی تواند بازتاب پریشانی اهل درد باشد و یارای آن را ندارد که آه و درد سوزناک زن جوان مبتلا به بیماری مهلک سل را به متن سفید کاغذ بیاورد .
هیچ دوربینی نمی تواند عمق آرزوی کودکی را نقش بر کاغذ کند که فرشته وجودش به بیماری سهمناک عفونت مجاری ریوی دچار است و هیچ عکاسی نمی تواند گریه های برخاسته از عمق وجود دخترک مبتلا به ضایعات مغزی را به تصویر در آورد.
چه جمله ای می تواند ترجمان دستهای خالی یک پدر باشد که حتی از تامین پول آزمایشات اولیه بیماری هپاتیت جوان برومندش عاجز است؟
کدام خبرنگار یا گزارشکر را یارای این است که در متن خبرو گزارشش گریه های مخفیانه فرزند و قدخمیده پدر و فریادهای از ته دل مادر را به خواننده منتقل کند؟
چقدر زیبا و دوست داشتنی است به زخم های فرو خفته ای که از درد به خود می پیچد و برای حفظ ظاهر هم شده سرپا می ایستد بیاندیشیم به دست هایی که از همه جای دنیا کوتاه است و اشک هایی که در چشمان خشکیده اند و به دلهایی که بسیار شکسته اند فکر کنیم
چه کسی می تواند زخم های بستر پدر خانواده را مرهم نهد همو که سالهای سال زحمت تربیت و تکامل یک خانواده را به تنهایی بر دو ش کشید . ؟!!چه کسی می تواند آرزوهای رنگ باخته "خالو" را رنگ و رو بخشیده و گیس های سفید" بی بی" را به روزهای اولش برگرداند . ؟ چه کسی می تواند گره ازتبسم تلخ خشکیده بر لبان ویلچر نشین دردمند را گشوده و قهقهه مستانه را به دیوارهای این خانه غم زده برگرداند؟چه کسی می تواند "دد" و "پجان" را بخنداند؟؟!!
چه کسی می تواند فتیله این خانه خاموش را که از فرط شرم کم سو شده است بالا کشیده و پاسخگوی فریادهای خاموش باشد ؟.چه کسی را یارای آنست که غمناکی دل ها را با تبسم لبها عوض کند؟
چه کسی می تواند گره از پیشانی چین خورده و صورت به سیلی سرخ شده پدر و مادری دردمند و نیازمند که همه وجودشان در فرزندی خلاصه گردیده که هر روز یک قدم بیشتر و جلوتر به مرگ نزدیک می شود باز کند؟
با خودمانم . با خودمان که فعلاً سکه روزگار طرف خوبش را به ما نشان داده است !ما که فارغ از چشم های بارانی یک مرد همه گریه هامان را گم کرده ایم و گیسوی هیچ دخترک نیازمند را با دستان محبتمان نمی بافیم. ما که آنقدر درآمدن آفتاب و شب شدن روز برایمان عادی شده که فکر می کنیم چهار ستون بدنمان همیشه محکم و استوار و برقرار خواهد بود .ما که ....
بیا کمی به آنسوتر از اینجا بیندیشیم و فکر کنیم! بیا با گرمای دستمان چراغ کومه نشینان و نیازمندان را بیفروزیم . بیا برای دخترک مریض و بدحال ،برای پدر سرطانی خانواده ، برای جوان برومند اما افتاده خانه نشین شمعی به یادگار بیفروزیم
شادی و عید حق و سهم همه است اما برخی از آنان که با مابودند و هستند ،برخی ها که همزبان و هم کیش و هم مسلک و همدل مایند به هر دلیلی از آن محرومند . بیا حال که در کشاکش دهر سهم امروز تو و ما سلامتی است به شکرانه نعمت دل های غمگین بی سهم را شاد کنیم و شیرینی عید را در کامشان بنشانیم.
علاقه مندان می توانند کمک های مادی خود را از طریق شماره حساب بانکی ۰۱۰۳۲۳۸۰۵۸۰۰۶ سپهر بانک صادرات به نام موسسه خیریه درمانی عاشورای شاهرود واریز نموده و برای حمایت معنوی یا مراجعه حضوری به آدرس شاهرود- کلور - جنب مسجد حضرت ولیعصر(عج) یا تماس باشماره تلفن۰۴۵۲۴۶۲۳۶۸۶ اقدام نمایند
پست بعدی:ایستگاه وبلاگ های شاهرود
از قدیمی ترین آواها و نواهای سرزمین شاهرود اطلاعی در دست نیست یا لااقل نگارنده از آن اطلاع ندارد اما شاید اولین آوای بعد از انقلاب در سرزمین شاهرود مربوط به آوای ماندگار هنرمند وزین "پور محسنی کلوری "است که با کمترین امکانات و به شیوه ای هنرمندانه اشعار زیبایی در رثای شهدای کلوری و با صدایی دلربا ضبط کرده بود . بعد از آن تا مدتها خبری از انتشار آوا یا نوایی به زبان تاتی نبود تا اینکه به یکباره کاستی که ابتدا نامی نداشت و سپس نام ونگاونگ برآن نهاده شد به اکثر خانه ها رسوخ پیدا کرد . این کاست که به زبان تاتی نبود اما با توجه به نزدیکی زبان تالشی و تاتی صدای سید هادی حمیدی تا عمق خانه ها نفوذ پیدا کرد . "آوایی جاندار و دقیقاً متناسب با فرهنگ حاکم بر سرزمین شاهرود و تالش.
شاید یکی از عمده دلایل محبوبیت و پذیرش این کاست در بین عامه این بود که بسیاری از شاهرودیها بسیاری از گذشته خود را در این کاست پیدا می کردند .و در عین حال ارتباط بسیار مستمر و گسترده ای بین مردمان این دو سرزمین وجود داشت و دارد؛تا جائیکه اصالت و آبا و اجداد سید هادی حمیدی از دهستان زیبای شال مطرح گشت . اما با همه این اوصاف و صرف نظر از این موضوعات نباید از هنر به یاد ماندنی و جاودان حمیدی نیز گذشت که با آهنگ سازی بسیار زیبای فریدون شهبازیان خود را در برهه ای به پای ثابت برنامه با کاروان شعر و موسیقی شبکه دو تلویزیون کشاند و سهیل محمودی نامدار را تحسین گوی خود کرد . 
