X
تبلیغات
شاهرود

شاهرود

اجتماعی . فرهنگی

روزت مبارک مادر


+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 18:59  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

ماسوله

بقیه تصاویر در ادامه مطلب؛


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 19:51  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

موسسه عاشورا را تنها نگذاریم

بی شک  نعمت برخورداری از سلامت  بزرگترین نعمت اعطا شده  خدا به انسانهاست  و چه بسیارند انسانهایی که با وجود برخورداری از بسیاری از نعمات خداوندی از نعمت سلامت بی بهره اند و چه بسیارند انسانهایی که با وجود بی بهره بودن از مال و منال در سلامت کامل قرار دارند .

توجه به مقوله سلامت غالباً در وظایف دولتی گنجانده می شود و این دولت است که برای توجه به آن باید برنامه ریزی کند و با تشخیص خود زمینه بهره مندی  اقشار ضعیف و نیازمند رافراهم  سازد و اگر هم در این زمینه وظیفه ای به گروه یا سازمانی مردم نهاد واگذار می شود وظایف واسطه ای برای شناسایی اقشار ضعیف و نیازمند و یا وظایفی از این دست است اما در مورد  کشور عزیزمان ایران به دلایلی که به موشکافی کارشناسانه نیاز دارد کمتر چنین موضوعی مصداق عینی پیدا می کند . و شاید به همین دلیل باشد که مقوله سلامت با آنکه از درجه اول اهمیت  برخوردار است به موضوعات دست چندم از درجه اهمیت نزول پیدا کرده است .

 شاید بواسطه همین موضوع و درک اهمیت والای آن بود که در منطقه شاهرود عده ای از مردمان نیکو سرشت  بواسطه درک مقوله با گوشت و پوست خود و  از باب برخورد روزانه یشان با بیماران و جامعه هدف  به خوبی عمق قضایا را فهمیده  و با تصمیم عاقلانه بناهای یک موسسه خیریه عم المنفعه مردم نهاد  در زمینه سلامت را پایه نهادند .

در گذشته  در قالب مطلبی  از مدیریت بسیار ضعیف کمک های مردمی در منطقه شاهرود گله شده بود  و اینکه چرا برای تعداد معدودی از امور خیر مبلغ و پول کنار می گذاریم اما برای درمان بیماران که همه آنها از خود ما و جنس ما و مهمتر  از همه آنکه از منطقه خود ما هستند قدمی برنمی داریم . ما تک و توک افرادی را می شناختیم که سلامتشان در خطر بود و یا دچار بیماری بودند وباید  اعتراف  کنیم که هرگز اطلاع نداشتیم که حجم انبوهی از بیماران صعب العلاج و یا حتی افراد سالم در معرض بیماری های حاد را در کنار و نزدیکی  داشته باشیم . و جرقه های ایجاد موسسه ای مردم نهاد این موضوع را به ذهن متبادر کرد که کار خیر در خیلی از اموراتی که تا حالا داشته ایم و شاهدش بوده ایم خلاصه نشده است .

حالا دیگر خیلی ها نذر و نیاز بازیابی سلامتشان را تقبل هزینه های استعلاج چند بیمار مشابه خودشان یا اعضای خانواده شان  قرار می دهند . حالا دیگر افراد در خرج روزانه شان مبلغی را برای اقشار مریض و بیمار کنار می گذارند . حالا دیگر مردمان  بیشتر مراقب خودشانند تا سالم بمانند و سالم پیر شوند . حالا دیگر میدانیم که در منطقه ما  در همین شهر ما و شاید در همسایگی ما چشمان بیماری به در است که دستان رنج دیده کودکش دیگر جایی خالی برای تزریق سوزن ندارد . حالا دیگر نیک می دانیم که هزینه هایی که خرج مراسمات بزرگداشت عزیز از دست رفته مان می کنیم قطعا در موسسه ای به نام و یاد عاشورا  به کار بیشتر خوهد آمد .

موسسه سرحال و قبراق است گرچند اطلاع از آلام و دردهای مردمان جامعه آدم را زود خسته و دلزده می کند اما همین که به همت خوشفکری  و اقدام بجا گرهی از مشکلات باز می شود  بهترین مزد و پاداش ها شکل می گیرد . موسسه یک نفر و دو نفر و صد نفر نیست . موسسه مال همه است و همه باید احساس تکلیف کنند .

 در همین راستا یکی از زیباترین خبرهای خوب ایام تعطیلات عید امسال همت والا در هماهنگی برای اولین حضور پزشکان متعهد و اکثرا بومی منطقه برای ویزیت رایگان  اقشار مردم منطقه  بود . اقدامی که یک برگ سبز و سراسر امید و همت در دفتر تلاشهای موسسه ثبت کرد . موسسه ای که به نام عاشورا ثبت شده  با هدف خیر خیرین یک گوشه از توانایی های خود را به منصه ظهور گذاشت و نشان داد که می تواند زمینه ساز کارهای بزرگ تر و اساسی تر هم باشد . ویزیت  حدود 600  نفر در دو روز شاید در وهله اول کاری خرد  به نظر برسد اما حجم  کار انجام شده برای هماهنگی حداقل  7  نفر پزشک متخصص و نیز هماهنگی برای حضور بموقع آنها  و نیز هماهنگی برای ارائه بسیاری از خدمات جانبی از جمله داروی رایگان  کار بسیار ارزشمندی است که اشک شوق را از  مشاهده تلاش وافر عزیزان در چشم جمع می کند .

