شاهرود

اجتماعی . فرهنگی

رفوزه

به مناسبت اول مهر شروع فصل مدارس
دیشب خواب دیدم که جبر  دوم دبیرستان را تجدید شده بودم. تجدید که بماند در امتحان شهریور هم مردود شده و مجبور بودم کل سال دوم دبیرستان را از نو بگذرانم. یعنی رفوزه‌ی رفوزه! یعنی بدترین حالت ممکن در دوران مدرسه  که می شود تصورش را کرد .حتی اخراج شدن بدترین حالت نیست از نظر من ولی رفوزگی چرا.
 خواب است و عجیب و غریب؛ چرا که تحصیلات دانشگاهی داشتم و با تحصیلات عالیه باید می‌رفتم دبیرستان، لگاریتم وانتگرال و مشتق  می‌خواندم.
حالا با این سن و سال وبا اینهمه دانش افزایی و اینهمه علم آموزی که بآن می بالیدم یک عقب گرد چند ساله حسابی حالم را گرفته بود .اما چاره ای نبود
روز اول مدرسه دیر کردم. ساعتی رفتم که دو کلاس تمام شده بود و چند دقیقه از کلاس سوم گذشته بود.ناظم مدرسه مان  هم آنجا بود. از بلند گوی دبیرستان آواز " اندک اندک  جمع مستان می رسند " پخش می شد . لابد من هم یکی از این مستانی بودم که داشتم اندک اندک می رسیدند . بچه دبیرستانی‌ها مثل همیشه که کمند نگاهشان گردن هرچیزی و کسی را می‌گیرد تا از سر کنجکاوری خفه‌اش کنند، با چشمانی برآمده، مرا دنبال کردند چرا که برایشان ناآشنای ناآشنا بودم . می دانم همه با خود می گفتند " این آقا کیه اومده سر کلاس ما ؟" 
جایی نشستم و معلم شروع کرد به سخنرانی، معلم ریاضی بود. برنامه مدرسه اینگونه  بود که هر روز چهار تا کلاس تشکیل می‌شد که هر چهار کلاسش یک چیز جداگانه بود  مثلا آن روز، ریاضی جدید داشتیم و جبر وفارسی و دست آخر هم فیزیک بود. سر کلاس نشسته بودم که با صدای معلم به خودم آمدم . یک شعر از سهراب می خواند . ازمن پرسید معنی اش چیست . شعرش این بود" زندگی درک همین اکنون است  زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد ..." یادم میآید شعرش را با بیت دیگری از همان شعر سهراب جواب دادم "زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک  به جا می ماند "

پی نوشت: هدف از نوشتن این پست، این بود که چون خواب سریع از یاد آدم می‌رود، خواستم این بار پیش دستی کرده و جلوی فراموشی‌اش را بگیرم. لازم است گاهی به یاد بیاورم که برای علم‌آموزی چه قدر تلاش کردیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 13:28  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

تجلیل از دو وبلاگ نویس خوب شاهرودی

وقتی وبلاگ ها پا گرفتند و وبلاگ نویسی به شیو ه امروزی رایج شد خیلی ها آنرا دفترچه یادداشتی می دانستند که فرقش با دفترچه یاداشت این بود که همه می توانستند با باز کردن در این دفترچه و ورق زدن صفحات آن به مطالبش دسترسی داشته باشند . شاید همین جنیه مطالعه عمومی آن باعث می شد که هر کسی هر مطلبی را که باصطلاح دلش بخواهد را نتواند در این دفترچه منعکس کند و اگر چنین می شد وبلاگ بسته یا مسدود می شد . در همان مقطع بود که برخی ها دفترچه یادداشت خود را با هدف انعکاس اخبار روزانه تکمیل می کردند و برخی دیگر اما در این مسیر تحلیل ارائه کرده و برخی نیز ترجیح می دادند مطالب گوناگونی را متناسب با علایق شخصی شان منعکس کنند . در این گیر و دار برخی جوانان شاهرودی هم وارد عرصه شده و متناسب با سبک و روش خاص خود به ارائه مطالب و پست های خود پرداختند . کار مهم و اساسی این وبلاگ ها این بوده که چهره جدیدی از منطقه شاهرود را در دسترس عموم قرار داده اند . و از طرفی دیگر دریچه ای را برای بازگو کردن بسیاری از مشکلات و تنگناها به گوش مسئولین محترم استانی و شهرستانی و نیز بخش شاهرود گشوده اند . گرچند قاطبه وبلاگ های شاهرودی مثل معروف " رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود " را نادیده گرفته اما در همان مقاطعی هم که فعالند اثر گذار بوده و توانسته اند یکی از دلمشغولی های دایمی مردمی باشند که دور از دیار خود دل در گرو پیشرفت و توسعه منطقه خود دارند . قرار براین نیست که طی جشنواره یا فراخوانی همه گیر و یا با انتخاب هیات داوران بهترینها را برگزینیم فقط قصد براین است با سابقه آنچه که در ذهن وجود دارد و آنچه که در معرض دید قرار گرفته از دو تن از بهترین وبلاگ نویسان خوب ایرانی تجلیل شود . امیر حسین حداد و مهدی ویسانیان فرزندان فرهیخته شاهرودی اند که با سعه صدر و همت خوبشان سعی کرده اند بهترین ها را برای مطالعه عرضه کنند .

 با هم چند ویژگی مشترک از دو وبلاگ خوب " یاد تات " و " بهار درو " را مرور می کنیم . اول اینکه هردو وبلاگ نشان داده اند که ثبات قدم دارند و از گذشته تا حالا ثابت قدم آمده اند . افت در کار طبیعت جدانشندی هر کار و تلاشی است اما مهم اینست که اجازه ندهیم این تاخیر به یک گسست دایمی منجر شود .

 دوم ؛ هردوبلاگ در بخش هایی جذاب از مطالب خود دارای ویژگی های برجسته اند . نگاهی به سرتاپای وبلاگ های یاد شده نشان می دهد مدیران آن برایش زحمت می کشند و آنرا دوست دارند . انعکاس این مطالب بدین معنی نیست که بقیه از این موهبت برخوردار نیستند بلکه تاکید براین نگاه است که این خصیصه در وبلاگ های یاد شده برجسته تر است

سوم سکنی گزیدن مدیران این وبلاگ ها در خود شاهرود فرصت کم نظیری در اختیار ایشان قرار می دهد تا راه را برای انعکاس بسیاری از مطالب باز کنند .

 چهارم در سرتاسر مطالب منتشره توهین و تحقیر و مطالب متضمن افترا به اقوام و یا قومیت ها و یا افراد مشاهده نمی شود . شاید طبیعت فعالیت در محیط های جغرافیایی و اجتماعی محدود این باشد که با غلبه احساس برخی مطالب بوی احساس کنترل نشده به خود گرفته و خواسته و ناخواسته به افراد یا اشخاص یا قومی و یا هر چیز دیگری توهین شود اما در مطالب منتشر شده توسط دوستانمان این خصیصه یافت می نشود . پنجم فعالیت در محیط دوستانه است بدین معنی که مدیران این دو وبلاگ مانند همه وبلاگ نویسان دیگر شاهرودی در محیطی دوستانه بجای رقابت بر سر چیزی که وجو خارجی ندارد بیشتر کمک کار هم هستند . ششم حس هنرمندانه در انعکاس بسیاری از مطالب که با بکارگیری بموقع عکس ها و مطالب وبلاگ را جداب تر و خواندنی تر کرده است .

 هفتم برخط بودن به طوریکه برخی اخبار عمومی که همه ما باید بدانیم و از آن مطلغ باشیم در این وبلاگ ها قابل دسترسی است .

 هشتم ارائه وجه دوست داشتنی از چهره منطقه شاهرود و تلاش برای رو کردن جنبه های مثبتی که این منطقه از آن برخوردار است

 نهم تنوع در مطالب و دهم تعصب منطقی به دیارشاهرود و مواریث ماندگار آن . البته برشمردن این نقاط مثبت دلیل بر بی عیب و نقص بودن نیست چه فقط املای نانوشته غلط و اشتباه ندارد . و یا برشمرردن این نقاط مثبت دلیل بر بی اجر کردن کار بقیه وبلاگ نویسان نیست بلکه ارائه یک الگو و نمونه کار است که علی رغم همه درشتی ها و مشکلاتی که در سر راهشان وجود دارد . علی رغم همه کم محبتی هایی که بعضاً می شود دست از کار ارزشمند نکشیده و همچنان با رعایت خط اعتدال به کار ثواب خود ادامه می دهند . به جا و شایسته است که از امیر حسین حداد و مهدی ویسانیان به پاس تلاشهای وافر در انعکاس مطالب خوبشان یاد کرده و از ایشان تقدیر و نشکر کنیم . به همین خاطر وبلاگ شاهرود وظیفه خود می داند با نقدیر ار همه وبلاگ نویسان شاهرودی از این دو عزیز که ثبات قدم بیشتری از خود نشان می دهند تقدیر و تشکر نموده و از متولیان و دست اندرکاران امور فرهنگی منطقه و شهرستان خلخال تشویق و تکریم این عزیزان را مطالبه می کند .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 18:9  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