"صبا گسکری بازاره ؛عمو کیله جان برن مکه استیخاره؛ عمو کیله جان"
آوای ماندگار سید هادی جاودانه شد و مطلع آهنگ ها و آواهای ماندگار دیگری شد اما به سبک و سیاق دیگر . در این بین جمشید حداد اولین هنرمندی بود که اشعار خود را با مضامین اجتماعی در قالب یک کاست ارایه کرد . این هنرمند شاعر نیر دقیقاً متناسب با سلیقه عامه مردم شاهرود سروده و اجرا کرده بود . و شاید رمز پذیرش عامه آن نیز در همین نهفته بود و از طرفی حداد با عمق وجود زندگی در شاهرود را درک کرده و با وجود خود همه فرهنگ ناب این سرزمین را درک کرده بود . . کاست این هنر مند دست به دست می شدو اشعار زیبایش دهان به دهان می چرخید . و وی هم با درک کاملی از این نیاز به ارائه کاست های دیگر اقدام کرد . حداد شاعر بخش هایی از هنر خود را به بهمن موذن زاده اهدا کرده بود و بهمن نیز در پاسخ مجموعه ای از اشعارش را به وی اهدا کرد .که توفیق استماع آن فراهم نگشته است .
"سری که هنجوره مان پیش گته یا بو واتن آتیه کو چه پیش خا با"
ترس بسنده کردن به همین وضعیت و عدم انتشار آوایی تازه همه گیر شده بود که یخ چندین ساله بازهم به دست توانای گروه هنری " زیرون " آب شد . گروه هنری زیرون متشکل است از سید رضا هاشمی نژاد و برادران (قربانعلی وشکور)و علیرضا رحیمی و اینبار باهمراهی سید اکبر محمودی
هسته اولیه گروه هنری زیرون یک گروه سرود با نام "سبکبالان عاشق" بود و با تداوم فعالیت ها این گروه هنری توانست سرآغاز بسیار مناسبی بر فعالیت های هنری در زمینه های مختلف از جمله آواهای تاتی بود به گونه ای که اولین مجموعه آواهای تاتی به نام این گروه هنری ثبت شد.. سی دی منتشر شده که با نام " لیله" معرفی و عرضه شده بود شامل 8 آهنگ و قطعه مختلف است.. شاید اگر امکانات کافی و حمایت های وافی برای تامین استودیوهای ضبط و فیلمبرداری پیشرفته و انواع اقدامات بعدی هنری در اختیار این گروه قرار می گرفت بی شک جایگاه آن در جایی فراتر از وضعیت فعلی بود .
"بلنده کویان سر گیرند زرجان پر ایور سبزه زاره چته سران نای ور"
این سی دی که با همراهی و هم نوایی تعدای از دختران جوان شاهرودی همراه گشته به زیور تصاویری و صحنه هایی زیبا از شاهرود آراسته شده است .
{به نظر می رسد حال که زمان مناسبی از تجربه اول گذشته و امکانات نیز تاحدی فراهم گردیده است این گروه با تجمیع تمام توان خود یادگار زیبایی نیز از خود برجای بگذارند.}
از آنجائیکه احترام به هنروهنرمند واجب و لازم است و فراهم کردن امکان دانلود کردن تناقض آشکار با این موضوع داردامکان قراردادن بخش یا بخش هایی از این سی دی برای دانلود و مشاهده میسر نگردید..
همشهریان شاهرودی هرگز خاطرات خدمات والای گروه هنری زیرون را به فراموشی نخواهد سپرد .
"آهای امانم لیله جان لیله لیله لیله بی ت ممانم لیله جان لیله لیله لیله"
اما این سرانجام کار نبود و با اینکه شواهد کافی وجود داشت که برخی بزرگان و صاحب نظران تات زبان به شعر سرایی و هنر نمایی در این زمینه پرداخته و می پردازند از جمله دانشمند عزیز جناب دکتر عبدلی اما هرگز آوایی از ایشان عرضه نگردید. در این میان برخی هنرمندان نیز چنین روالی داشته اند از جمله مرحوم غلامرضا یزدانی .
به هر حال در ادامه علی همدمی نیز دست به کار شد و مجموعه اشعار خود به زبان شیوای تاتی را عرضه کرد که مورد اقبال عمومی واقع شد . علی طبع شاعرانه را با قریحه تاتی در آمیخته و برای سنجش آرای عموم و نظرات مردمی به بازار عرضه نمود . همان کاری که بسیاری دیگر از شاعران هنرمند کلوری از جمله علی رضا حداد و جواد معراجی و بقیه ترجیح دادند اشعارشان را به صورت مکتوب داشته باشند تا آوا و همراه با آهنگ
گرچند آواهای نازنین تاتی را بیشتر در ایام سوگواری دهه محرم و از زبان هنر مندان تات زبان شنیده می شوداما اخیراً بلوتوثی از یکی از دوستان دریافت شد که اشعاری از شاعر توانای شالی دست به دست یا گوشی به گوشی می شد.. اشعاری از محمد کشاورز. با مضامینی اجتماعی....