موسسه عاشورا کار بسیار بزرگی را انجام داد . نمی دانیم و کنجکاو هم نیستیم بدانیم  چه کسانی و چگونه و با چه معونه و مکنت مالی این کار را انجام دادند  اما نیک می دانیم که مردم قدر شناس  این بار اگر نام موسسه برای کمک بیاید با تفاخر دست در جیب کرده و با رضایت بیشتر از مال و اموال خود برای موسسه و اهدافش خرج خواهند کرد . گرچند این کمک محدود و معدود باشد .

حیف است تنهایشان بگذاریم . حیف است کمکشان نکنیم . حیف است برایشان ننویسیم  و حیف است برایشان وقت نگذاریم .

تنها گذاشتن موسسه تنها گذاشتن یک تعداد افرادی که برای یک کار خیر دور هم جمع شده اند نیست . تنها گذاشتن موسسه نا امید کردن چشمهای منتظر نگران دوخته به در است . تنها گذاشتن دست های لرزان و کمر خمیده  بیماران نیازمند است . تنها گذاشتن موسسه درد بزرگی علاوه بر درد بیماری به خانواده ها تحمیل می کند . تنها گذاشتن موسسه تنها گذاشتن بیماران  منتظر کمک است

اهداف خیر بانیان و تلاش وافر خیران موسسه آن را هر روز قبراق تر و شاداب تر خواهد کرد و در این شادابی و قبراقی آنهایی سهیمند که دستی به آتش داشته اند . حتی اگربا برداشتن یک قدم کوتاه .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 15:24  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

بهاریه تاتی

بهاریه شعری است که در وصف بهار، نوروز و به پایان رسیدن فصل سرما سروده می شود. درگستره ادبیات فارسی بهاریه های بی­شماری توسط شاعران بزرگ سروده شده است که هر کدام به واسطه سرایش به زبان و فرهنگ خاص گوشه ای ازپرده فرهنگ و ادب آن زبان را بالا زده وآنچه عیان ساخته و  بر دل نشانده طراوت و شادابی است . شاید فصل مشترک همه آنها از گذشته تا حال توصیف  قیامت طبیعت و یادآوری قدرت خدایی در زنده کردن دوباره و جان بخشیدن مجدد به آن است .و شاید وجه تمایز اکثرشان بیان شدن به زبان های گوناگون  است . در این میان "تاتی " زبان دل و دیده مردمانی روشن ضمیر و پاک طینت است که اسناد اعتلای فرهنگشان بر تارک تاریخ پر افتخار استان اردبیل می درخشد و گفتار به این زبان را نه به گوش سر که به گوش دل باید شنید و حکم همیشگی بر آن جاریست که " آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند ".   آنچه در ذیل می­آید ترجیع بندی به زبان تاتی و در مضمون رفتن زمستان و جلوه ­گری مظاهر بهار است که توسط شاعر پژوهشگر سید عادل ایرانی سروده شده  است .

 

كشكره نشته خوانه نوروزي قارو قار قار    كه سوز و سرما برشه، دَرامه فصل بهار

زمينه جان گرم آبه، آو ايجا هر جا دَدار     چه نقشي نشت چَشمِه سَرعين قشنگه نگار

پَسي به درزي برشه، پَس گته مرزي برشه

زمستان ام  نايه ­كو چزن دَلرزي  برشه

بَرامه گيزگيزا تِك كؤ آبييَي كوئان سر           پيرامه  ديزَه­ چاكن وَره دلَه ­كو آخر

هرجا ويني قشنگي ام ور گته تا اور              بهاره بوش پيشنده كشن ده تا ديه ­بر

پَسي به درزي برشه، پَس گته مرزي برشه

زمستان ام نايه ­كو چزن دلرزي برشه

پسان دلان شاد آبيند شانه چه هيلي زنه           كلاچي    يا  بلبلي، بهاره خاني   زنه

بَرامه آفتاوِه سر تيره به روئي زنه                 سيبه­ سري مايَه ­شور تنش به دولي زنه

پَسي به درزي برشه، پَس گته مرزي برشه

زمستان ام نايه­ كو چزن دلرزي   برشه

گِنه­ گِنه وشكو وا، چومانه مشتلق خوا                وَيو تَكَه­ تاوَه ده بِشو تره ­چيني را

تغش زيي ترشيله كنار كلاچه­ پا                        دس بزنه بذانند همه گله همه جا