داستان کوتاه؛چه کسی مادر بزرگ را کشت؟

پدر بزرگ که مرد ،مادر بزرگ داغدار شد . همه داغدار شدند اما داغداری مادر بزرگ از یک جنس دیگر بود ؛ همه گذشته شیرینش جلوی چشمش بود با اینکه می گفتند خاک سرد است و زود همه چیز عادی خواهد شد اما حالا بعد از چند ماه فراموشی گاه و بیگاه سراغ مادر بزرگ آمده بود . آنها می گفتند مادر بزرگ فراموشی گرفته اما نمی دانستند او مجبور بود که خودش را به فراموشی بزند وگرنه مگر می شد با یاد آن گذشته و آن دوران خود را در این وضعیت دید و فراموش نکرد . درست از همین جاها بود که دلسوزی ها شروع شد . عروس بزرگ می گفت به نوبت هر هفته پیش یکی از عروسها بماند . دو روز پیش داماد کوچک و چهار روز پیش داماد بزرگ . به این ترتیب با محاسبات عروس خانم، مادر بزرگ هیچ روزی را بیرون نمی ماند . همه دلسوزی ها به همین جا ختم نمی شد . شابد و حتماً(انشاء الله ) نیتشان خیر بود. می گفتند خانه مادر بزرگ ،خیلی بزرگ است . مادر بزرگ یک اتاق کوچک نقلی با یک تلویزیون سه بعدی می خواهد که بنشیند و فیلم " ستایش" و " پدر سالار" و... ببیند . مادر بزرگ خانه به این دراندشتی با این حیاط بزرگ را می خواهد چه کار؟ نیت خیرشان را با گفتن این جمله " مادر بزرگ را باید هر دوسال یکبار به زیارت مشهد برد" تمام و کامل می کردند لابد پولش هم از محل فروش همان خانه تامین میشد . به فرزندانشان سپرده بودند که زیاد پیش مادربزرگ نمانند . به گفته آنها مادر بزرگ حوصله ندارد ، مادر بزرگ پیر است و باید بیشتر از کنار پنجره آپارتمان نقلی اش خیابان و رفت و آمد ماشینها را نگاه کند و خیلی بایدهای دیگری که فرزندان در دنیای کوچکشان برای مادرشان طراحی کرده و یا خیلی از نبایدهایی که او را برحذر داشته بودند اما فرزندان اشتباه می کردند همه این کارها ، اقداماتی ناخواسته برای مرگ زودرس مادر بزرگ بود . مادر بزرگ با خاطرات خانه اش زندگی میکرد . او عادت داشت خانه و سرسرای بزرگش را هر روز حتی با وجود آنکه می دانست کسی به خانه شان نمیآید آب و چارو کند . مادر بزرگ با صندوق آهنی و لباس های به یادگار مانده از دوران جوانی اش زنده بود . مادر بزرگ کیف می کرد وقتی ذکر های بعد از نمازش را با تسبیح پدر بزرگ در بالکن رو به باغچه اش بگوید مادر بزرگ عاشق باغچه و گل هایش بود همانها که نفس پدر بزرگ به هرکدامشان بند بود ؛ مادر بزرگ برای مرغ و جوجه هایش حرف می زد گو اینکه با فرزندانش حرف می زند . مادر بزرگ برای خودش و در تنهایی اش برای خودش آواز می خواند و حتی در دهه های محرم مرثیه های معروف را زیر لب زمزمه می کرد . خانه اش به مسجد نزدیک بود نزدیک نزدیک هم نه اما فاصله ها در یک روستا و یا شهر کوچک مگر چقدر است ؟ مادر بزرگ پای ثابت تمام روضه ها و مداحی ها بود . پدر بزرگ که زنده بود بعد از اینکه شام و یا نهارش را میداد می رفت اما زمانی که تنها شد اگر دل و دماغی داشت چیزی می خورد وگرنه .... اما حالا مادر بزرگ فقط منتظر است . گرفتار در غمی بزرگ . غمی که در سایه ترحمی بچه گانه برایش ساخته و طراحی شده است . همین غم بزرگ است که مادر بزرگ را منتظر کرده است . منتظر مرگ .... پشت آن پنجره دو جداره که آنقدر محکم ساخته شده تا همه ارتباط او را با دنیای بیرون را قطع کند پیر زن منتظر است تا که شاید این ماه به آخر خط برسد ... او به آخر خط نمی رسید بلکه دلسوزی های بی جا با چاشنی طمع او را به آخر خط رساند .. پی نوشت :هدف از این داستان کوتاه اینست که یادمان بماند نکند مادر بزرگها و پدر بزرگ ها را از دنیایشان جدا کنیم و دنیایی جدید برایشان درست کنیم . مبادا مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها را اسیر دنیای خودمان کنیم و آنگاه که یکی از آنها بی دیگری شد بجای پر کردن جای عزیز از دست رفته نمک زخم فراغش باشیم . مبادا...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 19:26  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

نوستالژی ترک خورده

برای  بعضی ها ده سال ، برای برخی ها بیست سال و  برای بعضی ها سی سال و حتی خیلی بیشتر از آخرین باری که وارد این مدرسه  شده اند گذشته  است . همه چیز رنگ و بوی نم و ماندگی می دهد. گویی همین دیروز بود که معلم اول دبستان   با سلامی کوتاه وارد شد و پشت میز کوچک نشست و از ما خواست تا کتابها را باز کنیم . گویی همین دیروز بود که همه ما به احترام  و با دستور برپای مبصر ایستادیم و با دستور آقا معلم نشستیم .از چهره تک تکمان ترس می بارید ترس از آینده ای مجهول . نه اینکه واقعا به فکر آینده باشیم . نه ما در آن سن هیچ تصوری از آینده نداشتیم .

گرچند اگر از ما می پرسیدند که می خواهید چه کاره شوید؟ به کمتر از خلبانی و دکتری قناعت نمی کردیم . نسل ما  وبسیاری از ماها این مدرسه برایشان تقدس ویژه دارد از این مدرسه بسیاری از آینده ما شکل گرفت و شخصیت امروزمان  سر و سامان گرفت . یک نگاه کوتاه به سالن غمبار این مدرسه همه هیاهوهای دوران کودکی را به ذهن میآورد . دو شیفت  مدرسه و در هر شیفت آتقدر دانش آموز که کیپ  می نشستند و راه ورودی برای مدرسه نبود . نیمکت های چوبی سه تا چهار نفره و معلمینی که این مدرسه را برای ما و نسل های قبل و بعد از ما تبدیل به خاطره کردند . شاید  زیاده ازحد احساسی باشد که تمام گذشته خود و خاطرات کوچک و درشتش را از در و دیوار این مدرسه به تمنا بنشینیم .

آنچه به این مدرسه بی جان روح می داد همین ها بودند . اینهایی که وجودشان  به نام هم گرده خورده بود و حالا هرکدامشان جایی در کشورند که گاه و بیگاه اگر سراغی ازشان بگیری شاید به هیچ نتیجه ای ختم نشود

مدیر ما در آن مدرسه رویایی " سید شمس پوریحیی" بود و معلمان ما هم همانهایی بودند که امروز کمتر نشانی از آنها وجود دارد .

حالا با گذشت مدت زمان بسیار زیادی از آن دوران آنچه که برای ما باقی مانده همین مدرسه ترک خورده است که  سالها است  دلش برای دانش آموز تنگ شده است . دل مدرسه لک زده است تا انبار ته سالن را از سر اجبار و بعلت تراکم زیاد  تبدیل به کلاس کنند .

می گویند تمام دانش آموزان شهرمان سرجمع به هشتاد نفر نمی رسد . قطعا مدرسه شهید محمودی کلور از همین غمگین است. دل مدرسه لک زده برای صف ایستادن های طولانی ، برای ناخن دیدن های روز شنبه ، برای  گروه سرود ، برای  مرحوم شمس پوریحیی برای دانش آموزانی که کتک خورشان ملس بود.

برای داستان های روباه و کلاغ و میهمانهای کوکب خانم  برای حسنکی که دیر کرده بود و یا پتروسی که انگشت در سوراخ سد کرده بود و یا دهقان فداکاری که پیرآهنش را برای نجات قطار آتش زده بود . دل این مدرسه برای ما تنگ شده است . خیلی تنگ آنقدر تنگ که از شدت غم ترک برداشته است .


بقیه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 13:0  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

لزوم بزرگداشت بزرگان شاهرودی

توضیح ابتدای مطلب اینکه انعکاس آن  منطبق شده است با انتصاب برادر عزیز و سرور گرامیمان جناب آقای قنبر رستمی به عنوان رئیس اداره میراث فرهنگی ، گردشگری و صنایع  دستی شهرستان خلخال . صمیمانه کسب توفیق خدمتگذاری در این عرصه مهم را به ایشان تبریک و تهنیت عرض نموده و از صمیم قلب برایشان آرزوی موفقیت داریم .  شهرستان خلخال و مخصوصاً بخش شاهرود از پتانسیل های فرهنگی و گردشگری بسیار بالایی برخوردار است  که شخص جناب آقای رستمی از آن آگاه است و همچنین طرحها و پروژه های وامانده ای که همت والای این عزیز و همکاران وی را در به سرانجام رساندن به آنها طلب می کند .

