شاهرود

اجتماعی . فرهنگی

انجیره دره


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 19:22  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

مطلب میهمان؛همراه با فلسطین

یک اتفاق ساده مرا بیقرار کرد

یابد نشست و یک غزل تازه کار کرد

در کوچه می گذشتم و پایم به سنگ خورد

سنگی که فکر و ذکر دلم را دچار کرد

از ذهن من گذشت که با سنگ می‌شود

آیا چه کارها که در این روزگار کرد !

با سنگ می شود جلوی سیل را گرفت

طغیان رودهای روان را مهار کرد

یا سنگ روی سنگ نهاد و اتاق ساخت

بی سرپناه ها همه را خانه دار کرد

یا می شود که نام کسی را بر آن نوشت

با ذکر چند فاتحه، سنگ مزار کرد

یا مثل کودکان شد و از روی شیطنت

زد شیشه ای شکست و دوید و فرار کرد

با سنگ مفت می شود اصلا به لطف بخت

گنجشک‌های مفت زیادی شکار کرد

یا می‌شود که سنگ کسی را به سینه زد

جانب از او گرفت و بدان افتخار کرد

یا سنگ روی یخ شد و القصه خویش را

در پیش چشم ناکس و کس شرمسار کرد

ناگاه بی مقدمه آمد به حرف سنگ

اینگونه گفت و سخت مرا بیقرار کرد :

تنها به یک جوان فلسطینی‌ام بده

با من ببین که می‌شود آنگه چه کار کرد!

شعر از علی فردوسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 18:25  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

به نام پدر

 

در زمانه ای که مسافر اتوبوسی هستیم که  مسافران آن به نوعی  قاچاق اند و هر کدامشان پشت آن چهره شان با خود کالایی دیگر حمل می کنند صحبت کردن از یکرنگی و صافی و پاکی بسیار سخت و دشوار است مخصوصاً ، اگر بخواهی از یک موجودی با جنس دیگر صحبت کنی .

یادم می آید وقتی معلم دوران ابتدایی  موضوع انشایش  این بود که "پدر خود را توصیف کنید ؟ " بی برو برگرد و با همه آنچه در دوران کودکی به عنوان آرزو  و رویا در ذهن داشتم  مطلع کلامم این بود که"پدرم سبیل دارد" . در آنزمان اصلا به این فکر نمیکردم که پشت این یک جمله ام چه دنیای نهفته است و حالا با گذشت مدت بسیار مدیدی از آن دوران  متوجه  می شوم "پدرم سبیل دارد" یعنی چه؟

پدر من و همه پدران سرزمین من  پنجه در آفتاب داشتند . بی اغراق ابهت شان چون آفتاب بود آنچنان که وقتی دست در دستش می گذاشتم احساس می کردم قدرتمندترین کودک جهانم وهیچکس و هیچ چیز را یارای مقابله با من نیست  .جدی بودند وقوی که گویی همه سختی های دنیا در چهره شان جمع شده است اما به  اندازه همه این توصیفات مهربان بودند و دوست داشتنی .

با گرفتن دستهای او بود که احساس می کردم حریف زمین و زمان هستم و حتی پشت شیطنت کودکانه هرگز نمی شد این احساس قدرت را پنهان کرد و به رخ بقیه نکشید .

پدرم  سخت  کوش بود و تلاشگر چون باید بار یک خانواده چندین و چند نفری را تنها به دوش میکشید و مرارت های همه آنها تنها بر دوش او سنگینی می کرد و او در مقابل  اینهمه سختی آخ نمی گفت .

پدرم اهل قناعت بود و اقتصاد چه مرد بودن او اقتضا می کرد که برای فردای من و دیگر اعضای خانواده اش  و برای فردای پیری اش  به اندازه ای معقول بیاندوزد . او حرص نمی زد و نمی زند اما این به معنای آینده نگر نبودنش نیست .

پدرم خانواده را یک مجموعه غیر قابل تفکیک می دید که جزء جزء  آن  بهم پیوسته  است  و جدایی  هر جزء در آن گناهی بسیار بزرگ و نابخشودنی  بود .

 دست پدرم زبر و صورتش ناصاف  بود . ودر پشت همین زبری های دست و صورت ناصاف دنیایی از زحمات طاقت فرسا و تلاش  پرحجم نهفته است .

او فارغ از نوع شغلش  تمام تلاش وافرش آسایش خانواده بود و عرق جبینش بهترین دلیل و سند و مدرکش برای مقدس نامیدن این کار مبارک  بود .

لباس کارش لباس رزم و ذکر لبش " یا علی " بود آنجا که به تاسی از مولای متقیان  تامین امروز و فردای فرزندان خود را بر دوش می کشید

حالا بیشتر می فهمم که معنای اینکه پدرم سبیل دارد یعنی چه؟ و بیشتر به خود افتخار می کنم که در دوران کودکی ام جمله ای گفته ام که امروز با گذشت اینهمه سال از آن گرد و غبار برآن ننشسته وجمله همچنان بار معنایی خود را دارد .

او را دوست دارم با تمام چین و چروک پوست دستش   با همه موهای سپید سر و صورتش  با دستهایی که می لرزند  تا من نلرزم  با موهای سپیدی که  سیاهی و شادابی موهایم را  مدیونش هستم با همه آمال و آرزوهایی که کفن یاس و نومیدی پوشید و به خاطر برآورده شدن آمال و آرزوهایم  زنده به گور شد .

او را دوست دارم که به خاطر ما غم هجرت بر تن خرید و برای تهیه تکه ای نان در بلشوای زندگی عازم شهر و دیاری دیگر گشت . او را دوست دارم  چون شب کاری و روزکاری نمی دانست و سنگینی پتک  زندگی را تنهایی بر سر و صورتش تحمل می کرد

حالا او چشمهایش کم سو است و دستانش لرزان ، قدرت جابجا کردن اجسام حتی سبک را ندارد ،اگر جایی بنشیند باید تکیه بدهد و پاهایش را دراز کند ، غذا که می خورد کمی از غذا را روی پیرآهن و شلوارش می ریزد ،حوصله سر و صدا و شلوغی را ندارد ، بیشتر فکر می کند ،کمتر راه میرود ، درد مفاصل امانش را بریده ، به اندازه ی یک وعده غذایی من قرص و شربت می خورد و .... اما او همچنان ستون خانه است . پشتمان به صدای او گرم است ،نوای اوست که گرمی بخش وجودمان است . چهره اش  ماه شبمان و کلامش راه گشایمان است . هنوز که  درصدی کم از عمرش را دشت کرده ایم هرگز خود را بی نیاز از راهنمایی های حکیمانه اش نمی دانیم .

نصیحت ها می کند و حرفها می زند اگر گوش کردیم برنده ایم و اگر پشت گوش انداختیم  بازنده . احترام به او از هر واجبی واجب تراست و از حکمی اولی تر .

 یاد بگیریم که احترام بگذاریم . یاد بگیریم که کمک کارشان باشیم . یاد بگیریم که  همراه و همدلشان باشیم و عصای دستشان . انشاء الله که برای هیچکس دیر نشود .

اینک که گاه نوشتن در مورد پدر و لزوم احترام و تکریم او شد به روح پرفتوح همه پدران آسمانی آنان که در کنار رحمت واسعه الهی آرمیده و هم آغوش خاک و همنشین افلاک شده اند درود فرستاده و برای  تک تکشان که اگر قرار بر نام  بردنشان باشد باید روزها وقت صرف کرد آرزوی علو درجات داریم .

 توضیح : تیتر" به نام پدر " برداشت آزادی است از فیلمی به همین نام ساخته ابراهیم حاتمی کیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 17:0  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

شاهرود


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 18:48  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

گونها را آتش نزنیم

 

بمناسبت هفته محیط زیست

ایام بهار از قدیم الایام در منطقه ما ابهت  و ارزش و احترام دیگر گونه داشته است  هم از آن باب که مطلع سال جدید است و هم از این باب که رزق و روز ی بسیاری از ما اهالی منطقه به مدد این  فصل زیبا تامین و تهیه می گردد .