پست بعدی: شکرانه سلامت
موضوعات مرتبط: همراه با شاهرود
توضیح:پائیزان عنوان پستی زیبا و دلنشین از نویسنده توانمند "سید رضا هاشمی نژاد" در وبلاگ "فرهنگ تات" است . با خواندن متن دل آدم می گیرد و خاطرش برای خیلی چیز ها تنگ می شود . حسی غریب سراسر وجود آدم را به رعشه در می آورد. بوی نان تازه با پنیر و لابد یک چند تا سیر تازه چیده شده و آبی که آدم را از همه دنیا سیر می کند با بوی مرگ وشاید مرگ خاطره ها و یاد ها در هم می پیچد و نهیب می زند که مبادا آنقدر غرق شویم در عادات روزمره مان که در آمدن خورشید برایمان عادی شود . سید رضا در متن زیبایش یادمان می آورد که"زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست".متن زیبایش را به تماشا می نشینیم با این مطلب پایانی که:"برگ ها هرگز نمی دانند کدامین برگ زودتر به زمین خواهد فتاد......آیاد باد میداند؟...."

خورشیدراهش راكج كرده است،سایه به آستانه نمی رسدبادبرگهاراجارومی كند،خش خش وسروصدای برگهای زردو نارنجی كه درحركتندوفرارمی كنند.فقط تك برگهای نه چندان سبز به روی شاخه هاانتظارمرگ می كشندوبرگهای پلاسیده دربرزخ نگاه ها به زمین چسبیده اندومنتظرخشكیدن یكی یكی،دوتا دوتا،گروه گروه . . . می روند بادهمه راكشان كشان باخودمی برد.
یكی یكی دوتا دوتا گروه گروه دست بچه هایشان را گرفته ساكها (كیفها) به دست و كوله بارها به دوش ، پایانه منتظر است آلپ را نمی شناسم هیمالیا نرفته ام ، بر بلندای پلنگاه به پائین دست ها نگاه می كنم این سلسله كوه ها همواره در طول قرون متمادی همچنان نظاره گر این رفت هاست ، ماچ و موچ وخداحافظی ، اتوبوس بوقی می زند ناله ای می كشد و به طرف بالا حركت می كند و دستانی كه در دود تكان می خوردند. هوای سالم كوهستانی كمی سرد شده سرما گوش را می گزد چشمان بدرقه گران چندان رمقی ندارد .
اتوبوس رفته است و نگاه ها همچنان خیره به راه یكی دو تا دست هنوز در مسیر باد تكان می خورد ، اینها كه رفتند خوب هایش بودند بد هایش تلفن هم نمی زنند چه برسد آمدن ... شاید تنها دغدغه شان این است كه پیر منتظر كی تمام كند و سه هفت و چهلی وتمام تا سال دیگر خدا كریم اگر زمستان بیافتد چه بهتر سالهای سال است كه برف و زمستان دیار را ندیده اند تجدید خاطره ای می شود، یادش به خیر بچه گی ها راه مدرسه ، رفتنی سر می خوردیم و آمدنی گشنه و شكم خالی سربالایی را می كوبیدیم تا خونه و باز هم یادش بخیر صدای اذان سید تقی راستی شنیدم فوت كرده خدا بیامرز ... تا همین چند وقت پیش صداشو كه می شنیدم گشنم می شد آره رفتنی آسون بود آسان آسان ولی آمدن چه ؟ از وقتی كه از تنور خانه بی بی دود بالا نمی آید بوی گرم نان خانگی تو محله نمی پیچه دیگه گرمی و دلگرمی ، محبت و ... اوه ... یواش ، داری كم كم شعار می دی ... تقصیر ندارن كار یا بهانه كار همه را بدنبال خودش می كشونه مهاجرت ، نه ، فرار ... از بی كاری این دیار كهنه و قدیمی را خالی كرده یادش بخیر ، یادش بخیر یكی یكی ، دوتا دوتا ، گروه گروه غروبها در كوچه های تنگ و خاکی قدم می زدند پیر و جوان ، بچه و ... زنهاهر روز دم در یك خانه پاتوق داشتند اگه پول نبود دلخوشی بود كوچه ها بزرگ شده خیابون ها گل و گشاد دیگه از خاك خبری نیست و از اون آدم های خاكی هم .
تو اون كوچه ها همش صفا بود شور و عشق ، همدردی و محبت ، نه نمیشه واژه كم می آد كلمه و جمله نمی تونه همه اون خوبی ها رو وصف كنه تو این كوچه ها غروبها چرت میزنن و دهن دره می كشند دود لوجنكها جاش را به دود افیون داده زیبایی دختر كان عطر قدیم نداره غیرت و مردانگی پسرها لاف و پختگی و دلچسبی گذشته توش خبری نسیت ، یكی یكی ، دوتا دوتا، گروه گروه جمع می شن كلون چوبی این در كهنه افتاده باید برایش فكر قفل آهنی بود ! اشهد ان لا اله الا الله... به شرف لا اله الاالله ... صدای دلنشین و غریب ((اجان آقا)) و روی دستها بالا می رود و به طرف بالا حركت می كنند برگها با تابوت مسابقه گذاشته اند كدام زودتر می رسد ؟
الصلاه ... الصلاه ... الصلاه ... اینها چار پنج تایی بیشتر نیستند سید تقی كه مرد خدابیامرزه دیروز چهلم سید مرتضی بود ...راستی میگن غروب سید معروف هم فوت كرد جای اینها را كی می گیره ؟ آیا گرمی این صداها تكرار می شه؟ كسی پیدا میشه مثل اینها قرآن و دعا و چاوشی بخونه و دلنشین اذان بگه ؟ نارنجی ، قرمز ، آبی ، زرد ، سفید نه آسمان به سرخی میزند ،خورشید راهش را كج كرده است كم كم قصد غروب دارد ، پائیز با این همه زیبایی با این همه رنگ آمیزی كه لحظه به لحظه دور نمای تازه تری خلق می كند دلگیر است یكی یكی ، یكی یكی ، یكی یكی به طرف خانه هایشان می روند تا صبح فردا كه شهر نیمه مرده از تعطیلی در می آید ...