اما اصل مطلب ؛

داستان از آنجا شروع می شود که تعداد بزرگان سرزمین ما نسبت  به تعداد جمعیت سرزمینمان زیاد و کثیر است و این را می توان به حساب چندین و چند چیز گذاشت اول ینکه سرزمین و منطقه شاهرود فرهنگ غنی  دارد و بواسطه همین فرهنگ غنی  آنهایی که در دامان این فرهنگ پرورش می یابند سر به عرش نهاده و با خود نام این سرزمین را نیز به اعتلا می برند . دوم اینکه پشتوانه مردان و زنان سرزمین ما گرم است . آنچه که از بالا تا پایین سرزمین ما مشهود است افراد مشهور و معروفی بوده اند که در زمینه های مختلف گوی سبقت را از بسیاری ربوده و زبانزد عام و خاص شده اند . سوم اینکه  ادب آموخته  خاندانی پاک باز و فرهیخته  اند .  اگر به آثار لقمه حلال وتلاش متکی به عرق جبین و زور بازوی شخصی اعتقاد داشته باشیم می توان به ضرس قاطع گفت در سرزمین ما دست کسی در جیب دیگری نیست . نه اینکه خدای ناکرده در جاهای دیگر چنین است . بلکه در سرزمین ما اعتقاد و ایمان  به تلاش و کوشش حرف اول را می زند . مردمان منطقه ما بواسطه قرار گرفتن در یک منطقه جغرافیایی خاص یاد گرفته اند که برای رشد و تعالی باید متکی به تلاش و کوشش خود باشند .

از اینروست که نگاهی کوتاه به لیست بلند و بالای مشاهیر و معاریف شهر و دیار شاهرود افرادی را جلوی چشممان قرار می دهد که شاید به نام آنها کمتر آشنا باشیم اما آثار برکت وجودی شان بر در و دیوار شهر و دیارمان مشهود  است . و این افتخار نه در یک زمینه خاص بلکه در اکثر موارد قابل رویت است . در زمینه  ورزشی رکوردهای بین المللی در ورزش اول کشور توسط همشهری  ما شکسته می شود و در رشته  ادبیات قله های پژوهش  در زمینه یکی اززبانهای خاص و ویژه دنیا توسط پژوهشگر منطقه ما شکسته می شود . هنرمند بزرگ و مودب  دیار ما در تلویزون دیده می شود و  دانش آموزان معدود  اما بسیار پر استعداد ما در سطح ملی خوش درخشیده و در بهترین رشته های دانشگاهی پذیرفته می شوند . استاد برتر ، دانشجوی برتر ، مدیر برتر و بسیاری از برتر های دیگر از همین سرزمین سر برآورده و نام همین سرزمین را بلند آوازه می کنند و حق نان و نمک بجا آورده و در تعریف و تمجید از خود نام روستا و شهر و دیار خود را در پسوند نامشان با افتخار ذکر می کنند .

تعداد این افراد و این سلسله خوبان و نیکان آنقدر زیاد و تحریک کننده حس غرور است که نام بردن از  تعدادی راه عذاب وجدان بابت فراموشی بقیه را برآدمی هموار می کند . نگاهی کوتاه به لیست تهیه شده  توسط دوست خوبم امیر حسین حداد در وبلاگ یادتات و برخی دیگر از وبلاگ ها با آنکه جای نامها و اسامی بسیاری در آنها خالی است باعث می شود آدمی سر را بالا گرفته و با غرور از سرزمین و دیار خود نام ببرد .

غیور مردانی که در گذشته  شاعر و عارف و بزرگ و عالم بودند و  دلاور مردانی که گاه جنگ اسلحه بر دوش جبهه و جنگ و جهاد را انتخاب کرده و در نهایت بزرگ مردانی که  گاه آسایش و آرامش در سنگرهای علمی و ورزشی و هنری و ... گوی سبقت را از دیگران ربوده و انگشت  تعجب دیگران را در دهانشان فرو برده اند .

در راستای تکریم و بزرگداشت اینان هر اقدامی شایسته و در خور تقدیر است و هرکس بنابه اقتضای شغل و کار خود باید در این زمینه گام بردارد . شاید تشکیل یک انجمن غیردولتی از جوانان و برومندان شهر و دیارمان در این زمینه راهگشا باشد . اما همانطور که گفته شد می توان زمینه پاسداشت حرمت این عزیزان را  با کمترین امکانات مالی نیز هموار ساخت .

وظیفه نکوداشت آنانی که به سرزمین ما خدمت کرده و می کنند بر دوش همه ما سنگینی می کند آنان که بار فرهنگ و اعتلای فرهنگی منطقه ما را به دوش کشیده و حق بزرگی بر گردن مردمان منطقه ما دارند را باید پاسداشت . یک وبلاگ نویس با یاد کردن از آنان و شاید چند نفر اعضای شورای شهر با نامگداری یک خیابان و یا میدان  و یک مکان فرهنگی به نام آنها .

علی عبدلی از جمله  بزرگانی است که همیشه تحسین برانگیز بوده است . او که متولد بیست و پنجم امرداد ماه 1330 در کلور     است در طول چهار دهه تلاش خستگی ناپذیر خود زحمات بسیاری را در زمینه انجام پژوهش های نوین  و بنیادین  در رابطه با تاتی  متحمل شده و در این راستا به توفیقات بسیار بزرگ و شایسته ای دست یافته است . بی شک عبدلی تاکنون نام خود را دفتر تاریخ فرهنگ سرزمین تات نشین ها جاودانه کرده و لوح زرینی از تلاش های خستگی ناپذیر  در دفتر فرهنگ سرزمینمان بجا نهاده است .

عبدلی کاربسیار بزرگی کرده است که بی اغراق  کارنامه تلاشهای های چهل و اندی ساله او بهترین گواه و سند در این زمینه است . به پاس همه مجاهدتها و تلاشهای فاخر این استاد برجسته بجا و شایسته است که نام او  در را در لوح دلها نوشت و به افتخار او ایستاد و دست زد .

شاید یکی از ایرادهای اساسی ما  این باشد که بحق یا نابحق همه خود را شایسته تقدیر می دانیم و تلاشهای کوچک و بزرگ خود را در ترازوهای ناقص و کوچک شخصی وزن کرده و به نتیجه گیری های بسبار ناقص می رسیم . اگر کار را به یک گروه کارشناس زبده بسپاریم راه را برخود هموارتر کرده و زحمت  و تعب و رنج  عدم تقدیر را برخود هموارتر می سازیم .

عبدلی از جمله افرادی است که به انتخاب بسیاری از کارشناسان بزرگ و صاحب سبک و صاحب ذوق گوی سبقت را از دیگران ربوده و شایسته عنوان " بهترینها" است . او بواسطه تحلیل ها و تقریرها و تالیف ها و تصنیفهایش شلیسته است که بر صدر نشیند و قدر بیند . شایسته است که نه سردیس او بلکه تندیسش ساخته شود و در جایی مناسب در منطقه مان نصب شود تا کودکانمان بدانند که حتی اگر با زبان فارسی صحبت می کنند  زبان شیرین مادریشان زبانی بوده و هست که آوازه جهانی شدنش مدیون تلاشهای این مرد و شاگردانش و همکارانش است .

صمیمانه سالروز تولد دکتر علی عبدلی را به او تبریک عرض نموده و از خداوند منان سلامت و توفیق روز افزونش را خواهانیم . از اینکه 25 امرداد ،سالروز تولدش باعث شد که از بزرگانمان یادی بکنیم خوشحال و خرسندیم ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 11:56  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

تقدیم به دکتر علی عبدلی

شعر تاتی ذیل را "سید عادل ایرانی کلور " به پاس چهار دهه تلاش وکوشش در راستای اعتلای زبان تاتی و بمناسبت بیست و پنجم مرداد سالروز تولد  معلم فرهیخته و استاد مسلم، دکتر علی عبدلی، سروده  و به ایشان تقدیم کرده است . به نوبه خود سالروز تولد ایشان را تبریک و تهنیت عرض نموده و موفقیت روز افزون و سلامت ایشان را از خداوند منان خواهانیم . وبلاگ شاهرود نیز در مطلبی جداگانه به بهانه سالروز تولد آقای دکتر عبدلی به مقوله " لزوم پاسداشت و تکریم بزرگان " پرداخته که طی پستی جداگانه ارسال گردیده است .