در همان بهار ها بود که " واشجارها " باندازه یک روستا برای خودش برو و بیایی داشت و مردمان روستا ها  سلسله وار بار و بندیل را بسته و عازم علفزارهای خود در دامنه کوههای بلند مشرف به روستا می شدند و بسته به اندازه علفزارشان در کوه اتراق می کردند و ماحصل خود را در قطارچهارپایان سوارکرده و به روستا می فرستاندند تا اسباب  معیشت و رزق و روزی خود و حیواناتشان را از این محل تدارک ببینند . قصه این اتراق ها و کوچ کردنها فصلی پر نشاط و پر خاطره را برای روستائیان ساده دل رقم میزد . داستانی از نهارهای "آبدوغ خیار " و شام های نا نو پنیر و چای های دودی که بساطش همیشه روبه راه بود و الی آخر و آب چشمه های روانی که از همه جای دل زمین جاری بود .

اما چندیست که با مرگ و فرسودگی و پیری  نسل قبلی و مستولی شدن روحیه شهر نشینی بر نسل جدید دیگر از آن خبرها نیست .دیگر بوی خیار تازه باغچه و بوی " ترید " و ماست ترشیده کمتر به مشام می رسد . کمتر کسی را می توان پیدا کرد که چهارپایانش را قطار کند و چند روز در کوه اتراق کند و دست آخر از همانجا عازم گندمزار شود . این موضوع و رخداد را نمی توان به عنوان تقصیر و کوتاهی پای کسی نوشت  بالاخره اتفاقی است که افتاده  و شاید طبیعت شهر نشینی یکی از مظاهرش همین باشد . اما موضوعی که در این نوشتار قصد اشارت بآنست  تجدید خاطره این چنین نبود بلکه صحبت با کسانی بود که به همه گذشتگان خود و میراثی که سالها با چنگ و دندان از آن پاسداشته شده است پشت کرده اند .

یکی از الطاف خداوندی به طبیعت بکر منطقه شاهرود جوانان برومند و بزرگسالانی توانمند است که  اندیشه بهره گیری  از طبیعت بکر منطقه را  درذهن گذرانده و در اکیپ های چند نفره عازم کوه و مناطق بکر طبیعی می شوند . این  عزیزان قطعا به خطرات آلوده کردن محیط زیست آگاهند اما تعداد معدودی از ایشان از روی جهالت یا از روی شادابی و طروات جوانی افعالی از خود بروز می دهند که نتیجه اش جز تخریب طبیعت چیزی نیست .

آتش زدن گیاه پر فایده و بسیار استراتژیک گون یکی از آفاتی است که این جوانان  از خود بروز می دهند .اینکه در منطقه "سوسان " یا برخی منطق دیگر  به یکباره با صحنه از بین رفتن تعداد بیست تا سی بوته گون  روبرو شوی  باندازه ای تاسف بار است که نمی توان از گناه آن به سادگی چشم پوشی کرد .

آلوده کردن منابع آبی، پراکندن آشغالهای غیر قابل بازیافت مانند کیسه های پلاستییک ،آلوده کردن محیط زیست حتی با آشغالهای قابل بازیافت ،ریشه کن کردن گیاهان کم یابی مانند گل های شقایق ،کاکوتی و ...،آسیب رسانی به حریم علفزارها و باغات ، برپا کردن آتش در محل های سبز ، تخریب لانه های پرنده ها ، شلیک بی مورد و بی دلیل ، شکار پرندگان  و... همه و همه از جمله اقداماتی است که در یک گردش تفریحی در منطق کوهستانی  نباید بآن  دست بزنیم .

طبیعت زیبای روستاها و جلوه زیبای چادرهای برپاشده و چراغهای روشن در طبیعت روستاهای  منطقه از اسبو گرفته تا درو و کلور و شال و دیز و لرد و کرین   نوید  وجود مردمانی سرخوش و شاداب را میدهند که  فارغ از دغدغه های  زندگی روزمره به دامان طبیعت پناه برده اند . بیائیم این طبیعت بکر و زیبا را برای آینده گانمان نیز حفظ کنیم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 15:24  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

دیدار یار

 

سالها پیش در اوان  شوخ و شنگی دوره نوجوانی  همه ارادت خالصانه خود را در طبق اخلاص نهاده و حرف دل خود را به نمایندگی از کلاسی که داشتیم به مقام معظم رهبری نوشتم . انتظار  نبود که رهبر انقلاب در فاصله کمتر از دو هفته پاسخ مکتوبی بآن نامه بدهند ... داستان این عرض اردات و آن از به سر اشارت همچنان باقی ماند ( که شاید روزی قصه کتابهای  شود ) تا  دیروز که  رویت جمال یار برایمان میسر شد . کلامش مثل همیشه پر مغز و معنی بود . تعریف او از عمق  وظایفی که برعهده ما بود و هست  برایمان جالب بود . او از ما و کار ما ، روحیه ما و فعالیت های ما تعریف کرد و ما بیشتر از آنکه مغرور شویم شرمنده بودیم . هر جمله او باری بر بار وظایفمان می افزود . نوع نگاه او به جهاد دانشگاهی خاص و خالص است . حیف دیدم که وبلاگ  شاهرود را به گوشه ای از سخنان نورانی اش که جان تازه ای به ما بخشید مزین نسازم "

"شعار ما می توانیم  در صدها عرصه گوناگون ثابت شده اما ریشه فرهنگ غلط ما نمی توانیم هنوز وجود دارد "

برای  طول عمر با عزتش دست به دعا برمیداریم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 8:51  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

سوم خرداد ؛حماسه جاویدان

گلی گم کرده ام می جویم او را

به هر گل می رسم می بویم اورا

مادرم ؛نگرد ، اینجاها نیست . از اولش او جایش این طرف ها نبود ؛او همانجاست که باید باشد ؛ کنار دوستانش ؛کنار باکری ها ،جهان آراها؛ کنار خرازی ها و کسایی ها ؛ او در بهشت خداست.

خدا به تو  صبر دهد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم خرداد 1393ساعت 14:2  توسط سید امیر ایرانی کلور  

درخواستی برادرانه از اعضای شورای شهر کلور

انتظار برای نیست که همه  همشهریان و به خصوص مسولین شهر ما خواننده وبلاگ شاهرود باشند و از مطالب نوشته شده آن اطلاع داشته باشند و انتظار بجا و درستی هم نیست که برخی مطالب ریزو درشت نگاشته شده در آن را نیوش کرده و چون واجب الامری محتوم  سر رشته را گرفته و به سرانجام مقصود برسانند .  درست در همین محدوده است که انتظار برآورده شدن آمال و آرزوهایی که بعضا در قالب مطلبی نوشته می شود انتظار بجا و شایسته ای نیست اما باید توجه داشت به همان اندازه که بی توجهی و یا کم توجهی به  مطالب یک وبلاگ سهل و ممتنع و قابل گذشت است در نظر نگرفتن و کم توجهی  به برخی اتفاقات و جریانات  سهل و ساده نبوده و بعضاً باعث بروز خسارات بسیار می گردد ..

غرض از نگارش این مطلب از آن روست که از ابتدای راه اندازی این وبلاگ حداقل طی چهار مطلب و گزارش  تصویری به وضعیت بسیار نابسمان دفع پسماندهای جامد شهری در کلور اشاره شده و با ادله قانونی و بعضا با بکار گرفتن زبان شعر و طنز و فکاهی و بعضا با لحن جدی  و حتی با گزارش تصویری خواسته شد که برای محیط  در نظر گرفته شده برای دفع پسماندهای جامد شهری کلور  چاره اندیشی شود . گرچند بعید به نظر می رسد که مطالب عدیده منتشره به چشم دوستان تصمیم گیر نیامده باشد ولی با تصور این فرض  نمی توان این مورد را قبول کرد که  تپه های سفید  از انواع نایلکس ها و آشغالهای غیر قابل بازیافت هم به چشم نیامده باشد .