سیدرضاهاشمی نژاد
موضوعات مرتبط: از وبلاگ دوستان
نگاهی به آمار و ارقام:
شاید باورمان نشود . در منطقه شاهرود 47 نفر بیمار صعب العلاج وجود دارد که 5 نفر از آنان زیر 2 سال سن دارند،5 نفرشان از 10 تا 20 سال دارند و و 17 نفرشان 20 تا 40 ساله اند و بقیه شان هم سنی بین 2 تا 10 سال دارند ... از این تعداد 20 نفر بیمار صعب العلاجی کلوری و 27 نفر مربوط به سایر روستاهای شاهرود می باشند آمار خود گویاست که چه میزان از بیماران شاهرودی به چه میزان کمک هایی نیاز دارند . اگر به طور متوسط هر بیمار هزینه درمان سالیانه ای بالغ بر 40 میلیون تومان داشته باشد با یک حساب و کتاب سرانگشتی می توان پی برد که رقم یک میلیارد و هشتصد و هشتاد میلیون تومان حاصل می شود . این رقم چگونه به دست می آید و بیمار صعب العلاج که غالباً برای تامین حداقل هایش دچار مشکل است باید چگونه به زندگی خود ادامه دهد.
می توان گفت کمک سازماندهی شده مردم کل کشور به بیماران شاهرودی از طریق موسسه عاشورا صورت گرفته که این رقم در طول عمر کوتاه این موسسه نو نهال شامل 60 میلیون تومان کمک نقدی و 40 میلیون تومان کمک بلاعوض با خرید تجهیزات و دستگاهها بوده است . از اینرو می توان گفت که کمکی غیر از این صورت نگرفته و تمام کمک مردم همین بوده و بس.
بارقه های امید دمیده شده و دغدغه ای که از گذشته بسیار دور وجود داشت و آن فقدان راهبری کمک های مردمی به یک سمت درست منتهی گردید و از این مسیر زیبا بود که دانه های شکل گیری یک موسسه خیریه به نام موسسه عاشورا کاشته شدو. این موسسه با تاسی از نام والای خود امروز به یک نهال نحیف و صد البته رو به رشد تبدیل شده است . موسسه ای که همه می شناسند ش و یا حداقل اسمش را شنیده اند . به دست اندرکاران آن باید دست مریزاد گفت
نمونه هایی از کمک های مردمی
نام مردم شاهرود را در ربودن گوی سبقت از همدیگر برای انجام کمک های بلاعوض و انسان دوستانه باید با طلا نوشت با نگاهی به همه آنچه که از گذشته تا کنون در منطقه ما اتفاق افتاده می توان امیدوار بود که هنوز همه لازمه ها و لوازم زندگی در زمانه ماشینی امروز به کالبد زندگی مردم و شهروندان شاهرودی رسوخ پیدا نکرده و این عوامل دست و پا گیر تور نامرئی خود را به همه ارکان زندگی مردمان شاهرودی نتابیده است و گواه آن بسیاری از اتفاقات میمون و مبارکی است که از حضور شهروندان روستاها و همراهی شان در مجالس عروسی و عزای همدیگر گرفته تاصحبت کردنشان با یک زبان و مماششان با یک فرهنگ مشترک است که شعر زیبای " بنی آدم اعضای یکدیگرند " را به شکل بسیار زیبا و کم نظیری معنا می کند
از جزییات امور خیریه در روستاههای اطراف کمتر اطلاع در دست است اما نمونه های بسیار خوبی در دست است نمونه این موارد ساخت بارگاه عظیم برای مرقد مقدس سید احمد معراجی در روستای اسبو و مشارکت کم نظیر اکثر اهالی و مخصوصاً همشهریان لردی در آن، ساخت مسجد زیبا در روستای خانقاه گیلوان و نیز همچنین مسجد امام سجاد (ع) گیلوان که تمام موارد با کمترین دخالت سازمانهای ذیربط دولتی توسط خیرین ساخته شده است به این موارد تجدید بنا و ساخت مساجد سه گانه کلور ،دو باب غسالخانه در کلور راباید اضافه کرد . همچنین اهدای زمین برای ساخت مدرسه شبانه روزی و اهدای زمین برای ساخت کتابخانه عمومی توسط مرحوم یحیی رنجبر و باز اهدای زمین برای ساخت هنرستان توسط سید سعادت سراجی از جمله این موارد است . براحتی می شود تعداد بسیار زیادی از موارد از این دست را لیست کرد.
شما می توانید به ادامه این لیست تجدید بنای امام زاده حمزه (ع) درو و نیز مسجد این روستا را اضافه کنید.
به تعداد قربانی های مساجد شهر و روستای شاهرود در همین محرم گذشته نگاهی بیاندازید . در مسجد باب الحوائج کلور به تنهایی به تعداد 200 الی 230 راس گوسفند در محرم امسال و در یک روز قربانی صورت گرفت که با احتساب متوسط رقم 200 هزار تومان برای هر گوسفند رقم 46 میلیون تومان حاصل می شود
آنچه که منطقه گردشگری امامزاده عبدالله کلور را به منطقه ای با همین عنوان تبدیل کرد بارگاه باشکوه امام زاده عبدالله است که نمونه ای کم سابقه از همت والای مردمان شهر و دیارمان است که امام زاده را به نماد همکاری و همیاری شهروندان و اردتمندان تبدیل کرد .
یادمان نرود که مادر شهید وجه الله عاشوریزاده ساختمان قدیم اداره پست کلور را خریداری کرد و بهسازی کرد و به بهزیستی ا هدا نمود و یا پانصد متر بالاتر حرم " زرده گله ایمامزاده" بهسازی شد و یا همچنین بقعه سید حسین و ...
خوب است بدانیم همین مادر شهید منزل مسکونی خود را نیز وقف کرده و به اداره اوقاف اجاره ماهیانه می پردازد
به این لیست بلند و بالا می توان اعزام شهروندان به سفرهای زیارتی ، تامین لباس و کتاب و لوازم التحریر برای روستاییان و بسیاری از مواردی را که از دیدها پنهان است و نه خود افراد حاضرند اسمی از ایشان برده شود و نه اطلاعی از آن در دست است را اضافه کرد .