وله بيم تاتي نذانيم باموتم از ته من ام
پيله آبيم و اسا ام ولگي هر جا برم
زيرمان الماس و ته از خاكه بن برواردره
اس نگين تاجم و ام تاج نايه بر سرم
از چه ذانيم  گيروه را چنجوره يو جنگل چه به
قشقدايي باتشه دريا اسه يا آخرم
من چره گردالم انجا مرگه ويرم آشيه به
هم بگردس دستنر ام چرخ ذهن و پيكرم
ژن بين هم گر مثال مرگ در ذهنم بايا
زنده سازي ته دوباره ام وجود عازرم
كي شناسي نايمان كي وينده به ام ديل و بان
در كيتاور وارده هر چي از كيتاو و دفترم
هركسي آپرسي فرهنگ اشنوي چان ريشه يه
دارمان كفا شيي با ريشه ي كوء و ترم
ساليارر چشم داشته ام رز و باغ و زمي
بو كه از دور زمانه اشته شي يا غم برم
هر كسي درفكر اشتن آساره¬ي در دل داره
جان اسيش ته روشن و هم آسمانه اخترم
هر دلي يا ته شناسه آشناييش نايه كو
بو چراغان اكه تنگان پا پينه چشمه سرم
نامر از سمنان و قزوين تا به باكو برشيي 
مايه فخريش و هر جا و زمان ته مفخرم
خاطران خاطر گيرم اي صد كيتاوه خاطره
ذهنكوم ماني هميشه اي هميشه خاطرم

برای مطالعه مطلب بیشتر در مورد علی عبدلی، زندگینامه و آثارش به آدرس زیر مراجعه کنید

http://yadetat.blogfa.com/post-57.aspx

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 11:45  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

به یاری موسسه عاشورای شاهرود بشتابید

از مدتها قبل تلاش وافرشان را برای یاری رساندن به بیماران شروع کرده اند و در طول این مسیر کوتاه اما دشوار با ناملایمتی ها و دشواریهای بسیاری روبرو شده اند اما همه آنها در برابر لبخند رضایتی  که بر چهره بیمار نشانده اند قابل مقایسه نیست  در ذیل به تعدادی از راههایی که می توانیم یاریگرشان باشیم و راههایی برای توسعه فعالیت های موسسه عاشورا اشاره شده است .بیایید با انتخاب یک یا چند راه از این راهها و یا راهی غیر از این به موسسه عاشورای شاهرود کمک کنیم

چگونه می توانیم یار موسسه باشیم ؟

  1. آشنایان و دوستان خود را از وجود موسسه عاشورا و اهداف آن آگاه سازیم
  2. اهداء یا وقف بخشی از اموال و املاک برای موسسه  توسط نیکو کاران  برای گذاشتن نام نیک و باقیات صالحات
  3. دوستان و خویشان مقیم خارج  از کشور  را در این امر خیر مشارکت دهیم  تا آنان نیز دین خود را به هموطنان خویش ادا کنند
  4. می توانیم برای تکمیل و تجهیز درمانگاه  لوازم بیمارستانی یا تجهیزات پزشکی اهدا کنیم
  5. تقبل هزینه  تمام یا بخشی از هزینه درمان یک یا چند بیمار
  6. اهداء کارهای دستی ،آثار هنری ، صنایع دستی و غیره برای فروش در بازارچه هایی که بعداً به همین منظور بر پا خواهد شد
  7. اهداء وسایل  و ملزومات سالم  ولی غیر ضروری منازل برای فروش به نفع بیماران
  8. انجام هرگونه خدمات تخصصی مانند خدمات پزشکی ،درمانی ، مددکاری، و تبلیغ و اطلاعرسانی و..
  9. اهداء دارو و یا مشارکت در تامین داروهای افراد معرفی شده یا تامین هزینه نسخه های ارائه شده از سوی موسسه
  10. اهداء نذورات ، اهدای هزینه های برپایی مراسمات به حساب های انجمن و یا اخذ صندوق های شیشه ای موسسه و تحویل آنها در موعد ماهانه به موسسه

 

موسسه  چگونه می تواند برای جذب کمک های مردمی اقدام کند ؟

  1. برپایی مسابقات نقاشی،نامه نویسی ، و ... بین کودکان و نوجوانان برای  فرهنگ سازی و در نهایت برپایی نمایشگاه از این آثارو فروش مزایده ای آثار
  2. برپایی جشنواره گلریزان به نفع بیماران با حضور هنرمندان بومی  و استفاده از ظرفیت هنرمندان صاحب ذوق منطقه  در این زمینه
  3. برپایی مراسم فروش و یا حراج اقلام جمع آوری شده در موعدهای مقرر
  4. فراهم کردن امکان تقبل هزینه های سرپرستی کودکان بیمار به صورت مجازی با تقبل هزینه ماهانه
  5. اهداء عضویت افتخاری در هیات امنا به اهدا کنندگان ارقام بیش از پنجاه مییلون ریال
  6. چاپ و توزیع کارت های عضویت برای خیرین دایمی  و تقدیر از برخی از ایشان در مراسمات  و جشن ها و مناسبات ( به شرط رضایت خود ایشان)
  7. برپایی جلسات عیادت با حضور خیرین و ذی نفوذان
  8. اقدامات تبلیغی مانند تابلوی خیر مقدم به میهمانان  و چاپ بروشورها و سررسید و تقویم دیواری و...
  9. تداوم برگزاری جلسات  در شهرستانهای مختلف

      10 .ترویج و توسعه امر اطلاعرسانی در مورد بیماریهای رایج در منطقه و راههای پیشگیری از آن

راههای دیگر را شما پیشنهاد کنید

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 18:2  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

انجیره دره


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 19:22  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

مطلب میهمان؛همراه با فلسطین

یک اتفاق ساده مرا بیقرار کرد

یابد نشست و یک غزل تازه کار کرد

در کوچه می گذشتم و پایم به سنگ خورد

سنگی که فکر و ذکر دلم را دچار کرد

از ذهن من گذشت که با سنگ می‌شود

آیا چه کارها که در این روزگار کرد !

با سنگ می شود جلوی سیل را گرفت

طغیان رودهای روان را مهار کرد

یا سنگ روی سنگ نهاد و اتاق ساخت

بی سرپناه ها همه را خانه دار کرد

یا می شود که نام کسی را بر آن نوشت

با ذکر چند فاتحه، سنگ مزار کرد

یا مثل کودکان شد و از روی شیطنت

زد شیشه ای شکست و دوید و فرار کرد

با سنگ مفت می شود اصلا به لطف بخت

گنجشک‌های مفت زیادی شکار کرد

یا می‌شود که سنگ کسی را به سینه زد

جانب از او گرفت و بدان افتخار کرد

یا سنگ روی یخ شد و القصه خویش را

در پیش چشم ناکس و کس شرمسار کرد

ناگاه بی مقدمه آمد به حرف سنگ

اینگونه گفت و سخت مرا بیقرار کرد :

تنها به یک جوان فلسطینی‌ام بده

با من ببین که می‌شود آنگه چه کار کرد!

شعر از علی فردوسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 18:25  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

به نام پدر

 

در زمانه ای که مسافر اتوبوسی هستیم که  مسافران آن به نوعی  قاچاق اند و هر کدامشان پشت آن چهره شان با خود کالایی دیگر حمل می کنند صحبت کردن از یکرنگی و صافی و پاکی بسیار سخت و دشوار است مخصوصاً ، اگر بخواهی از یک موجودی با جنس دیگر صحبت کنی .

یادم می آید وقتی معلم دوران ابتدایی  موضوع انشایش  این بود که "پدر خود را توصیف کنید ؟ " بی برو برگرد و با همه آنچه در دوران کودکی به عنوان آرزو  و رویا در ذهن داشتم  مطلع کلامم این بود که"پدرم سبیل دارد" . در آنزمان اصلا به این فکر نمیکردم که پشت این یک جمله ام چه دنیای نهفته است و حالا با گذشت مدت بسیار مدیدی از آن دوران  متوجه  می شوم "پدرم سبیل دارد" یعنی چه؟

پدر من و همه پدران سرزمین من  پنجه در آفتاب داشتند . بی اغراق ابهت شان چون آفتاب بود آنچنان که وقتی دست در دستش می گذاشتم احساس می کردم قدرتمندترین کودک جهانم وهیچکس و هیچ چیز را یارای مقابله با من نیست  .جدی بودند وقوی که گویی همه سختی های دنیا در چهره شان جمع شده است اما به  اندازه همه این توصیفات مهربان بودند و دوست داشتنی .

با گرفتن دستهای او بود که احساس می کردم حریف زمین و زمان هستم و حتی پشت شیطنت کودکانه هرگز نمی شد این احساس قدرت را پنهان کرد و به رخ بقیه نکشید .

پدرم  سخت  کوش بود و تلاشگر چون باید بار یک خانواده چندین و چند نفری را تنها به دوش میکشید و مرارت های همه آنها تنها بر دوش او سنگینی می کرد و او در مقابل  اینهمه سختی آخ نمی گفت .

پدرم اهل قناعت بود و اقتصاد چه مرد بودن او اقتضا می کرد که برای فردای من و دیگر اعضای خانواده اش  و برای فردای پیری اش  به اندازه ای معقول بیاندوزد . او حرص نمی زد و نمی زند اما این به معنای آینده نگر نبودنش نیست .

پدرم خانواده را یک مجموعه غیر قابل تفکیک می دید که جزء جزء  آن  بهم پیوسته  است  و جدایی  هر جزء در آن گناهی بسیار بزرگ و نابخشودنی  بود .

 دست پدرم زبر و صورتش ناصاف  بود . ودر پشت همین زبری های دست و صورت ناصاف دنیایی از زحمات طاقت فرسا و تلاش  پرحجم نهفته است .

او فارغ از نوع شغلش  تمام تلاش وافرش آسایش خانواده بود و عرق جبینش بهترین دلیل و سند و مدرکش برای مقدس نامیدن این کار مبارک  بود .

لباس کارش لباس رزم و ذکر لبش " یا علی " بود آنجا که به تاسی از مولای متقیان  تامین امروز و فردای فرزندان خود را بر دوش می کشید

حالا بیشتر می فهمم که معنای اینکه پدرم سبیل دارد یعنی چه؟ و بیشتر به خود افتخار می کنم که در دوران کودکی ام جمله ای گفته ام که امروز با گذشت اینهمه سال از آن گرد و غبار برآن ننشسته وجمله همچنان بار معنایی خود را دارد .