 ترکیب فعلی اعضای شورای شهر کلورترکیبی  زیبا از هنر جوانی و تجربه مدیریتی و  شور و شوق خدمت گزاری است که  در حدود ده ماه  از زمان فعالیتشان گذشته و نمی توان در این مدت محدود انتظار فعالیت های آنچنانی از این جمع دوست داشتنی  داشت . گرچند بارقه های امید  از یک دوره پر تلاش دیده شده اما انتظار این است که موضوعات را اهم و مهم کرده و با تشخیص اولویت ها  برخی اموراتی را که حتی قصد بر ساماندهی آنها وجود دارد با هزینه های بسیار پایین تر در اولویت قرار دهند .

موضوع  دفع پسماندهای جامد شهری کلور موضع بغرنج و بسیار ناراحت کننده ای است که با فنس کشی ساده  و نیز کشیدن دامنه  دفع زباله ها به سمت پایین تر قابل حل است . آنچه که اکنون از این موضع تحقق پیدا کرده گستره ای از آشغالهای پراکنده در دامان طبیعت است که گاه  دامنه آن تا کوههای مشرف به ییلاقات  منطقه گیلان هم کشیده شده و موجب آلودگی منابع آبی و خاکی  و باغات گشته است .و از طرفی دیگر دود و بوی تعفن حاصل از آتش زدن زباله ها گاه تمام منطقه جنوبی و حتی مرکز ی شهر را در برگرفته و صحنه هایی ناخوشایند بار می آورد .

تامین هزینه  این پروژه آنقدر نخواهد بود که  از عهده شهرداری کلور برنیاید  گرچند در این زمینه می توان بروی کمک سازمانهای  مسوولی مانند حفاظت از محیط زیست هم حساب باز کرد  .

دوستان خوب و فعال و خوشفکر ما در شورای شهر قطعا به این موضوع اندیشیده و قطعا برای آن چاره اندیشی هم کرده اند اما تعجیل و تسریع در این موضوع موجبات  سلامت جسم و روان و طبیعت زیبای منطقه را فراهم خواهد ساخت .

برای  آب ریخته از کوزه هم می توان با اعلام روزی برای پاک سازی طبیعت و با بهره گیری از جوانی جوانان و همیاری بزرگان چاره اندیشی کرد .

مجدداً برای اعضای خوب و فعال شورای شهر کلور که با برخی شان رابطه دوستی و با برخیشان رابطه استاد و شاگردی داریم درود فرستاده و ضمن عرض خسته نباشید توفیق روز افزونشان را آرزومندیم

امید آنکه برآورده آید .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393ساعت 18:8  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

نگاه به کلور از چهار زاویه

توضیح ؛تماشای کلور ،وقتی داخل آن هستیم یک لطف و صفایی دارد و تماشای آن از آن بالا بالاها لطفی دیگر . شاید تا حال برایتان میسر نشده باشد که از ارتفاع چهار کوه مشرف به این شهر آنرا به تماشا بنشینید . برای افرادیکه دور از دیارند و یا آنان که خیلی وقت است که آب وطن  را ننوشیده اند این تماشا  شاید مزه دیگری داشته باشد. فقط این را می توان گفت که برای تهیه این چهار عکس و مجموعه عکس های دیگر بسیار زحمت کشیده شد .

1. این تصویر کلور  از بالای تپه یا کوهی است که منبع آب  بر فراز آن قرار دارد .


2. تصویر کلور از فراز  کوه "رویی" در مسیر روستای دیلمده دیده می شود

3. اینهم تصویر کلور از فراز کوه " بند"  است . عنوان باغشهر برای کلور در این تصویر بیشتر نمود دارد .کمی آنطرفتر از محل تهیه عکس محل اسکان عشایر گیلانی است

4. تصویر ،کلور را از فراز " بزان راه" نشان می دهد. این کوه  درست  در سینه روبرویی کشن واقع شده است .

(از حجم عکس ها برای ایجاد قابلیت آپلود کاسته شده است)

مقطع زمانی تهیه عکس ها ؛ فروردین 93 . وسیله عکاسی ؛sony supersteady shot

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 18:6  توسط سید امیر ایرانی کلور  

صدای پای رغایب می آید

به مناسبت حلول ماه رجب؛

صدای پای آشنا می آید؛ صدای پایی از جنس نور،صدای پای جشنی پرسرور ،صدای پای  مراسمی پر شر و شور با حضور مردمانی  زحمتکش و دست به کار ، صدای پای جشنی  پر سابقه که سبقه برپایی اش نه مربوط به  یک دهه بل ریشه در تاریخ کهن سرزمین شاهرود دارد . چندی بود که گذر زمان گرد و غبار فراموشی بر این سنت حسنه و جشن اسلامی  نشانده بود تا اینکه  سال 1383 مطلع یک فعالیت آگاهانه برای اعتلا و رشد فرهنگ بومی و تاریخ اسلامی مردمان سرزمین  شاهرود گشت . جشنی که در هیچ جای ایران اسلامی  برگزار نمی شد و سرزمین شاهرود به برپایی این جشن شهرت جهانی یافت و عکس ها و تصاویر و مطالب و فیلم های کوتاه و بلند این مراسم  به یکباره در گستره ای جهانی جای گرفت و بر صدر نشست و قدر دید .گویی نرم افزارهای جستجوی کلامی و جغرافیای  مانند یاهو و " گوگل ارث" وسایرین  دنبال بهانه ای بودند تا سند " رغایب " را به نام منطقه شاهرود اردبیل بزنند . حال .... ..


(عکس: تصویری از اولین پوستر و نماد طراحی شده برای جشنواره رغایب)

 نزدیک به ده سال از آن واقعه مبارک گذشت . به سادگی چشم به هم نهادنی. ده سال از عمر ما گذشت و گویی همین دیروز بود. باورمان نمی شود اما وقتی عکس های به یادگار مانده از آن دوران را می بینیم  و یا جلوی آینه می ایستیم و نیک در صورت خود می نگریم  می بینیم بله ده سال گذشته است . فارغ از همه  حواشی این تکرار مبارک می توان ادعا کرد که  برگزاری جشنواره رغایب  چند خوبی  برجسته و بزرگ داشته است  که آنرا علی رغم همه ایرادات کوچک و ظریفش  به یک جشن بزرگ  و در خور توجه برای منطقه مان تبدیل کرده بود .  رغایب جشن آرزوها بود و یکی از آرزوهای ما تداوم این اتفاق مبارک ومیمون بود وهست  که به همت افراد بسیار زیادی شکل می گرفت .  در برپایی جشن رغایب  خیلی ها روز و شب نداشتند  و بار زحمت کارکنان شهرداری  کلور  وجوانان  برومند و کم ادعا  در این بین بیشتر از همه بود . جشن رغایب سایه همدلی را بر  جوانای افکنده بود که در حین نگارش مطلب می توان چهره تک تکشان را در ذهن تجسم کرد و بابت این زحمات چند ساله از همه شان تشکر کرد . از شورای شهری که علی رغم قلت منابع و عسرت بودجه و اعتبارات  برگزاری این جشن را مصوب می کرد و از شهردار عزیزی که  نیروهایش را برای تدارک و تمهید مقدمات مدیریت می کردو گاه خود آستین بالا میزد و وارد گود می شد ؛از گروه های هنری  زیرون گرفته  تا مجری توانمندی که اجرای برنامه ها را برعهده داشت و بسیاری دیگر که هر کدام گوشه ای از کار را گرفته بودند و طی چندین سال گذشته بر برگزاری بهینه و بدون مشکل آن تاکید و توجه داشتند . بدون اغراق جشنواره رغایب تبدیل به یک جشن بزرگ  شده است که دستاوردها و کارکردهایی را برای منطقه ما به ارمغان می آورد  که می توان به بزرگترین آنها در موارد ذیل اشاره کرد ؛  

1.      اولین ویژگی برجسته  برپایی جشن رغایب نزدیک کردن دلها بهم بود . یک نگاه کوتاه به عکس هایی که از جشنواره اول گرفته شده است نشان می دهد . که به چه میزان این مهم تحقق پیدا کرده است . در  جشنواره رغایب "اینوری و آنوری" و بالایی و پایینی دور هم و یک روز راحت از دنیا و زخارفش دور هم جمع می شدند و یک روز شاد را کنار هم رقم می زدند .  به نظر شما  جشنواره  به این بزرگی آیا دستاوردی غیر ازاین داشته باشد جای تعجب ندارد . پس می توان در همین قدم اول و بدون مطالعه سطور بعدی  ادعا کرد جشنواره به تمام اهداف خود رسیده است . " نزدیک کردن دل مردم به هم ".