حال این سوال مطرح می شود چگونه می شود مردمانی که این همه دست به کار خیر دارند از کمک کردن به همسایه و همشهری و دوست خود ابا ورزند؟ پاسخ واضح و روشن است . با تامل در گزارش مسولان موسسه عاشورا به راحتی می شود دریافت که مشکل در مدیریت این کمک ها بود که با شکل گیری این موسسه تا حد بسیار زیادی مرتفع گردید
چند پیشنهاد
اول اینکه دست اندرکاران این امر خیر همچنان در پس پرده بمانند و مسببان و بانیان خیر و عوامل آن به یک گستره بزرگ پخش شوند تا مبادا خطای سهوی و یا عمدی و یا خدای نکرده ورود عوامل به یک جریان خاص و مشخصاً سیاسی به چهره این موسسه ضربه بزند
دوم اینکه این جریان تا می تواند افراد خوش نام و سابقه را به جریان خود اضافه کند و از این طریق به جذب کمک های مالی و معنوی از تمام نقاط کشور و حتی دنیا اقدام کند .
سوم تشکیل اتاق فکری است متشکل از افراد صاحب نظر و صاحب فکر و ایده که به سرانجام رساندن این پروژه کمک کنند . این اتاق فکر با تشکیل جلسات مستمر می تواند راهی به سوی تعالی مادی و معنوی بگشاید
چهارم یکی از اصول اصیل پزشکی و علم طب مقدم بودن پیشگیری بر درمان است . موضوعی که به شدت مورد بی توجهی است . به نظر اگر این موسسه از ابتلای حتی یک نفر از شهروندان به بیماری صعب العلاج جلوگیری کند می تواند به بسیاری از اهداف خود برسد . چاپ بروشور اطلاعرسانی ،توزیع فیلم های آموزنده ،توزیع اقلام اطلاعرسانی ،دعوت از سخنرانان صاحب سبک علم پزشکی و ... راهکارهایی خوب در این زمینه اند.
پنجم تمرکز برای استفاده از همه ظرفیت های منطقه و تشکیل بانک اطلاعاتی جامع از شهروندان شاهرودی است که نه فقط در حوزه علوم پزشکی بلکه در هر زمینه مرتبط دارای اعتبار خاص مادی و معنوی اند که الحمدلله مقدمات آن فراهم شده و تاحدی نیز کار پیشرفت داشته است..
ششم ؛ مشکل بتوان باور کرد مردم یک شهر سه هزار و چند نفری در عرض چند سال کوتاه و به فاصله ای تقریبا کوتاه ازهم سه مسجد و یک امامزاده را با این عظمت و زیبایی تجدید بنا کنند اما از یک جمعیت چند ده هزار نفری با گستره ای به پهنای کشور و صد هزاران مرتبه خدا را شکر با مردمی بعضاً برخوردار از وضعیت مالی مناسب در شهر های مختلف کشور از رشت گرفته تا تهران و.. تمام کمک های صورت گرفته به موسسه خیریه ای با این اهداف عالی در حد صد میلیون متوقف مانده باشد . به نظر اطلاعرسانی شفاف و گسترده از این موضوع عایداتی بیشتر را عاید خواهد کرد و دست دست اندرکاران را برای کمک رسانی بیشتر و بیشتر باز خواهد کرد .
سخن آخر با هم دلان
شنیده و دیده ایم که برخی همشهریان با برقراری ارتباط مناسب و دوست داشتنی در تهران و برخی شهرهای دیگر اقدامات خیر خواهانه زیادی در این زمینه انجام داده و به یاری همشهریان بیمار خود شتافته و کمک شایانی در این زمینه انجام داده و می دهند . رفتار همین دوستان را که شاید راضی به بردن نامشان نباشند را باید الگوی خود قرار دهیم .
ما با آموزه های دینی و مذهبی خود نیک دریافته ایم که " بگیر تو دستان فتادگان را به حکم یزدان تو مهربان"
دوستان ، همیاران و همسالان و همشهریان و در یک کلام هم دلان عزیز ساختن دنیا و آخرت در گرو رسیدگی به امورات بیماران است . بهترین فرصت برای ساختن دنیا و آخرتمان به تاسی از ایه شریفه " ألَذینَ یُنفِقونَ أموالَهُم بِالَّیلِ و النَّهارِ سِرّاً و علانیهً فَلَهُم أَجرُهُم عِندَ رَبِّهِم و لا خوفٌ عَلیهِم و لا هُم یَحزَنون"
کسانی که اموال خود را در شب و روز، پنهان و آشکارا انفاق می کنند اجر و پاداش آنان نزد پروردگارشان است. و نه ترسی برای آنها است و نه غمگین می شوند(بقره 274)،
" فراهم است . فارغ از هر نوع دلبستگی به زخارف دنیایی که از کیدهای شیطان در این چنین امورات مثبت است فرصت فراهم گشته است . بنابراین شایسه است با کمک کردن به این موسسه مسولان آنرا در دستیابی به اهداف والایشان یاری رسانیم
زندگی در گذر است با همه فراز و نشیب هایش . امروز برای ما و امکان دارد فردا علیه ما باشد و به فرموده امام علی (ع): دنیا برای تو دو روز است یک روز به نفع تو و طبق تمایلات توست و یک روز به ضرر تو و بر خلاف خواهشهای تو است روزی که به نفع تو است و نعم الهی را در اختیار داری تکبر و سرکشی نکن و روزی که به ضرر تو است و گرفتار ناملایماتی صابر و بردبار باش . نهج البلاغه حکمت 390
امروز اگر روز گار بر وفق مراد ما نیست با صبر پیشگی و اگر بر وفق ماست با گشاده دستی و انفاق از آنچه تا حال نصیبمان شده است برای ایام ناتوانی خود را بیمه کنیم.