او را دوست دارم با تمام چین و چروک پوست دستش   با همه موهای سپید سر و صورتش  با دستهایی که می لرزند  تا من نلرزم  با موهای سپیدی که  سیاهی و شادابی موهایم را  مدیونش هستم با همه آمال و آرزوهایی که کفن یاس و نومیدی پوشید و به خاطر برآورده شدن آمال و آرزوهایم  زنده به گور شد .

او را دوست دارم که به خاطر ما غم هجرت بر تن خرید و برای تهیه تکه ای نان در بلشوای زندگی عازم شهر و دیاری دیگر گشت . او را دوست دارم  چون شب کاری و روزکاری نمی دانست و سنگینی پتک  زندگی را تنهایی بر سر و صورتش تحمل می کرد

حالا او چشمهایش کم سو است و دستانش لرزان ، قدرت جابجا کردن اجسام حتی سبک را ندارد ،اگر جایی بنشیند باید تکیه بدهد و پاهایش را دراز کند ، غذا که می خورد کمی از غذا را روی پیرآهن و شلوارش می ریزد ،حوصله سر و صدا و شلوغی را ندارد ، بیشتر فکر می کند ،کمتر راه میرود ، درد مفاصل امانش را بریده ، به اندازه ی یک وعده غذایی من قرص و شربت می خورد و .... اما او همچنان ستون خانه است . پشتمان به صدای او گرم است ،نوای اوست که گرمی بخش وجودمان است . چهره اش  ماه شبمان و کلامش راه گشایمان است . هنوز که  درصدی کم از عمرش را دشت کرده ایم هرگز خود را بی نیاز از راهنمایی های حکیمانه اش نمی دانیم .

نصیحت ها می کند و حرفها می زند اگر گوش کردیم برنده ایم و اگر پشت گوش انداختیم  بازنده . احترام به او از هر واجبی واجب تراست و از حکمی اولی تر .

 یاد بگیریم که احترام بگذاریم . یاد بگیریم که کمک کارشان باشیم . یاد بگیریم که  همراه و همدلشان باشیم و عصای دستشان . انشاء الله که برای هیچکس دیر نشود .

اینک که گاه نوشتن در مورد پدر و لزوم احترام و تکریم او شد به روح پرفتوح همه پدران آسمانی آنان که در کنار رحمت واسعه الهی آرمیده و هم آغوش خاک و همنشین افلاک شده اند درود فرستاده و برای  تک تکشان که اگر قرار بر نام  بردنشان باشد باید روزها وقت صرف کرد آرزوی علو درجات داریم .

 توضیح : تیتر" به نام پدر " برداشت آزادی است از فیلمی به همین نام ساخته ابراهیم حاتمی کیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 17:0  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

شاهرود


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 18:48  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

گونها را آتش نزنیم

 

بمناسبت هفته محیط زیست

ایام بهار از قدیم الایام در منطقه ما ابهت  و ارزش و احترام دیگر گونه داشته است  هم از آن باب که مطلع سال جدید است و هم از این باب که رزق و روز ی بسیاری از ما اهالی منطقه به مدد این  فصل زیبا تامین و تهیه می گردد .

در همان بهار ها بود که " واشجارها " باندازه یک روستا برای خودش برو و بیایی داشت و مردمان روستا ها  سلسله وار بار و بندیل را بسته و عازم علفزارهای خود در دامنه کوههای بلند مشرف به روستا می شدند و بسته به اندازه علفزارشان در کوه اتراق می کردند و ماحصل خود را در قطارچهارپایان سوارکرده و به روستا می فرستاندند تا اسباب  معیشت و رزق و روزی خود و حیواناتشان را از این محل تدارک ببینند . قصه این اتراق ها و کوچ کردنها فصلی پر نشاط و پر خاطره را برای روستائیان ساده دل رقم میزد . داستانی از نهارهای "آبدوغ خیار " و شام های نا نو پنیر و چای های دودی که بساطش همیشه روبه راه بود و الی آخر و آب چشمه های روانی که از همه جای دل زمین جاری بود .

اما چندیست که با مرگ و فرسودگی و پیری  نسل قبلی و مستولی شدن روحیه شهر نشینی بر نسل جدید دیگر از آن خبرها نیست .دیگر بوی خیار تازه باغچه و بوی " ترید " و ماست ترشیده کمتر به مشام می رسد . کمتر کسی را می توان پیدا کرد که چهارپایانش را قطار کند و چند روز در کوه اتراق کند و دست آخر از همانجا عازم گندمزار شود . این موضوع و رخداد را نمی توان به عنوان تقصیر و کوتاهی پای کسی نوشت  بالاخره اتفاقی است که افتاده  و شاید طبیعت شهر نشینی یکی از مظاهرش همین باشد . اما موضوعی که در این نوشتار قصد اشارت بآنست  تجدید خاطره این چنین نبود بلکه صحبت با کسانی بود که به همه گذشتگان خود و میراثی که سالها با چنگ و دندان از آن پاسداشته شده است پشت کرده اند .

یکی از الطاف خداوندی به طبیعت بکر منطقه شاهرود جوانان برومند و بزرگسالانی توانمند است که  اندیشه بهره گیری  از طبیعت بکر منطقه را  درذهن گذرانده و در اکیپ های چند نفره عازم کوه و مناطق بکر طبیعی می شوند . این  عزیزان قطعا به خطرات آلوده کردن محیط زیست آگاهند اما تعداد معدودی از ایشان از روی جهالت یا از روی شادابی و طروات جوانی افعالی از خود بروز می دهند که نتیجه اش جز تخریب طبیعت چیزی نیست .

آتش زدن گیاه پر فایده و بسیار استراتژیک گون یکی از آفاتی است که این جوانان  از خود بروز می دهند .اینکه در منطقه "سوسان " یا برخی منطق دیگر  به یکباره با صحنه از بین رفتن تعداد بیست تا سی بوته گون  روبرو شوی  باندازه ای تاسف بار است که نمی توان از گناه آن به سادگی چشم پوشی کرد .

آلوده کردن منابع آبی، پراکندن آشغالهای غیر قابل بازیافت مانند کیسه های پلاستییک ،آلوده کردن محیط زیست حتی با آشغالهای قابل بازیافت ،ریشه کن کردن گیاهان کم یابی مانند گل های شقایق ،کاکوتی و ...،آسیب رسانی به حریم علفزارها و باغات ، برپا کردن آتش در محل های سبز ، تخریب لانه های پرنده ها ، شلیک بی مورد و بی دلیل ، شکار پرندگان  و... همه و همه از جمله اقداماتی است که در یک گردش تفریحی در منطق کوهستانی  نباید بآن  دست بزنیم .

طبیعت زیبای روستاها و جلوه زیبای چادرهای برپاشده و چراغهای روشن در طبیعت روستاهای  منطقه از اسبو گرفته تا درو و کلور و شال و دیز و لرد و کرین   نوید  وجود مردمانی سرخوش و شاداب را میدهند که  فارغ از دغدغه های  زندگی روزمره به دامان طبیعت پناه برده اند . بیائیم این طبیعت بکر و زیبا را برای آینده گانمان نیز حفظ کنیم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 15:24  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

دیدار یار

 

سالها پیش در اوان  شوخ و شنگی دوره نوجوانی  همه ارادت خالصانه خود را در طبق اخلاص نهاده و حرف دل خود را به نمایندگی از کلاسی که داشتیم به مقام معظم رهبری نوشتم . انتظار  نبود که رهبر انقلاب در فاصله کمتر از دو هفته پاسخ مکتوبی بآن نامه بدهند ... داستان این عرض اردات و آن از به سر اشارت همچنان باقی ماند ( که شاید روزی قصه کتابهای  شود ) تا  دیروز که  رویت جمال یار برایمان میسر شد . کلامش مثل همیشه پر مغز و معنی بود . تعریف او از عمق  وظایفی که برعهده ما بود و هست  برایمان جالب بود . او از ما و کار ما ، روحیه ما و فعالیت های ما تعریف کرد و ما بیشتر از آنکه مغرور شویم شرمنده بودیم . هر جمله او باری بر بار وظایفمان می افزود . نوع نگاه او به جهاد دانشگاهی خاص و خالص است . حیف دیدم که وبلاگ  شاهرود را به گوشه ای از سخنان نورانی اش که جان تازه ای به ما بخشید مزین نسازم "

"شعار ما می توانیم  در صدها عرصه گوناگون ثابت شده اما ریشه فرهنگ غلط ما نمی توانیم هنوز وجود دارد "

برای  طول عمر با عزتش دست به دعا برمیداریم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 8:51  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

سوم خرداد ؛حماسه جاویدان

گلی گم کرده ام می جویم او را

به هر گل می رسم می بویم اورا

مادرم ؛نگرد ، اینجاها نیست . از اولش او جایش این طرف ها نبود ؛او همانجاست که باید باشد ؛ کنار دوستانش ؛کنار باکری ها ،جهان آراها؛ کنار خرازی ها و کسایی ها ؛ او در بهشت خداست.