2.      شاد کردن مردم . دومین کارکرد بزرگ جشنواره رغایب شاد کردن دل مردمانی سخت کوش بود که به دنبال بهانه ای برای خندیدن و شاد بودن بودند .  مرحوم کیومرث صابری در  بالای مجله  زیبای خودش(گل آقا)  نوشت " زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی     چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی ". خنداندن مردم ،هنری بسیار بزرگ است که در جمع های اینچنینی به واسطه تجمع بیش از حد مردم و به وسیله هنر هنرمندان بومی براحتی امکان پذیر است .

3.      شکل گرفتن نوستالژی . نوستالژی نسل ما "  جشن رغایبی سنتی   و دوشنبه بازار و مدرسه خاص و کتابهایی که الان وجود ندارد" و اینجور چیزها بود و عدم تلاش برای شکل دادن یک نوستالژی تمام عیار برای کودکانمان که کلور  و شاهرود را در ذهنشان ماندگار کند  برای ما و نسل ما ایراد بود . این جشنواره تا حد زیادی این خلا را پر کرده بود .  شکل گرفتن نوستالژی کلور 83 یادگار زیبای دوران کودکی بسیاری از نوجوانان امروز و جوانان فردا خواهد بود

4.      تازه کردن دیدارها . اگر آنهایی که سال به سال بهانه ای غیر از عید و محرم برای  سر زدن به کلور پیدا نمی کردند حالا در تقویم رسمی دلشان  یک مناسبتی را که حتما باید در کلور حضور داشتند را هم اضافه کرده بودند . " رغایب " .   دقیقا به همین دلیل بود که  در ایام برگزاری رغایب تعداد بسیار زیادی از همشهریان  باز هوای وطن به سرشان می زند .  افرادیکه سالها بود ازشان خبری نبود را می توانستید در  جشن های رغایب  پیدا کنید .

5.      فرصتی برای عرض اندام . شاید بهترین بهانه برای اینکه در سیمای استانی برای ساعت ها دیده شویم و اخبار سراسری  دقایقی از وقت گرانبهای خود را به شهر و دیار ما اختصاص دهد این جشنواره بود . به مدد این جشنواره بود که  برای هفته ها بر تارک روز نامه ها می نشستیم و فرصتی هم می شد که صاحب نظران و فرهنگ دوستان پژوهشگر با مصاحبه های خود  زمینه  را برای  معرفی هر چه بیشتر فرهنگ و زبان تاتی فراهم کنند . اکیپ های خبری از شبکه های مختلف در منطقه ما حاضر می شدند و خبرنگاران  از هنر و فرهنگ و زبان تاتی می نوشتند . این شاید از همه دلایل بالا هم مهمتر باشد که با جشنواره رغایب " بر سر زبانها افتادیم " .با گذشت چند سال ازآخرین  جشنواره رغایب  هنوز وقتی به فارسی یا انگلیسی در موتورهای جستجو جشنواره رغایب را جستجو می کنیم با انواع و اقسام مطالب ریز  و درشت  روزنامه ها و بولتن های الکترونیکی روبرو می شویم

6.      جشنواره رغایب فرصت بی بدیلی برای حضور  مسولین استانی در سرزمین آب و آیینه بود . مسئولینی که شاید  هفته ها لازم بود تا  به شما وقت ملاقات بدهند جشنواره فرصتی فراهم کرد تا بسیاریشان دراین جشنواره حضور پیدا کنند و از قبل این حضور حتی اگر هیچ چیز مادی عاید شهر و دیار ما نشده باشد همین برایمان بس که  در گوشه ذهنشان چیزی به نام شاهرود و کلور شکل گرفته که شاید روزی به کارمان آید .

7.      زنده شدن تاریخ و فرهنگ منطقه شاهرود و فراهم شدن بستر انتقال فرهنگی به نسل جدید دستاورد بزرگ دیگر جشنواره رغایب بود . جشنواره رغایب  فرصت مغتنمی بود تا زنان لباس محلی بپوشند و رنگین کمانی از لباس های تاریخی و پوششی سنتی بر تن  زنان همشهری مان دیده شود . نوع پوششی که مانند بسیاری دیگر از موارد  در برابر شهر نشینی دوام نیاورده و به فراموشی سپرده شده است . در این روز بود که می توانستیم دخترکانی را ببینیم که لباس محلی را پوشیده و چونان  ستارگان زیبا درآمده بودند . مردان هم  کلاه شال بر سر و جلیقه شال بر تن  با جوراب های محلی در صحن و سرا حاضر شده و بر ابهت این روز زیبا می افزودند . چه تاریخ و مورخه ای از این بهتر برای  تداوم یک سنت حسنه و آن انتقال بی دردسر فرهنگی چند هزار ساله با آمیزه از آموزه های اسلامی در جوار صحن مقدسی به نام امامزاده عبدالله

8.      توجه ویژه به جایگاه امام زاده عبدالله و مقام شهدا. یکی از دیگر دستاوردهای این روز بزرگ الفت و انس مردمان منطقه و میهمانان با امام زاده عبدالله و شهدای به خون خفته هشت سال دفاع مقدس و نیز مزار مومنین و مصلحین بود .فرصت غنیمتی بدست می آمد تا  ضمن زیارت اهل قبور  فضای معنوی  بر روابط حاکم گردد و موجبات جلای روح و روان میهمانان فراهم گردد .

9.      هنرنمایی هنرمندان؛علاقه به هنرنمایی هنرمندان بومی بواسطه آمیزش آن با گوشت و پوست و استخوان مردمان منطقه  در ذات وجودی ما ریشه دوانده است. همه عاشق هنرهای دوست داشتنی و هنرمندی محمد شادخاطرند . همه صدای علیرضا رحیمی را دوست دارند . چه کسی است که برادارن عاشوری  و هنرشان را دوست نداشته باشد ؟ هنرمندی سید رضا هاشمی بر دل می نشیند و اجرای خوب افشین حداد جمعیت را مجذوب می کند . جوانان خوب منطقه ما مانند امیر حسین حداد دل در گرو هنر دارند . هنر خوب مدیریتی افرادی مانند حاج وحید کنعانی ،سیدحسین ساده روح یا سید عیسی کریم پور و بسیاری دیگر است که  در جمع های دوست داشتنی و اجتماعاتی اینچنینی رخ می نمایاند . هنر حافظه تاریخی و مستند به اسناد تحقیقاتی پژوهشگرانی مانند بهمن موذن زاده،سید عادل ایرانی یا بسیاری دیگر است که رغایب را درسنگ نوشته دلها مضبوط و مخفوظ می کند . رغایب فرصت بسیار مغتنمی برای دیده شدن هنر هنرمندان است از هنر اجرا تا هنر کارگردانی . از هنر موسیقی تا هنر  گرافیک . از هنر عکاسی تا هنر آشپزی