پست بعدی:آواهای سرزمین مادری
موضوعات مرتبط: متفرقه

مرحمت فلاح زرین کار-حسین فلاح زرین کار-صمد صفیاری- قربانعلی صفیاری- سیدجواد محمودی-سیدمسعود محمودی- سیدحسین یحیی زاده-سید علی یحیی زاده-هاشم اصلانی-سید حسین یعقوبی- مصطفی خدامی- سعادقلی ایمانی- سید محمد اکبری-سید قدیر محمودی- سید ستار محمودی-سید شفیع محمودی-سید مسیح محمودی-سید کریم کریم پور-بهمن جهانگیری- اصغر اخوان-سید معروف ایرانی- علیرضا نظری- وجه اله عاشوریزاده- الیاس پرتوی- شهید نوری زاده-ضرغام نصیری-نوید سلیمی-محمد داداشی-ثروت بدلی-قاسم حاج بابایی-فخرالدین سراجی-البرز حداد – داور بهشتی-عباس وزیری- قاسم آگهی-جمشید ادریسی-غلامرضا کلوری-اصغر قریشی-ولی محمد شفیعی-علی عسگری-علی النقی محمدی-صادق روشنی- داریوش حقی-هرمز عباسی-سید سجاد حسینی-محمد قلی قربانی-نصراله محمدی-مازیار نوری-سید نظام نظامی-عسگر اشکانی-سعادقلی آرقند- محرمعلی رحمتی- سید احمد مهری- سید قدیرقدرتی-محبتعلی کاظمی-عقیل نباتی-محمد یاری-رحت اله ذکی پور-عبدالرسول علیزاده- روشنعلی پیمایی-معصوم صمدی-احمد قاسمی-مجید محمدی-خانعلی اندبیلی- محمد رجبی-حبیب اله کیکاوسی-ویژنگ کرمنژاد- زمضان ماه پسند-حسین شیرینی-سرمعلی اصلانی-فتح اله هلالی-قربانعلی بهرامی- مرحمت مقصودی- نادر ایمانی-غلامرضا مرشدی-عاطف قاسم زاده-عباس نقافی-بهرام اجلالی-عزیز صبوری-علی نظری-فرخ قدرتی-فرزاد کوهی-عبداله ناظری-رضا آذرگشب-صیاد صفری-کاظم شاهرودی-یوسف پسندی-امراله نیکنام-بهروز ذوغایی-پرویز شهسواری-شهریار شایگان-فرزانبخش ناصری-عین اله صدیق-حسن حسین نیا-سید جلال عظمتی-بابک خرسندی-طاهر مطهری-سهراب عیدی-داریوش سپهری-حمداله محرابی-نازعلی شهسواری-غفار شفائی-سید قسمت شیرازی- قارداشعلی جوانروح-اسماعیل ایرجی-بالاجه اشتری-عبداله توسلی-شعبانعلی بدخش- نورمحمد راحمی-تیمور وثوقی-حسرت اله واحد پرست-شیر محمد قلی پور-سید امیر هادی پور
موضوعات مرتبط: عکس ، متفرقه
سال 1385 وقتی که بولدزر اداره کل راه و ترابری استان قصد داشت که به کار خود در تعریض جاده منتهی به ماسال از سمت گیلوان ادامه دهد به یکباره استخوان های فرسوده ،تعدای خنجر وشمشیر طلایی بیرون افتادو این سرآغازی شد برای یک دستآور بسیار مهم تاریخی و یک سرفصل جدید که دستآوردهای مهمی برای پژوهشگران باستانشناسی به همراه داشته و خواهد داشت .

گیلوان کجاست؟
پاسخ به این سوال زیاد سخت نیست . گیلوان از جمله روستاهای بخش شاهرود است که در ۶۵ کیلومتری جنوب شرقی خلخال قرار گرفته است. این روستااز شرق به استان سربز گیلان ،از جنوب به روستاهای علی آباد و ماجولان محدود است.گیلوان شال را در شرق خود دیده و از شمال به جنگلهای شهرستان ماسال و شاندرمن متصل میشود. این روستااز نوع کوهپایه ای بوده و ارتفاع آن از سطح دریا ۱۰۸۰ متر است. متوسط بارندگی سالیانه آن ۷۳۲ میلیمتر گزارش شدهاست. مردم روستای گیلوان به زبان تاتی و نیز تالشی سخن میگویند.
براساس سرشماری سال ۱۳۷۵، روستای گیلوان ۲۰۴ نفر جمعیت ساکن داشته است که در سال ۱۳۸۵ به ۱۲۰ نفر کاهش یافته است. اما در فصل تابستان جمعیت روستا به 2000 نفر نیز افزایش مییابد.
اقتصاد روستای گیلوان بر پایه فعالیتهای زراعی، باغداری، دامداری و صنایع دستی استوار است. زراعت عمده روستا، کشت دیم است و گندم مهمترین محصول دیمی آن است.
توتون، ذرت، سیبزمینی، یونجه و لوبیا از دیگر محصولات زراعی روستاست. زردآلو، سیب، به و گلابی از محصولات باغی آن است. محصولات مهم دامی آن عبارتند از: گوشت تازه و انواع لبنیات، پرورش طیور خانگی.
مردم روستا به ویژه زنان، با بافت و تولید صنایع دستی مانند گلیم، جاجیم، شال و جوراب در بهبود وضعیت اقتصادی خانوار نقش مهمی ایفا میکنند.
معماری روستای گیلوان به دلیل استقرار در ناحیه کوهستانی، از دیگر روستاهای استان اردبیل متفاوت است. سقف خانهها گلی است و درهای ورودی و پنجرهها، برای جلوگیری از سرما کوچک انتخاب شدهاند. در ساخت خانههای قدیمی از مصالح بومی سنگ، ملات کاهگل و چوب استفاده شده است.
چشمانداز رودخانه پر آب گیلوان، ارتفاعات پیرامون روستا، جنگل های انبوه و سرسبز و هوای مهآلود، تصویری رویایی پیشا روی گردشگران روستای گیلوان ترسیم میکند.