خدا به تو  صبر دهد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم خرداد 1393ساعت 14:2  توسط سید امیر ایرانی کلور  

درخواستی برادرانه از اعضای شورای شهر کلور

انتظار برای نیست که همه  همشهریان و به خصوص مسولین شهر ما خواننده وبلاگ شاهرود باشند و از مطالب نوشته شده آن اطلاع داشته باشند و انتظار بجا و درستی هم نیست که برخی مطالب ریزو درشت نگاشته شده در آن را نیوش کرده و چون واجب الامری محتوم  سر رشته را گرفته و به سرانجام مقصود برسانند .  درست در همین محدوده است که انتظار برآورده شدن آمال و آرزوهایی که بعضا در قالب مطلبی نوشته می شود انتظار بجا و شایسته ای نیست اما باید توجه داشت به همان اندازه که بی توجهی و یا کم توجهی به  مطالب یک وبلاگ سهل و ممتنع و قابل گذشت است در نظر نگرفتن و کم توجهی  به برخی اتفاقات و جریانات  سهل و ساده نبوده و بعضاً باعث بروز خسارات بسیار می گردد ..

غرض از نگارش این مطلب از آن روست که از ابتدای راه اندازی این وبلاگ حداقل طی چهار مطلب و گزارش  تصویری به وضعیت بسیار نابسمان دفع پسماندهای جامد شهری در کلور اشاره شده و با ادله قانونی و بعضا با بکار گرفتن زبان شعر و طنز و فکاهی و بعضا با لحن جدی  و حتی با گزارش تصویری خواسته شد که برای محیط  در نظر گرفته شده برای دفع پسماندهای جامد شهری کلور  چاره اندیشی شود . گرچند بعید به نظر می رسد که مطالب عدیده منتشره به چشم دوستان تصمیم گیر نیامده باشد ولی با تصور این فرض  نمی توان این مورد را قبول کرد که  تپه های سفید  از انواع نایلکس ها و آشغالهای غیر قابل بازیافت هم به چشم نیامده باشد .

 ترکیب فعلی اعضای شورای شهر کلورترکیبی  زیبا از هنر جوانی و تجربه مدیریتی و  شور و شوق خدمت گزاری است که  در حدود ده ماه  از زمان فعالیتشان گذشته و نمی توان در این مدت محدود انتظار فعالیت های آنچنانی از این جمع دوست داشتنی  داشت . گرچند بارقه های امید  از یک دوره پر تلاش دیده شده اما انتظار این است که موضوعات را اهم و مهم کرده و با تشخیص اولویت ها  برخی اموراتی را که حتی قصد بر ساماندهی آنها وجود دارد با هزینه های بسیار پایین تر در اولویت قرار دهند .

موضوع  دفع پسماندهای جامد شهری کلور موضع بغرنج و بسیار ناراحت کننده ای است که با فنس کشی ساده  و نیز کشیدن دامنه  دفع زباله ها به سمت پایین تر قابل حل است . آنچه که اکنون از این موضع تحقق پیدا کرده گستره ای از آشغالهای پراکنده در دامان طبیعت است که گاه  دامنه آن تا کوههای مشرف به ییلاقات  منطقه گیلان هم کشیده شده و موجب آلودگی منابع آبی و خاکی  و باغات گشته است .و از طرفی دیگر دود و بوی تعفن حاصل از آتش زدن زباله ها گاه تمام منطقه جنوبی و حتی مرکز ی شهر را در برگرفته و صحنه هایی ناخوشایند بار می آورد .

تامین هزینه  این پروژه آنقدر نخواهد بود که  از عهده شهرداری کلور برنیاید  گرچند در این زمینه می توان بروی کمک سازمانهای  مسوولی مانند حفاظت از محیط زیست هم حساب باز کرد  .

دوستان خوب و فعال و خوشفکر ما در شورای شهر قطعا به این موضوع اندیشیده و قطعا برای آن چاره اندیشی هم کرده اند اما تعجیل و تسریع در این موضوع موجبات  سلامت جسم و روان و طبیعت زیبای منطقه را فراهم خواهد ساخت .

برای  آب ریخته از کوزه هم می توان با اعلام روزی برای پاک سازی طبیعت و با بهره گیری از جوانی جوانان و همیاری بزرگان چاره اندیشی کرد .

مجدداً برای اعضای خوب و فعال شورای شهر کلور که با برخی شان رابطه دوستی و با برخیشان رابطه استاد و شاگردی داریم درود فرستاده و ضمن عرض خسته نباشید توفیق روز افزونشان را آرزومندیم

امید آنکه برآورده آید .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393ساعت 18:8  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

نگاه به کلور از چهار زاویه

توضیح ؛تماشای کلور ،وقتی داخل آن هستیم یک لطف و صفایی دارد و تماشای آن از آن بالا بالاها لطفی دیگر . شاید تا حال برایتان میسر نشده باشد که از ارتفاع چهار کوه مشرف به این شهر آنرا به تماشا بنشینید . برای افرادیکه دور از دیارند و یا آنان که خیلی وقت است که آب وطن  را ننوشیده اند این تماشا  شاید مزه دیگری داشته باشد. فقط این را می توان گفت که برای تهیه این چهار عکس و مجموعه عکس های دیگر بسیار زحمت کشیده شد .

1. این تصویر کلور  از بالای تپه یا کوهی است که منبع آب  بر فراز آن قرار دارد .


2. تصویر کلور از فراز  کوه "رویی" در مسیر روستای دیلمده دیده می شود

3. اینهم تصویر کلور از فراز کوه " بند"  است . عنوان باغشهر برای کلور در این تصویر بیشتر نمود دارد .کمی آنطرفتر از محل تهیه عکس محل اسکان عشایر گیلانی است

4. تصویر ،کلور را از فراز " بزان راه" نشان می دهد. این کوه  درست  در سینه روبرویی کشن واقع شده است .

(از حجم عکس ها برای ایجاد قابلیت آپلود کاسته شده است)

مقطع زمانی تهیه عکس ها ؛ فروردین 93 . وسیله عکاسی ؛sony supersteady shot

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 18:6  توسط سید امیر ایرانی کلور  

صدای پای رغایب می آید

به مناسبت حلول ماه رجب؛

صدای پای آشنا می آید؛ صدای پایی از جنس نور،صدای پای جشنی پرسرور ،صدای پای  مراسمی پر شر و شور با حضور مردمانی  زحمتکش و دست به کار ، صدای پای جشنی  پر سابقه که سبقه برپایی اش نه مربوط به  یک دهه بل ریشه در تاریخ کهن سرزمین شاهرود دارد . چندی بود که گذر زمان گرد و غبار فراموشی بر این سنت حسنه و جشن اسلامی  نشانده بود تا اینکه  سال 1383 مطلع یک فعالیت آگاهانه برای اعتلا و رشد فرهنگ بومی و تاریخ اسلامی مردمان سرزمین  شاهرود گشت . جشنی که در هیچ جای ایران اسلامی  برگزار نمی شد و سرزمین شاهرود به برپایی این جشن شهرت جهانی یافت و عکس ها و تصاویر و مطالب و فیلم های کوتاه و بلند این مراسم  به یکباره در گستره ای جهانی جای گرفت و بر صدر نشست و قدر دید .گویی نرم افزارهای جستجوی کلامی و جغرافیای  مانند یاهو و " گوگل ارث" وسایرین  دنبال بهانه ای بودند تا سند " رغایب " را به نام منطقه شاهرود اردبیل بزنند . حال .... ..


(عکس: تصویری از اولین پوستر و نماد طراحی شده برای جشنواره رغایب)

 نزدیک به ده سال از آن واقعه مبارک گذشت . به سادگی چشم به هم نهادنی. ده سال از عمر ما گذشت و گویی همین دیروز بود. باورمان نمی شود اما وقتی عکس های به یادگار مانده از آن دوران را می بینیم  و یا جلوی آینه می ایستیم و نیک در صورت خود می نگریم  می بینیم بله ده سال گذشته است . فارغ از همه  حواشی این تکرار مبارک می توان ادعا کرد که  برگزاری جشنواره رغایب  چند خوبی  برجسته و بزرگ داشته است  که آنرا علی رغم همه ایرادات کوچک و ظریفش  به یک جشن بزرگ  و در خور توجه برای منطقه مان تبدیل کرده بود .  رغایب جشن آرزوها بود و یکی از آرزوهای ما تداوم این اتفاق مبارک ومیمون بود وهست  که به همت افراد بسیار زیادی شکل می گرفت .  در برپایی جشن رغایب  خیلی ها روز و شب نداشتند  و بار زحمت کارکنان شهرداری  کلور  وجوانان  برومند و کم ادعا  در این بین بیشتر از همه بود . جشن رغایب سایه همدلی را بر  جوانای افکنده بود که در حین نگارش مطلب می توان چهره تک تکشان را در ذهن تجسم کرد و بابت این زحمات چند ساله از همه شان تشکر کرد . از شورای شهری که علی رغم قلت منابع و عسرت بودجه و اعتبارات  برگزاری این جشن را مصوب می کرد و از شهردار عزیزی که  نیروهایش را برای تدارک و تمهید مقدمات مدیریت می کردو گاه خود آستین بالا میزد و وارد گود می شد ؛از گروه های هنری  زیرون گرفته  تا مجری توانمندی که اجرای برنامه ها را برعهده داشت و بسیاری دیگر که هر کدام گوشه ای از کار را گرفته بودند و طی چندین سال گذشته بر برگزاری بهینه و بدون مشکل آن تاکید و توجه داشتند . بدون اغراق جشنواره رغایب تبدیل به یک جشن بزرگ  شده است که دستاوردها و کارکردهایی را برای منطقه ما به ارمغان می آورد  که می توان به بزرگترین آنها در موارد ذیل اشاره کرد ؛  

1.      اولین ویژگی برجسته  برپایی جشن رغایب نزدیک کردن دلها بهم بود . یک نگاه کوتاه به عکس هایی که از جشنواره اول گرفته شده است نشان می دهد . که به چه میزان این مهم تحقق پیدا کرده است . در  جشنواره رغایب "اینوری و آنوری" و بالایی و پایینی دور هم و یک روز راحت از دنیا و زخارفش دور هم جمع می شدند و یک روز شاد را کنار هم رقم می زدند .  به نظر شما  جشنواره  به این بزرگی آیا دستاوردی غیر ازاین داشته باشد جای تعجب ندارد . پس می توان در همین قدم اول و بدون مطالعه سطور بعدی  ادعا کرد جشنواره به تمام اهداف خود رسیده است . " نزدیک کردن دل مردم به هم ".