10.  رغایب جشن آرزوها و آرزومندی بود . رغایب امیر جشن ها  در منطقه شاهرود بود . رغایب جشن بسیار یزرگ و خاطره انگیزی بود .. این بند را گذاشتم برای تمام سایر مواردی که نمی توان شمرد . از میهمانان خارجی گرفته تا هنر نمایی هنر مندان . از نمایشگاه آثار تاریخی گرفته تا کشتی گیری های  سنتی . از خیلی از چیزهایی که جایشان خالیست . به همین عکس های تهیه شده  نگاه کنید . چند نفرشان دیگر دربین ما نیستند . هنر جشن رغایب این بود که ترتیبی داد تا اینها یک روز  در کنار هم باشند .واین بی چون و چرا  مدیون خوشفکری یک جماعت فرهنگ دوست و همت و تلاش این عده دوست داشتنی است  .صحنه هایی تکرار نشدنی و دوست داشتنی.ار فرصت استفاده کرده و از تک  تک عزیزانی که این خاطرات خوب را برای ما رقم زدند ممنونیم .از همه شان که اگر قرار به نام بردنشان باشد شاید ذهن یاری نکرده و بساط شرمندگی از بعضی هاشان جور شود .


 (عکس: تعدای از هنرمندان خوب شهرمان ؛از راست به چپ سید رضا هاشمی نژاد،محمد خرسندی،محمد شادخاطر،صفر خیاط پور،قربانعلی عاشوری،شکور عاشوری؛جای بعضی هایشان  در عکس خالیست )

اما همه جشن رغایب ؛به این  خوبی نبود .  برگزاری جشن رغایب   تلاش وافر و همت والا می طلبید اما اینطور نبود که جشنواره رغایب بدون نقص و نقصان برگزار گردد . هر چقدر که  اندیشیده می شود و غور و تفکر می گردد آثار مثبت این مراسم روحانی بسیار بیشتر از ایرادات آن بود . گرچند شاید همین ایراد کوچک پاشنه آشیل این جشن بزرگ باشد اما نمی توان و نباید بواسطه چند ایراد قابل رفع زحمات شبانه روزی  دست اندرکاران این حرکت بزرگ را نادیده گرفت . مطمئنا این ایرادات  چیزی از  اجر و احترام و قابلیت های  دست اندرکاران کم نخواهد کرد .برخی ایرادت هم گذشته جشنواره رغایب در منطقه شاهرود اینها هستند

1.      تلاش برای  چربیدن جنبه دولتی  شدن جشنواره رغایب . جشن رغایب برای مردم و مال مردم بود . حتما می بایست استارت اولیه احیایش  به دست یک نهاد  مردمی مانند شورای اسلامی زده می شد اما سپردن امورات سالهای بعد بدست نهادهای دولتی این جشنواره را به حاشیه  می برد . از این جهت که اگر نهادهای تصمیم گیر به صلاح نمی دانستند جشنواره برگزار نمی شد یا در تاریخی که ایشان صلاح می دانستند برگزار می شد . جشنواره رغایب ریشه در دین و باور اسلامی مردم دارد و محل برگزاری آن در جوار مزار شهدای والا مقام  هشت سال دفاع مقدس است  . نمی توان باور کرد که جشنی اینچنین مذهبی و با اینچنین ریشه انقلابی  به بهانه هایی  برگزار نشود و یا با تاخیر در هر تاریخی که اعلام شود برگزار شود . در این حالت است که جشنواره رغایب از حالت عمومی و همه گیر  خارج و به یک جشن با ضوابط دست و پاگیراداری  تبدیل  می شود

2.      نباید جشنواره رغایب به جشن  تابستانی ای تبدیل شود  که عده ای دور هم جمع می شوند تا  فقط شاد باشند . فلسفه جشن رغایب این نیست و به همین خاطر است که نباید جشنواره رغایب  و تاریخ برگزاری آن دستخوش سلایق شود . جشنواره رغایب  در روز رغایب برگزار می شود نه یک ماه و یا دو ماه آن طرف تر . جشنواره رغایب حتما کارکرد شاد کردن مردم را داشته است اما همه دستاوردش این نبوده و نیست .

3.      زمینه برای مشارکت  بیشتر جوانان کمتر فراهم  . گرچند تا حدود بسیارزیادی جشنواره رغایب بدست جوانان برگزارمی شد اما  در مقام دفاع از برگزار کنندگان آن می توان گفت که برگزار کنندگان این جشن تنها بودند و  تا حد بسیار زیادی خسته می شدند .

4.      عدم تجلیل از دست اندرکاران . این خرده و ایراد به همه ما  به اندازه سهممان از این جشن وارد است که قدر زحمتکشان جشنواره را کمتر دانستیم . آنهایی که بدون چشم داشت و بدون کمترین توقع از وقت و انرژی و حتی آبروی خود برای جشنواره و شهر و منطقه مان مایه گذاشتند شایسته تجلیل و تکریمند . باید قدر خیلی از گذشتگان و افراد موجود  را دانست . بایدبه اندیشه و تفکراتشان احترام گذاشت  و دستشان را به گرمی فشرد . در یک کلام باید قدر تک تکشان را دانست . به احترامشان ایستاد و سر تعظیم بابت برگزاری منظم و مرتب  حداقل 9 جشنواره رغایب  فرود آورد . جشنواره رغایب برای مان عادی شده بود گویی که وظیف ذاتی این عده زحمتکش این بوده که زحمت  برگزاری جشنواره رغایب را به تنهایی به دوش بکشند اما اصلا چنین نیست .

5.      مورادی که در کنترل  مجریان نبود . همه تلاش و هم و همت برگزار کنندگان جشنواره برگزاری آن بدون کمترین مشکل بوده  است اما بروز برخی موارد  خارج از حیطه اختیار و امکانات بوده است . اینکه شهر ما فاقد امکانات اسکان و پذیرایی مناسب  از میهمانان است و یا بسیاری از امکانت شهر های بزرگ در شهر و دیار ما وجود ندارد از حیطه اختیارات  تصمیم گیران محلی خارج بود .


(عکس: حاج وحید کنعانی شهردار وقت و رییس فعلی شورای شهر را در حال سخنرانی در جشنواره چهارم نشان می دهد . احیای رغایب و تداوم آن در سالهای گذشته و امکان ادامه آن به همت  والای و تلاش وافر ایشان و اعضای  شورای شهر  وابسته است .)

حال ده سال از تجربه احیای این جشنواره تاریخی گذشته و سال گذشته نیز به هر دلیلی این جشنواره برگزار نگردید و اکنون فرصت مغتنمی است تا با اضافه کردن چند مورد به همه مواردیکه تا کنون انباشته ایم یک جشنواره خوب و تحسین برانگیز و  تاریخی برای شهر و دیارمان برگزار کنیم .

1.      برگزاری جشنواره رغایب را در دستور کار قرار دهیم . به همه دلایل برشمرده و به خاطر شهر و دیارخودمان و بواسطه آنچه که از گذشته تاکنون برای ما به یادگار مانده این جشن را برگزار کنیم . این جشن را با تمام مقدمات و موخراتش برگزار کنیم .

2.      برگزاری این جشنواره را به جوانان از جمله همین شورای صنفی و تشکل جوانان برومند شهر کلور بسپارید .  وفقط نظارت کنید . تا حد امکان دخالت های نهادهای دولتی را به حداقل برسانید تا جشنواره قوام و دوام داشته باشد و از دستخوش سلایق در امان بماند . صد البته  برپایی چنین جشنی بدون هماهنگی نهادهای انتظامی و امنیتی  و آنان که مسول حفظ جان و مال مردمند توصیه نمی شود .

3.      برای شهر کلور و شهرداری آن درآمد زایی کنیم . مصوبه شورای شهر کمک خواهد کرد که شهر و دیار ما حداقل از کنار برگزاری این جشنواره اندوخته ای  حداقلی داشته باشد.