مراتع سرسبز و مزارع طلایی گندم، گرداگرد روستای گیلوان را در برگرفتهاند. باغهای انبوه و پربار میوه از دیگر جاذبههای طبیعی این روستاست. مراتع زیبای روستا همانند گردنبند زیبایی روستا را در میان گرفتهاند و درختان میوه و مزارع گندم جاذبههای آن را دو چندان کردهاند.(همشهری آنلاین)
کشفیات گورستان تاریخی
دو گور مربوط به دوره عصر مفرغ جدید (حدود سال ۱۶۰۰ پیش از میلاد)،یک گور مربوط به عصر آهن (حدود سالهای ۱۲۰۰ تا ۱۵۰۰ پیش از میلاد)،چهار گور مربوط به دوره هخامنشی،99 گور مربوط به عصر آهن (سالهای ۲۲۰۰ تا ۲۸۰۰ پیش از میلاد)
موضوع قابل توجه در گورهای عصر آهن تدفینهای دسته جمعی است که در گورهای این عصر بی نظیر است که این موضوع نشان از همان تداوم فرهنگی از عصر مفروغ جدید تا عصر آهن است.سازههای گورهای گیلوان از نوع سازههای چالهای است و تدفین اسکلتها به صورت چمباتهای انجام شدهاست. جهت سر این اسکلتها نشان دهنده این مطلب است که: اجسادی که در صبح دفن شدهاند سرشان به طرف شرق و آنهایی که در ظهر دفن شدهاند، سرشان به طرف جنوب بودهاست.
از اشیایی که همراه با اسکلتها به دست آمده میتوان به خنجر، سرنیزه و پیکان در گور مردان و سنجاق سینه، مهرههای تزئینی، پولک و... در گور زنان اشاره کرد.(تبیان)
اقدامی که به اغما رفت
در گیر و دار این کشفیات بود که انتظار می رفت گیلوان در بخش شاهرود به یک قطب باستان شناسی تبدیل شود و بهشتی جدید برای باستان شناسان و واله ها و عشاق این هنر به وجود آید . این پیشنهاد طی سالیان فراز و فرود داشت . و یکی از این بارها هم از زبان رییس سازمان میراث فرهنگی ،صنایع دستی و گردشگری استان اردیل مطرح شد . روح الله احمدزاده در 26 شهریور ماه سال نود گفته بود"ین منطقه مستعد برای احداث پایگاه مطالعات باستانشناسی است که انتظار میرود با شکلگیری آن آثار باستانی و گورستانهای تاریخی این منطقه مورد ارزیابی و بررسی حقیقی قرار گیرد."
(لینک خبرhttp://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900626000875)
در دوره احمد زاده این پایگاه احداث نشد و لااقل نماد بیرونی از آن مشاهده نگردید . تقریبا موضوع فراموش شده بود که ندایی مدیرکل میراث فرهنگی و صنایع دستی و گردشگری اردبیل در کارگروه گردشگری خلخال حاضر شد وی در این کارگروه گفت"این منطقه دارای استعداد مطالعات باستانشناسی بسیاری است و مصمم هستیم سال آینده در این زمینه سرمایه گذاری کنیم.". در این خبر که مربوط به دهم اسفند ماه سال 1390 است مدیر کل محترم ازطرح مطالعاتی سایت باستانشناسی گیلوان در شهرستان خلخال خبر داد.
(لینک خبرhttp://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1547235).
اما با این اوصاف هیچ خبری حتی در سایت رسمی سازمان مزبور وجود ندارد و جستجوی نام گیلوان هیچ نتیجه ای در برندارد
در طول این مدت این گورستان گیلوان بیکار نمانده و توجه چندین پژوهشگر را به خود جلب کرد به طوریکه در سال 87 مقالات تهیه شده درباره این گورستان مقالات برتر همایش باستان شناسی کشور در بندرعباس شدند.
به هر حال مجموعه عکس ها و تصاویر تهیه شده از محل گورستان تاریخی گیلوان نشان میدهد که هیچ خبری از کاوش و کاوشگری و احداث پایگاه و یافتن جایگاه و اقدامات شایسته و سایر امورات مرتبط نیست .
شایسته نیست زمانی که از اعتبار و بودجه کافی بی بهره ایم بنا به قول دادن کرده و مردم و علاقه مندان را چشم براه بگذاریم و از طرفی دیگر شایسته هم نیست که گاه و بی گاه نه به اندازه یک فصل کاوشگری بلکه برای خوشآمد دل خودمان تیشه ای بر زمین بکوبیم و اگر چیزی یافت شد آنرا به پستوی موزه خانه ها منتقل کنیم .
قطعاً ظرفیت و جایگاه ویزه احداث پایگاه باستان شناسی گیلوان وجود دارد و این مهم با عنایت به سوابق و گذشته این منطقه ضروری و مهم است که انشاء الله برای تحقق آن گام های عملی برداشته خواهد شد. در این راستا دو نکته بسیار فوت و فوری برای محوطه باستان شناسی گیلوان به نظر می رسد
اول اینکه ؛لازم است سازمان متولی این کار در اولین گام نسبت به تعیین حریم این گورستان تاریخی اقدام نماید
و دوم و مهم تر اینکه نسبت به نظارت و پاسداشت این محوطه برای جلوگیری از هرگونه تعدی احتمالی اقدام اساسی نماید . استقرار پایگاه باستانشاسی بماند برای بعد.
مجموعه عکس ها در ادامه مطلب
پست بعدی ؛ موسسه خیریه عاشورا را دریابیم
موضوعات مرتبط: همراه با شاهرود
ادامه مطلب

این ماجرا در فضای سال 1356 اتفاق می افتد .