2.      شاد کردن مردم . دومین کارکرد بزرگ جشنواره رغایب شاد کردن دل مردمانی سخت کوش بود که به دنبال بهانه ای برای خندیدن و شاد بودن بودند .  مرحوم کیومرث صابری در  بالای مجله  زیبای خودش(گل آقا)  نوشت " زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی     چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی ". خنداندن مردم ،هنری بسیار بزرگ است که در جمع های اینچنینی به واسطه تجمع بیش از حد مردم و به وسیله هنر هنرمندان بومی براحتی امکان پذیر است .

3.      شکل گرفتن نوستالژی . نوستالژی نسل ما "  جشن رغایبی سنتی   و دوشنبه بازار و مدرسه خاص و کتابهایی که الان وجود ندارد" و اینجور چیزها بود و عدم تلاش برای شکل دادن یک نوستالژی تمام عیار برای کودکانمان که کلور  و شاهرود را در ذهنشان ماندگار کند  برای ما و نسل ما ایراد بود . این جشنواره تا حد زیادی این خلا را پر کرده بود .  شکل گرفتن نوستالژی کلور 83 یادگار زیبای دوران کودکی بسیاری از نوجوانان امروز و جوانان فردا خواهد بود

4.      تازه کردن دیدارها . اگر آنهایی که سال به سال بهانه ای غیر از عید و محرم برای  سر زدن به کلور پیدا نمی کردند حالا در تقویم رسمی دلشان  یک مناسبتی را که حتما باید در کلور حضور داشتند را هم اضافه کرده بودند . " رغایب " .   دقیقا به همین دلیل بود که  در ایام برگزاری رغایب تعداد بسیار زیادی از همشهریان  باز هوای وطن به سرشان می زند .  افرادیکه سالها بود ازشان خبری نبود را می توانستید در  جشن های رغایب  پیدا کنید .

5.      فرصتی برای عرض اندام . شاید بهترین بهانه برای اینکه در سیمای استانی برای ساعت ها دیده شویم و اخبار سراسری  دقایقی از وقت گرانبهای خود را به شهر و دیار ما اختصاص دهد این جشنواره بود . به مدد این جشنواره بود که  برای هفته ها بر تارک روز نامه ها می نشستیم و فرصتی هم می شد که صاحب نظران و فرهنگ دوستان پژوهشگر با مصاحبه های خود  زمینه  را برای  معرفی هر چه بیشتر فرهنگ و زبان تاتی فراهم کنند . اکیپ های خبری از شبکه های مختلف در منطقه ما حاضر می شدند و خبرنگاران  از هنر و فرهنگ و زبان تاتی می نوشتند . این شاید از همه دلایل بالا هم مهمتر باشد که با جشنواره رغایب " بر سر زبانها افتادیم " .با گذشت چند سال ازآخرین  جشنواره رغایب  هنوز وقتی به فارسی یا انگلیسی در موتورهای جستجو جشنواره رغایب را جستجو می کنیم با انواع و اقسام مطالب ریز  و درشت  روزنامه ها و بولتن های الکترونیکی روبرو می شویم

6.      جشنواره رغایب فرصت بی بدیلی برای حضور  مسولین استانی در سرزمین آب و آیینه بود . مسئولینی که شاید  هفته ها لازم بود تا  به شما وقت ملاقات بدهند جشنواره فرصتی فراهم کرد تا بسیاریشان دراین جشنواره حضور پیدا کنند و از قبل این حضور حتی اگر هیچ چیز مادی عاید شهر و دیار ما نشده باشد همین برایمان بس که  در گوشه ذهنشان چیزی به نام شاهرود و کلور شکل گرفته که شاید روزی به کارمان آید .

7.      زنده شدن تاریخ و فرهنگ منطقه شاهرود و فراهم شدن بستر انتقال فرهنگی به نسل جدید دستاورد بزرگ دیگر جشنواره رغایب بود . جشنواره رغایب  فرصت مغتنمی بود تا زنان لباس محلی بپوشند و رنگین کمانی از لباس های تاریخی و پوششی سنتی بر تن  زنان همشهری مان دیده شود . نوع پوششی که مانند بسیاری دیگر از موارد  در برابر شهر نشینی دوام نیاورده و به فراموشی سپرده شده است . در این روز بود که می توانستیم دخترکانی را ببینیم که لباس محلی را پوشیده و چونان  ستارگان زیبا درآمده بودند . مردان هم  کلاه شال بر سر و جلیقه شال بر تن  با جوراب های محلی در صحن و سرا حاضر شده و بر ابهت این روز زیبا می افزودند . چه تاریخ و مورخه ای از این بهتر برای  تداوم یک سنت حسنه و آن انتقال بی دردسر فرهنگی چند هزار ساله با آمیزه از آموزه های اسلامی در جوار صحن مقدسی به نام امامزاده عبدالله

8.      توجه ویژه به جایگاه امام زاده عبدالله و مقام شهدا. یکی از دیگر دستاوردهای این روز بزرگ الفت و انس مردمان منطقه و میهمانان با امام زاده عبدالله و شهدای به خون خفته هشت سال دفاع مقدس و نیز مزار مومنین و مصلحین بود .فرصت غنیمتی بدست می آمد تا  ضمن زیارت اهل قبور  فضای معنوی  بر روابط حاکم گردد و موجبات جلای روح و روان میهمانان فراهم گردد .

9.      هنرنمایی هنرمندان؛علاقه به هنرنمایی هنرمندان بومی بواسطه آمیزش آن با گوشت و پوست و استخوان مردمان منطقه  در ذات وجودی ما ریشه دوانده است. همه عاشق هنرهای دوست داشتنی و هنرمندی محمد شادخاطرند . همه صدای علیرضا رحیمی را دوست دارند . چه کسی است که برادارن عاشوری  و هنرشان را دوست نداشته باشد ؟ هنرمندی سید رضا هاشمی بر دل می نشیند و اجرای خوب افشین حداد جمعیت را مجذوب می کند . جوانان خوب منطقه ما مانند امیر حسین حداد دل در گرو هنر دارند . هنر خوب مدیریتی افرادی مانند حاج وحید کنعانی ،سیدحسین ساده روح یا سید عیسی کریم پور و بسیاری دیگر است که  در جمع های دوست داشتنی و اجتماعاتی اینچنینی رخ می نمایاند . هنر حافظه تاریخی و مستند به اسناد تحقیقاتی پژوهشگرانی مانند بهمن موذن زاده،سید عادل ایرانی یا بسیاری دیگر است که رغایب را درسنگ نوشته دلها مضبوط و مخفوظ می کند . رغایب فرصت بسیار مغتنمی برای دیده شدن هنر هنرمندان است از هنر اجرا تا هنر کارگردانی . از هنر موسیقی تا هنر  گرافیک . از هنر عکاسی تا هنر آشپزی

10.  رغایب جشن آرزوها و آرزومندی بود . رغایب امیر جشن ها  در منطقه شاهرود بود . رغایب جشن بسیار یزرگ و خاطره انگیزی بود .. این بند را گذاشتم برای تمام سایر مواردی که نمی توان شمرد . از میهمانان خارجی گرفته تا هنر نمایی هنر مندان . از نمایشگاه آثار تاریخی گرفته تا کشتی گیری های  سنتی . از خیلی از چیزهایی که جایشان خالیست . به همین عکس های تهیه شده  نگاه کنید . چند نفرشان دیگر دربین ما نیستند . هنر جشن رغایب این بود که ترتیبی داد تا اینها یک روز  در کنار هم باشند .واین بی چون و چرا  مدیون خوشفکری یک جماعت فرهنگ دوست و همت و تلاش این عده دوست داشتنی است  .صحنه هایی تکرار نشدنی و دوست داشتنی.ار فرصت استفاده کرده و از تک  تک عزیزانی که این خاطرات خوب را برای ما رقم زدند ممنونیم .از همه شان که اگر قرار به نام بردنشان باشد شاید ذهن یاری نکرده و بساط شرمندگی از بعضی هاشان جور شود .