 

(عکس:سید حسین ساده روح  شهردار زحمتکش  وقت و سیروس آئینی عضو شورای شهر وقت  در کنار تعدادی از بزرگان شهر را نشان می دهد)

در ادامه مطلب تصاویری خاطره انگیز از اولین جشنواره رغایب در سال 1383 را ببینید .

عکسها(غیر از عکس سوم) از بهرام شعبانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 17:57  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

ساختمان شهرداری ارومیه


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393ساعت 20:50  توسط سید امیر ایرانی کلور  

خاطره بازی با گذشته

 

بچه ها اون قدیما حال و هوایی داشتیم

هرچند مثل شماها گوشی و تبلت نداشتیم

بچه ها تو کوچه ها شور و غوغا به پا بود

با دعوا ی فراوان کوچه رو سر می ذاشتیم

"قیشه مزا" می کردیم،"جیخس مزا" یا " هف سنگ"

دو تا سنگ میذاشتیم ، یه دروازه می کاشتیم

نه کیف بود و سامسونیت،نه کلاسور ، نه کوله

بجای جمله اینها ،کتاب تو کش می ذاشتیم

زنگ های تفریح اما، حال و هوا عجیب  بود

به جای ویفر و چیپس ، نون تو دهن می ذاشتیم

درسامونو می خوندیم، شیطونی مون به راه بود

برای خوندن درس رو در بایستی نداشتیم

"شونشینی" می رفتیم تو شب های زمستون

"سیبیشکه" و"اسیف" رو روی کرسی می ذاشتیم

"پته اسیف" می خوردیم  با شادی وبا لذت

با " شورتی"  وبا " بورداب" حال و هوایی داشتیم

بعضی شبا "گل یا پوچ"،بعضی روزا "اسم فامیل"

روزامونو با خوشی ما پشت سر می ذاشتیم

اسباب بازی مون اما ،یه چوب مثل اسب بود

که صبح لای پاها ،شب  تو کوچه می ذاشتیم

خلاف ملاف نداشتیم ،شاید فقط یه مدت

فوق فوقش تو خفا ،یه تیر کمونی داشتیم

بچه ها  اون زمونا برف می بارید یه دنیا

توی شب مهتابی،ستاره هایی داشتیم

توی فرهنگ لغات، بعضی چیزا جدیدند

ما بچه ها اون زمون ،"پول توجیبی" نداشتیم

دعواهامون حسابی،فحش ها مون پاستوریزه

یاد رفیقا به خیر ،چه دوستهایی داشتیم؟

اهالی روستامون هم " داره " و هم " اطرف"

با عشق و پاکدستی بوته گل می کاشتیم

ماهمگی تو اون سن برای هم می مردیم

برای با هم بودن یه دنیا وقت می ذاشتیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 20:8  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

روزت مبارک مادر


+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 18:59  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

ماسوله

بقیه تصاویر در ادامه مطلب؛


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 19:51  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

موسسه عاشورا را تنها نگذاریم

بی شک  نعمت برخورداری از سلامت  بزرگترین نعمت اعطا شده  خدا به انسانهاست  و چه بسیارند انسانهایی که با وجود برخورداری از بسیاری از نعمات خداوندی از نعمت سلامت بی بهره اند و چه بسیارند انسانهایی که با وجود بی بهره بودن از مال و منال در سلامت کامل قرار دارند .

توجه به مقوله سلامت غالباً در وظایف دولتی گنجانده می شود و این دولت است که برای توجه به آن باید برنامه ریزی کند و با تشخیص خود زمینه بهره مندی  اقشار ضعیف و نیازمند رافراهم  سازد و اگر هم در این زمینه وظیفه ای به گروه یا سازمانی مردم نهاد واگذار می شود وظایف واسطه ای برای شناسایی اقشار ضعیف و نیازمند و یا وظایفی از این دست است اما در مورد  کشور عزیزمان ایران به دلایلی که به موشکافی کارشناسانه نیاز دارد کمتر چنین موضوعی مصداق عینی پیدا می کند . و شاید به همین دلیل باشد که مقوله سلامت با آنکه از درجه اول اهمیت  برخوردار است به موضوعات دست چندم از درجه اهمیت نزول پیدا کرده است .

 شاید بواسطه همین موضوع و درک اهمیت والای آن بود که در منطقه شاهرود عده ای از مردمان نیکو سرشت  بواسطه درک مقوله با گوشت و پوست خود و  از باب برخورد روزانه یشان با بیماران و جامعه هدف  به خوبی عمق قضایا را فهمیده  و با تصمیم عاقلانه بناهای یک موسسه خیریه عم المنفعه مردم نهاد  در زمینه سلامت را پایه نهادند .

در گذشته  در قالب مطلبی  از مدیریت بسیار ضعیف کمک های مردمی در منطقه شاهرود گله شده بود  و اینکه چرا برای تعداد معدودی از امور خیر مبلغ و پول کنار می گذاریم اما برای درمان بیماران که همه آنها از خود ما و جنس ما و مهمتر  از همه آنکه از منطقه خود ما هستند قدمی برنمی داریم . ما تک و توک افرادی را می شناختیم که سلامتشان در خطر بود و یا دچار بیماری بودند وباید  اعتراف  کنیم که هرگز اطلاع نداشتیم که حجم انبوهی از بیماران صعب العلاج و یا حتی افراد سالم در معرض بیماری های حاد را در کنار و نزدیکی  داشته باشیم . و جرقه های ایجاد موسسه ای مردم نهاد این موضوع را به ذهن متبادر کرد که کار خیر در خیلی از اموراتی که تا حالا داشته ایم و شاهدش بوده ایم خلاصه نشده است .

حالا دیگر خیلی ها نذر و نیاز بازیابی سلامتشان را تقبل هزینه های استعلاج چند بیمار مشابه خودشان یا اعضای خانواده شان  قرار می دهند . حالا دیگر افراد در خرج روزانه شان مبلغی را برای اقشار مریض و بیمار کنار می گذارند . حالا دیگر مردمان  بیشتر مراقب خودشانند تا سالم بمانند و سالم پیر شوند . حالا دیگر میدانیم که در منطقه ما  در همین شهر ما و شاید در همسایگی ما چشمان بیماری به در است که دستان رنج دیده کودکش دیگر جایی خالی برای تزریق سوزن ندارد . حالا دیگر نیک می دانیم که هزینه هایی که خرج مراسمات بزرگداشت عزیز از دست رفته مان می کنیم قطعا در موسسه ای به نام و یاد عاشورا  به کار بیشتر خوهد آمد .

موسسه سرحال و قبراق است گرچند اطلاع از آلام و دردهای مردمان جامعه آدم را زود خسته و دلزده می کند اما همین که به همت خوشفکری  و اقدام بجا گرهی از مشکلات باز می شود  بهترین مزد و پاداش ها شکل می گیرد . موسسه یک نفر و دو نفر و صد نفر نیست . موسسه مال همه است و همه باید احساس تکلیف کنند .

 در همین راستا یکی از زیباترین خبرهای خوب ایام تعطیلات عید امسال همت والا در هماهنگی برای اولین حضور پزشکان متعهد و اکثرا بومی منطقه برای ویزیت رایگان  اقشار مردم منطقه  بود . اقدامی که یک برگ سبز و سراسر امید و همت در دفتر تلاشهای موسسه ثبت کرد . موسسه ای که به نام عاشورا ثبت شده  با هدف خیر خیرین یک گوشه از توانایی های خود را به منصه ظهور گذاشت و نشان داد که می تواند زمینه ساز کارهای بزرگ تر و اساسی تر هم باشد . ویزیت  حدود 600  نفر در دو روز شاید در وهله اول کاری خرد  به نظر برسد اما حجم  کار انجام شده برای هماهنگی حداقل  7  نفر پزشک متخصص و نیز هماهنگی برای حضور بموقع آنها  و نیز هماهنگی برای ارائه بسیاری از خدمات جانبی از جمله داروی رایگان  کار بسیار ارزشمندی است که اشک شوق را از  مشاهده تلاش وافر عزیزان در چشم جمع می کند .