از مدت ها قبل صحبتش بوده ؛گفته اند که هر کسی می خواهد می تواند بیاید . 28 صفر هر سال رسم بر این بوده که دسته را می بردند امام زاده عبدالله. راهش تنگ بوده و رفتنش مشکل ؛اما همین یک روز چنان بیاد ماندنی می شد که همیشه آرزوی تکرارش بود . سه دسته مثل همیشه از سه تا مسجد مختلف حرکت می کردند و دسته دارا به پیشواز دو تا مسجد دیگر می رود و بعدش هم علم ها از جلو و دسته ها در پی آن . بلند گوها کوچک بودند و تا انتهای دسته به زحمت صدا می رسید ؛ بعضی ها نذر داشته و پای افزار به پا ندارند ،گرچند برخی از آنها که دارند هم وضعشان از آنها که ندارند بهتر نیست . مرثیه خوانها هم به همان سبک همیشگی باید نوبت بگیرند و بخوانند و بعد ار تمام شدن مرثیه شان بروند انتهای صف نانوشته،مگر آنکه درخواست ویژه ای بشود آنهم از سوی بزرگترهای دسته که بله فلانی مثلاً شاپور یعنی همان شاهپور باز بخواند

بگذریم ؛امسال قرار است که دسته را ببرند پابوس امام رضا (ع). می گویند حج فقراست . شاید خیلی هایشان تک و تنها و یا با خانواده رفته باشند اما اینکه دسته ببرند اولین بار بود . لابد دعای بعد از عزارداری های سالهای قبلشان برآورده شده که اینگونه حاجت روا شده اند و قرار است بروند پابوس آقا . همان دعایی که همیشه می گفت " انشالله سال بعد در حرم امام رضا زنجیر بزنید و گویی که اینطور خواهد شد .
این تصمیم مربوط به یکی دو هفته نیست یعنی تصمیمی نیست که بشود تو یکی دو هفته گرفت . اولش که به ذهن یکی دونفر رسید جرات نمی کردند با بقیه حرف بزنند . اما ظاهراً که دارد دست در میاید که وقتی آقا بطلبد یعنی طلبیده و حالا بجای یک نفر و دو نفر و ده نفر یک دسته را طلبیده آنهم دسته یک روستا را . "دد" میگفت لابد خیر العمل بودند و یا عمل صالح بودند که امام رضا قبول کرده همه یک روز رحلت حضرت رسول و روز شهادت خودش آنجا باشند . و وقتی یکی دو تا اسم می بری که مثلاً فلانی کجایش عمل صالح است که "دد" زبانش را گاز می گیرد که یعنی خدایا خودت به بزرگیت این نادان را ببخش که دارد جای تو قضاوت کرده و خودش را با همه نادانی اش جای تو می نشاند و در مورد خوب و بد بودن بندگان سخن می راند . و دست آخر هم "دد" به همان قناعت نکرده و برائت نهایی اش را با دوتا "توتو" کردن به سینه اش اعلام میکند
باز بگذریم ابتدا قرار بوده که افرادی که قرار است بیایند حتما باید یک ویژگی خاصی داشته باشند مانند زنجیر زن بودن اما دیدند نمی شود ؛ چه کاریه؟ مگر سینه زنها عزادار نیستند ؟ تازه مگر چند بار این سفر پیش میآید که خوب و بد کنیم . اصلاً حالا که سفره ای گسترده شده بگذارید هرکسی که می تواند بیاید بیاید .
صرافت اینکه این باشد و آن نباشد و این ماجراها که تمام شد این بحث شروع شد که نمی شود که همه از اهالی این مسجد باشند و اهالی آن دو مسجد بی خبر . مگر می شود فردا توی چشم هم نگاه کرد که بله ببخشید ما رفتیم مشهد عزاداری و شما را نبردیم و یا اصلاً به شما نگفتیم و حتی قابل ندانستیم که به شما تعارف کنیم . خود "پجان" هم نظرش همین بود می گفت که سر سفره رسول الله نشستن این و آن ندارد مخصوصاً که اگر قرار باشد این سفره در حرم امام رضا باز شود . آقا اصلاً یا همه یا هیچکس .
وقت کافی هست . امروز که عاشوراست و چهل روز تا اربعین فرصت هست و لابد یک هفته ای بعد از اربعین فرصت هست تا 28 صفر و شهادت امام رضا . خوب می شود هم نام نوشت و هم برنامه ریزی کرد
آقا بنویس : نامدار تقی پور ، طیب اخوت ،نبی کاظمی ،جمال جمال پور ... همه جمع شده بودند برای اسم نویسی . اسم من را هم بنویس حیات الله نصیری بود این را می گفت . خودش ادامه داد ایرج شمشیری را هم بنویس سید امیر از آن طرف هم می خواست اسمش باشد همچنین سید معروف محمودی و الی آخر
میر بابا مستجابی یکی از حاضران در دسته عزادارای کلوریها می گوید که دسته را زمانی بردیم که یک سال بعد از آمدنمان انقلاب شد ؛ یعنی سال پنجاه وشش . خوب یادش مانده که سید عزیز آقا قریشی از اتوبوس جامانده و بعداً خودش را به دسته رساند و الی آخر
دسته با سلام و صلوات از روستا کنده شد . تا خود " کسیه دره " زنجیر زدند و بعدش هم ....

آمدم ای شاه ، پناهم بده خط امانی ز گناهم بده
ای حَرمَت ملجأ در ماندگان دور مران از در و ، راهم بده
ای گل بی خار گلستان عشق قرب مکانی چو گیاهم بده
لایق وصل تو که من نیستم اِذن به یک لحظه نگاهم بده
ای که حَریمت به مَثَل کهرباست شوق وسبک خیزی کاهم بده
تاکه ز عشق تو گدازم چو شمع گرمی جان سوز به آهم بده
لشگرشیطان به کمین من است بی کسم ای، شاه پناهم بده
از صف مژگان نگهی کن به من با نظری ، یار و سپاهم بده
در شب اول که به قبرم نهند نور بدان شام سیاهم بده
ای که عطا بخش همه عالمی جمله ی حاجات مرا هم بده
پست بعدی:پایگاه باستان شناسی اردبیل در اغما
موضوعات مرتبط: صندوقچه