 (عکس: تعدای از هنرمندان خوب شهرمان ؛از راست به چپ سید رضا هاشمی نژاد،محمد خرسندی،محمد شادخاطر،صفر خیاط پور،قربانعلی عاشوری،شکور عاشوری؛جای بعضی هایشان  در عکس خالیست )

اما همه جشن رغایب ؛به این  خوبی نبود .  برگزاری جشن رغایب   تلاش وافر و همت والا می طلبید اما اینطور نبود که جشنواره رغایب بدون نقص و نقصان برگزار گردد . هر چقدر که  اندیشیده می شود و غور و تفکر می گردد آثار مثبت این مراسم روحانی بسیار بیشتر از ایرادات آن بود . گرچند شاید همین ایراد کوچک پاشنه آشیل این جشن بزرگ باشد اما نمی توان و نباید بواسطه چند ایراد قابل رفع زحمات شبانه روزی  دست اندرکاران این حرکت بزرگ را نادیده گرفت . مطمئنا این ایرادات  چیزی از  اجر و احترام و قابلیت های  دست اندرکاران کم نخواهد کرد .برخی ایرادت هم گذشته جشنواره رغایب در منطقه شاهرود اینها هستند

1.      تلاش برای  چربیدن جنبه دولتی  شدن جشنواره رغایب . جشن رغایب برای مردم و مال مردم بود . حتما می بایست استارت اولیه احیایش  به دست یک نهاد  مردمی مانند شورای اسلامی زده می شد اما سپردن امورات سالهای بعد بدست نهادهای دولتی این جشنواره را به حاشیه  می برد . از این جهت که اگر نهادهای تصمیم گیر به صلاح نمی دانستند جشنواره برگزار نمی شد یا در تاریخی که ایشان صلاح می دانستند برگزار می شد . جشنواره رغایب ریشه در دین و باور اسلامی مردم دارد و محل برگزاری آن در جوار مزار شهدای والا مقام  هشت سال دفاع مقدس است  . نمی توان باور کرد که جشنی اینچنین مذهبی و با اینچنین ریشه انقلابی  به بهانه هایی  برگزار نشود و یا با تاخیر در هر تاریخی که اعلام شود برگزار شود . در این حالت است که جشنواره رغایب از حالت عمومی و همه گیر  خارج و به یک جشن با ضوابط دست و پاگیراداری  تبدیل  می شود

2.      نباید جشنواره رغایب به جشن  تابستانی ای تبدیل شود  که عده ای دور هم جمع می شوند تا  فقط شاد باشند . فلسفه جشن رغایب این نیست و به همین خاطر است که نباید جشنواره رغایب  و تاریخ برگزاری آن دستخوش سلایق شود . جشنواره رغایب  در روز رغایب برگزار می شود نه یک ماه و یا دو ماه آن طرف تر . جشنواره رغایب حتما کارکرد شاد کردن مردم را داشته است اما همه دستاوردش این نبوده و نیست .

3.      زمینه برای مشارکت  بیشتر جوانان کمتر فراهم  . گرچند تا حدود بسیارزیادی جشنواره رغایب بدست جوانان برگزارمی شد اما  در مقام دفاع از برگزار کنندگان آن می توان گفت که برگزار کنندگان این جشن تنها بودند و  تا حد بسیار زیادی خسته می شدند .

4.      عدم تجلیل از دست اندرکاران . این خرده و ایراد به همه ما  به اندازه سهممان از این جشن وارد است که قدر زحمتکشان جشنواره را کمتر دانستیم . آنهایی که بدون چشم داشت و بدون کمترین توقع از وقت و انرژی و حتی آبروی خود برای جشنواره و شهر و منطقه مان مایه گذاشتند شایسته تجلیل و تکریمند . باید قدر خیلی از گذشتگان و افراد موجود  را دانست . بایدبه اندیشه و تفکراتشان احترام گذاشت  و دستشان را به گرمی فشرد . در یک کلام باید قدر تک تکشان را دانست . به احترامشان ایستاد و سر تعظیم بابت برگزاری منظم و مرتب  حداقل 9 جشنواره رغایب  فرود آورد . جشنواره رغایب برای مان عادی شده بود گویی که وظیف ذاتی این عده زحمتکش این بوده که زحمت  برگزاری جشنواره رغایب را به تنهایی به دوش بکشند اما اصلا چنین نیست .

5.      مورادی که در کنترل  مجریان نبود . همه تلاش و هم و همت برگزار کنندگان جشنواره برگزاری آن بدون کمترین مشکل بوده  است اما بروز برخی موارد  خارج از حیطه اختیار و امکانات بوده است . اینکه شهر ما فاقد امکانات اسکان و پذیرایی مناسب  از میهمانان است و یا بسیاری از امکانت شهر های بزرگ در شهر و دیار ما وجود ندارد از حیطه اختیارات  تصمیم گیران محلی خارج بود .


(عکس: حاج وحید کنعانی شهردار وقت و رییس فعلی شورای شهر را در حال سخنرانی در جشنواره چهارم نشان می دهد . احیای رغایب و تداوم آن در سالهای گذشته و امکان ادامه آن به همت  والای و تلاش وافر ایشان و اعضای  شورای شهر  وابسته است .)

حال ده سال از تجربه احیای این جشنواره تاریخی گذشته و سال گذشته نیز به هر دلیلی این جشنواره برگزار نگردید و اکنون فرصت مغتنمی است تا با اضافه کردن چند مورد به همه مواردیکه تا کنون انباشته ایم یک جشنواره خوب و تحسین برانگیز و  تاریخی برای شهر و دیارمان برگزار کنیم .

1.      برگزاری جشنواره رغایب را در دستور کار قرار دهیم . به همه دلایل برشمرده و به خاطر شهر و دیارخودمان و بواسطه آنچه که از گذشته تاکنون برای ما به یادگار مانده این جشن را برگزار کنیم . این جشن را با تمام مقدمات و موخراتش برگزار کنیم .

2.      برگزاری این جشنواره را به جوانان از جمله همین شورای صنفی و تشکل جوانان برومند شهر کلور بسپارید .  وفقط نظارت کنید . تا حد امکان دخالت های نهادهای دولتی را به حداقل برسانید تا جشنواره قوام و دوام داشته باشد و از دستخوش سلایق در امان بماند . صد البته  برپایی چنین جشنی بدون هماهنگی نهادهای انتظامی و امنیتی  و آنان که مسول حفظ جان و مال مردمند توصیه نمی شود .

3.      برای شهر کلور و شهرداری آن درآمد زایی کنیم . مصوبه شورای شهر کمک خواهد کرد که شهر و دیار ما حداقل از کنار برگزاری این جشنواره اندوخته ای  حداقلی داشته باشد.

 

(عکس:سید حسین ساده روح  شهردار زحمتکش  وقت و سیروس آئینی عضو شورای شهر وقت  در کنار تعدادی از بزرگان شهر را نشان می دهد)

در ادامه مطلب تصاویری خاطره انگیز از اولین جشنواره رغایب در سال 1383 را ببینید .

عکسها(غیر از عکس سوم) از بهرام شعبانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 17:57  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

ساختمان شهرداری ارومیه


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393ساعت 20:50  توسط سید امیر ایرانی کلور  

خاطره بازی با گذشته

 

بچه ها اون قدیما حال و هوایی داشتیم

هرچند مثل شماها گوشی و تبلت نداشتیم

بچه ها تو کوچه ها شور و غوغا به پا بود

با دعوا ی فراوان کوچه رو سر می ذاشتیم

"قیشه مزا" می کردیم،"جیخس مزا" یا " هف سنگ"

دو تا سنگ میذاشتیم ، یه دروازه می کاشتیم

نه کیف بود و سامسونیت،نه کلاسور ، نه کوله

بجای جمله اینها ،کتاب تو کش می ذاشتیم

زنگ های تفریح اما، حال و هوا عجیب  بود

به جای ویفر و چیپس ، نون تو دهن می ذاشتیم

درسامونو می خوندیم، شیطونی مون به راه بود

برای خوندن درس رو در بایستی نداشتیم

"شونشینی" می رفتیم تو شب های زمستون

"سیبیشکه" و"اسیف" رو روی کرسی می ذاشتیم

"پته اسیف" می خوردیم  با شادی وبا لذت

با " شورتی"  وبا " بورداب" حال و هوایی داشتیم

بعضی شبا "گل یا پوچ"،بعضی روزا "اسم فامیل"

روزامونو با خوشی ما پشت سر می ذاشتیم

اسباب بازی مون اما ،یه چوب مثل اسب بود

که صبح لای پاها ،شب  تو کوچه می ذاشتیم

خلاف ملاف نداشتیم ،شاید فقط یه مدت

فوق فوقش تو خفا ،یه تیر کمونی داشتیم

بچه ها  اون زمونا برف می بارید یه دنیا

توی شب مهتابی،ستاره هایی داشتیم

توی فرهنگ لغات، بعضی چیزا جدیدند

ما بچه ها اون زمون ،"پول توجیبی" نداشتیم

دعواهامون حسابی،فحش ها مون پاستوریزه

یاد رفیقا به خیر ،چه دوستهایی داشتیم؟

اهالی روستامون هم " داره " و هم " اطرف"

با عشق و پاکدستی بوته گل می کاشتیم

ماهمگی تو اون سن برای هم می مردیم

برای با هم بودن یه دنیا وقت می ذاشتیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 20:8  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

روزت مبارک مادر


+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 18:59  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

مطالب قدیمی‌تر