موسسه عاشورا کار بسیار بزرگی را انجام داد . نمی دانیم و کنجکاو هم نیستیم بدانیم  چه کسانی و چگونه و با چه معونه و مکنت مالی این کار را انجام دادند  اما نیک می دانیم که مردم قدر شناس  این بار اگر نام موسسه برای کمک بیاید با تفاخر دست در جیب کرده و با رضایت بیشتر از مال و اموال خود برای موسسه و اهدافش خرج خواهند کرد . گرچند این کمک محدود و معدود باشد .

حیف است تنهایشان بگذاریم . حیف است کمکشان نکنیم . حیف است برایشان ننویسیم  و حیف است برایشان وقت نگذاریم .

تنها گذاشتن موسسه تنها گذاشتن یک تعداد افرادی که برای یک کار خیر دور هم جمع شده اند نیست . تنها گذاشتن موسسه نا امید کردن چشمهای منتظر نگران دوخته به در است . تنها گذاشتن دست های لرزان و کمر خمیده  بیماران نیازمند است . تنها گذاشتن موسسه درد بزرگی علاوه بر درد بیماری به خانواده ها تحمیل می کند . تنها گذاشتن موسسه تنها گذاشتن بیماران  منتظر کمک است

اهداف خیر بانیان و تلاش وافر خیران موسسه آن را هر روز قبراق تر و شاداب تر خواهد کرد و در این شادابی و قبراقی آنهایی سهیمند که دستی به آتش داشته اند . حتی اگربا برداشتن یک قدم کوتاه .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 15:24  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

بهاریه تاتی

بهاریه شعری است که در وصف بهار، نوروز و به پایان رسیدن فصل سرما سروده می شود. درگستره ادبیات فارسی بهاریه های بی­شماری توسط شاعران بزرگ سروده شده است که هر کدام به واسطه سرایش به زبان و فرهنگ خاص گوشه ای ازپرده فرهنگ و ادب آن زبان را بالا زده وآنچه عیان ساخته و  بر دل نشانده طراوت و شادابی است . شاید فصل مشترک همه آنها از گذشته تا حال توصیف  قیامت طبیعت و یادآوری قدرت خدایی در زنده کردن دوباره و جان بخشیدن مجدد به آن است .و شاید وجه تمایز اکثرشان بیان شدن به زبان های گوناگون  است . در این میان "تاتی " زبان دل و دیده مردمانی روشن ضمیر و پاک طینت است که اسناد اعتلای فرهنگشان بر تارک تاریخ پر افتخار استان اردبیل می درخشد و گفتار به این زبان را نه به گوش سر که به گوش دل باید شنید و حکم همیشگی بر آن جاریست که " آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند ".   آنچه در ذیل می­آید ترجیع بندی به زبان تاتی و در مضمون رفتن زمستان و جلوه ­گری مظاهر بهار است که توسط شاعر پژوهشگر سید عادل ایرانی سروده شده  است .

 

كشكره نشته خوانه نوروزي قارو قار قار    كه سوز و سرما برشه، دَرامه فصل بهار

زمينه جان گرم آبه، آو ايجا هر جا دَدار     چه نقشي نشت چَشمِه سَرعين قشنگه نگار

پَسي به درزي برشه، پَس گته مرزي برشه

زمستان ام  نايه ­كو چزن دَلرزي  برشه

بَرامه گيزگيزا تِك كؤ آبييَي كوئان سر           پيرامه  ديزَه­ چاكن وَره دلَه ­كو آخر

هرجا ويني قشنگي ام ور گته تا اور              بهاره بوش پيشنده كشن ده تا ديه ­بر

پَسي به درزي برشه، پَس گته مرزي برشه

زمستان ام نايه ­كو چزن دلرزي برشه

پسان دلان شاد آبيند شانه چه هيلي زنه           كلاچي    يا  بلبلي، بهاره خاني   زنه

بَرامه آفتاوِه سر تيره به روئي زنه                 سيبه­ سري مايَه ­شور تنش به دولي زنه

پَسي به درزي برشه، پَس گته مرزي برشه

زمستان ام نايه­ كو چزن دلرزي   برشه

گِنه­ گِنه وشكو وا، چومانه مشتلق خوا                وَيو تَكَه­ تاوَه ده بِشو تره ­چيني را

تغش زيي ترشيله كنار كلاچه­ پا                        دس بزنه بذانند همه گله همه جا

پَسي به درزي برشه، پَس گته مرزي برشه

زمستان ام نايه ­كو چزن دلرزي برشه

كِله كِله بوزُِن، نگبته آتش دَكه                   هر چي كي ناپاكيه چان سره كو خاك ايكه

دله ساباطه درّو، تنو ميانش پيكه                      بكه جيكر آكرش  تميزه لايي  جيكه

پَسي به درزي برشه، پَس گته مرزي برشه

زمستان ام نايه­ كو چزن دلرزي برشه

بهار كرا يا برا جيجه قرنج ايكره                  زمينه سر ذوقه ­نن سبزه قالي جيكره

پرندَ­يان سازه نن داره سره پيكره                  نقل و نبات  كفاكو  وارانشي  ايكره

پَسي به درزي برشه، پَس گته مرزي برشه

زمستان ام نايه­ كو چزن دلرزي برشه

سردي نواره طاقت بهار كه يا پا پينه               چومانه جِنگِلو بن  بوفره آتش جينه

گرمي بَرا سردي شو رسمي كه هر سال وينه       خوبي مانه بدي شو دِلان بدي آچينه

پَسي به درزي برشه، پَس گته مرزي برشه

زمستان ام نايه­ كو چزن دلرزي برشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 19:45  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

به یاد عباس شهید شهرمان

" 22 اسفند روز بزرگداشت شهدا گرامی باد یاد ؛ همه شهدای اسلام و یاد یکصد و بیست و سه شهید منطقه شاهرود "

"ملت ایران به شهیدان خود افتخار میکند . ما به ارادت و اخلاص خانواده های شهیدان افتخار می کنیم "

مقام معظم رهبری

مادر هرگز چهره معصوم و گندم گونش را فراموش نمی کرد . آن روز چهره اش گل انداخته و خاص و ویژه بود گویی مادر و خودش خوب درک کرده بودند که این رفتن ،آمدنی در پی ندارد . مادر نمی توانست از جگر گوشه اش دست بکشد و نمی توانست به خودش بقبولاند که به این راحتی از عزیز جانش دل بکند و او را رها سازد .یادش می آمد هر صبح که عباس را برای رفتن به مدرسه بیدار می کرد او را تا همین جا بدرقه اش میکرد و برای سالم برگشتنش آیت الکرسی می خواند "عباس " تو را به صاحب همین آیت الکرسی می سپارم .مراقب خودت باش. من بی تو می میرم ". عباس به زور خودش را نگه داشته بود . بغض گلویش را می فشرد . نمی توانست گریه نکند اما به احترام مادر همه وجودش صبر شده بود " مادر تورا به جان عباس برگرد". حرف که به اینجا رسید مادر ایستاد و عباس عزیز ترینش بود . آنقدر به مولایش ابوالفضل ارادت داشت که نامش را عباس گذاشت و حالا عباس او را به نام خودش قسم می دهد که برگردد . " عباس جان ،گل زیبای مادر ،تکیه گاه پدر برو ، به سلامت ،منتظرت می مانم تا برگردی .. لا اله الا هو الحی القیوم  لا تاخذه ...".

 مادر به رویا هایش فرو رفت ،آنجا که دست عباس را می گرفت و به باغ و باغچه می رفتند . از کنار همین باغچه بود که عباس را راهی مدرسه می کرد . وقتی عباس حتی یک سرماخوردگی کوچک هم می گرفت تمام شب را به بالینش بیدار می ماند . عباس را با دعا و صلوات بزرگ کرده بود . یادش به خیر دست عباس را می گرفت و زنجیر کوچک  طلایی رنگش را به دستش میداد و راهی دسته عزارداری امام حسین (ع) میشد . از دور ته صف مردان را می پایید تا بزرگ مرد کوچکش زیر دست و پا نماند . عباس .. عباس ناز من  عباس زیبای من . عباس من...

حال از آن روز سرد پاییزی که عباس رفت نزدیک به سی سال می گذرد  و مادر همچنان چشم به در مانده است . دوستان عباس  بعضی هایشان شهید شدند و بعضی از دوستانش  هم اسیر شده بودند که بعد از چند سال آمدند و حالا تنها از بین آنهمه هم رزم و دوست و آشنا عباس است که نیامده است . آرام بخش قلب مادر همین عکس قاب شده به دیوار است و چشم های درخشانی که از داخل عکس با مادر حرف می زند و مرهم همه زخمهای مادر..

خیلی امید داشتیم سال 92 چشم دیار ما به نور شهید عباس وزیری باز شود . خیلی دوست داشتیم حال که یاران بدر و خیبر تک و توک پیدایشان می شود از جگر گوشه شهرمان هم خبری بیاورند . خیلی دنبال اسم ها دویدیم . اولین کار ما بعد از تبادل پیکر های شهدا و یا اعلام اسامی شهدای تفحص شده  جستجو در اسامی بود تا شاید از عباس شهر ما هم خبری بیاید اما نشد .. گویی قسمت اینست که همچنان چشم به در بمانیم .گویی آنان که به هوا و هوس و نام و شهرت دنیایی پشت پا زده اند گمنامی را به همه دنیا و هرآنچه در آن هست ترجیح می دهند. می خواهند  چونان مهدی باکری ها باشند . یکی شان در وصیت نامه نوشته " امیدوارم تیر و ترکش خمپاره دشمن چنان به من اصابت کند که تمام گناهانم پاک شود "

و حالا بعد از سی سال ...

پنج شنبه که می شود مادر مثل همه پنج شنبه های این بیست و چند سال چادر مشکی اش را سر می کند و با یک شیشه گلاب راهی قبرستان می شود . یک راست میرود سر قبر شهدا ،آنان که با عباس در یک سنگر بودند .دست های لرزانش گلاب را روی قبرها می پاشد  و از توی کیف دوشی اش قاب عکس را بیرون میآورد و روی قبر می گذارد و آهسته اشک می ریزد . با گوشه چادر قاب عکس را تمیز می کند  و آنرا به صورت میکشد . .. "پس چرا نمیآی عباس من ؟ مادر جان نمی بینی دیگر طاقت و توان آمدن تا اینجا  آمدن را ندارم ؟ عباسم! نگفتی مگر مواظب خودت هستی و زود برمی گردی ؟ عباس گلم! تمام دوستانت آمدند و تو تنها ماندی ؟ مگر جنگ  تمام نشده . عباس من !..." دیگر اشکی برایش نمانده .. گرمای خاصی در قلبش احساس میکند . گرمای یک دست بر دوشش   باعث می شودبه عقب بنگرد  کسی نیست ..چادرش را می تکاند و بلند می شود به همین گرمایی که به وجودش دمیده شده دلخوش می ماند تا هفته بعد ... " لا اله الا هو الحی القیوم لا تاخذه..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 14:35  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

تنوسان


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 20:16  توسط سید امیر ایرانی کلور  

دیدن یا ندیدن؟ مساله اینست


شما در چنین مواقعی چه می کنید ؟

بسیار اتفاق افتاده که در شهر و دیاری دیگر در حالیکه غرق در افکار و اندیشه های شخصی خود هستید به ناگاه نگاهتان به  یک نگاه آشنا دوخته می شود . گویی اورا می شناسید یا شاید او را دیده باشید . وقتی که نگاهتان را تیزتر و دیدتان را عمیق تر می کنید  به یادتان می آید که طرف مقابلتان همشهریتان است . همه اینها در کسری از ثانیه اتفاق می افتد . با خود کلنجار می روید که چه کنید ؟ خود را به ندیدن بزنید یا دیدن ؟  این معضل  زمانی برای شما دست و پاگیر تر می شود که در آن شهر ودیار برای  خود اسم و رسمی هم برهم زده اید و به اصطلاح کسی شده اید .

شنیدن برخی موارد  و نمونه هایی که در برخی از شهرها برای  دوستان اتفاق افتاده خالی از لطف نمی باشد . گرچند نام بردن از شهر و شخص و شغل باعث مشخص شدن  بسیاری از موارد خواهد  شد . که امر درستی هم به نظر نمی رسد .در یکی از شهر ها یکی از اساتید دانشگاههای بزرگ با عناوین بین المللی علاوه بر این که دیدن همشهریان خود  را به ندیدن ترجیح داده  چندین و چند نفر از همشهریان دانشجو و اولیای آنها را با  ماشین شخصی  به منزل برده و ضمن دو روز پذیرایی تا سرمنزل مقصود  ایشان را همراهی کرده است . یا در نمونه ای دیگر  عالمی فرهیخته  و دانشمندی ذی وجود  بازهم دیدن را بر ندیدن ترجیح داده و دختر دانشجو و پدرش را در امر ثبت نام و پذیرش و حل امورات  خوابگاه و  رستوران و سایر مراحل همراهی کرده و از تمام نفوذ کلام و مقام خود برای تمهید بهترین شرایط برای همشهری اش اقدام نموده است . یا باز هم در نمونه ای دیگر  عزیز شاغل در یکی از بیمارستانها  وقتی متوجه می شود بیمار بخشی خاص از همشهریان است تمام هم و غم خود را معطوف به حل مشکلات وی کرده و در صدد بوده تا بهترین شرایط را برای وی و همراهانش رقم بزند به گونه ای با گذشت چندین  ماه از ماجرا بیمار و همراهانش هنوز مزه اقدامات دوستانه همشهریشان   را زیر دندان حس می کنند . نمونه های منفی زیادی هم در این زمینه وجود دارد که خوب است به آنها اشاره نشود .

مقصود از این نوشته  تحریک و تشجیع و تذهیب و تقدیس پارتی بازی و باندگرایی نیست . بلکه تشریح یک اقدام انساندوستانه است که از دست انسانهایی چون ما براحتی بر میآید . همشهری میهمانی که برای اولین بار  به شهر  دیاری که ما در آن هستیم مراجعه می کند حتی اگر با قصد تفریح و گردش آمده باشد نسبت به مایی که در آن شهریم غریبه تر است . خیابانهای ارتباطی، مکان های استراحت و دستیابی به راهکارهایی برای حل مشکل  و  سایر اموراتی که د ر شهر غریب به درد ما خواهد خورد  در اولین وهله  میزبانی برای حل معضل همشهریان در قدم بعدی و در نهایت همراهی ایشان در قدم های بعدی چیزی از شئونات ما کم نخواهد کرد گرچند  به قولی به مقام و پستی هم رسیده باشیم .

اینکه در عین  حال که آبا و اجداد همدیگر را می شناسیم و از احوال ایشان اطلاع داریم و اینکه شاید اگر بررسی موشکافانه شود چه بسا  فامیل سبببی و یا نسبی هم باشیم ،اینکه چشم خانواده های ما در شهرمان دایم در چشم هم دیگر است و اینکه حرمت نان و نمک خوردن باهم بیشتر از اینها می ارزد بهترین دلیل و توجیه برای اینست که در همان کسری از ثانیه که صحبتش بود خود را به دیدن بزنیم  نه ندیدن .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 19:10  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

یاد باد...


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 15:1  توسط سید امیر ایرانی کلور  

مطالب قدیمی‌تر