پَسي به درزي برشه، پَس گته مرزي برشه

زمستان ام نايه ­كو چزن دلرزي برشه

كِله كِله بوزُِن، نگبته آتش دَكه                   هر چي كي ناپاكيه چان سره كو خاك ايكه

دله ساباطه درّو، تنو ميانش پيكه                      بكه جيكر آكرش  تميزه لايي  جيكه

پَسي به درزي برشه، پَس گته مرزي برشه

زمستان ام نايه­ كو چزن دلرزي برشه

بهار كرا يا برا جيجه قرنج ايكره                  زمينه سر ذوقه ­نن سبزه قالي جيكره

پرندَ­يان سازه نن داره سره پيكره                  نقل و نبات  كفاكو  وارانشي  ايكره

پَسي به درزي برشه، پَس گته مرزي برشه

زمستان ام نايه­ كو چزن دلرزي برشه

سردي نواره طاقت بهار كه يا پا پينه               چومانه جِنگِلو بن  بوفره آتش جينه

گرمي بَرا سردي شو رسمي كه هر سال وينه       خوبي مانه بدي شو دِلان بدي آچينه

پَسي به درزي برشه، پَس گته مرزي برشه

زمستان ام نايه­ كو چزن دلرزي برشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 19:45  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

به یاد عباس شهید شهرمان

" 22 اسفند روز بزرگداشت شهدا گرامی باد یاد ؛ همه شهدای اسلام و یاد یکصد و بیست و سه شهید منطقه شاهرود "

"ملت ایران به شهیدان خود افتخار میکند . ما به ارادت و اخلاص خانواده های شهیدان افتخار می کنیم "

مقام معظم رهبری

مادر هرگز چهره معصوم و گندم گونش را فراموش نمی کرد . آن روز چهره اش گل انداخته و خاص و ویژه بود گویی مادر و خودش خوب درک کرده بودند که این رفتن ،آمدنی در پی ندارد . مادر نمی توانست از جگر گوشه اش دست بکشد و نمی توانست به خودش بقبولاند که به این راحتی از عزیز جانش دل بکند و او را رها سازد .یادش می آمد هر صبح که عباس را برای رفتن به مدرسه بیدار می کرد او را تا همین جا بدرقه اش میکرد و برای سالم برگشتنش آیت الکرسی می خواند "عباس " تو را به صاحب همین آیت الکرسی می سپارم .مراقب خودت باش. من بی تو می میرم ". عباس به زور خودش را نگه داشته بود . بغض گلویش را می فشرد . نمی توانست گریه نکند اما به احترام مادر همه وجودش صبر شده بود " مادر تورا به جان عباس برگرد". حرف که به اینجا رسید مادر ایستاد و عباس عزیز ترینش بود . آنقدر به مولایش ابوالفضل ارادت داشت که نامش را عباس گذاشت و حالا عباس او را به نام خودش قسم می دهد که برگردد . " عباس جان ،گل زیبای مادر ،تکیه گاه پدر برو ، به سلامت ،منتظرت می مانم تا برگردی .. لا اله الا هو الحی القیوم  لا تاخذه ...".

 مادر به رویا هایش فرو رفت ،آنجا که دست عباس را می گرفت و به باغ و باغچه می رفتند . از کنار همین باغچه بود که عباس را راهی مدرسه می کرد . وقتی عباس حتی یک سرماخوردگی کوچک هم می گرفت تمام شب را به بالینش بیدار می ماند . عباس را با دعا و صلوات بزرگ کرده بود . یادش به خیر دست عباس را می گرفت و زنجیر کوچک  طلایی رنگش را به دستش میداد و راهی دسته عزارداری امام حسین (ع) میشد . از دور ته صف مردان را می پایید تا بزرگ مرد کوچکش زیر دست و پا نماند . عباس .. عباس ناز من  عباس زیبای من . عباس من...

حال از آن روز سرد پاییزی که عباس رفت نزدیک به سی سال می گذرد  و مادر همچنان چشم به در مانده است . دوستان عباس  بعضی هایشان شهید شدند و بعضی از دوستانش  هم اسیر شده بودند که بعد از چند سال آمدند و حالا تنها از بین آنهمه هم رزم و دوست و آشنا عباس است که نیامده است . آرام بخش قلب مادر همین عکس قاب شده به دیوار است و چشم های درخشانی که از داخل عکس با مادر حرف می زند و مرهم همه زخمهای مادر..

خیلی امید داشتیم سال 92 چشم دیار ما به نور شهید عباس وزیری باز شود . خیلی دوست داشتیم حال که یاران بدر و خیبر تک و توک پیدایشان می شود از جگر گوشه شهرمان هم خبری بیاورند . خیلی دنبال اسم ها دویدیم . اولین کار ما بعد از تبادل پیکر های شهدا و یا اعلام اسامی شهدای تفحص شده  جستجو در اسامی بود تا شاید از عباس شهر ما هم خبری بیاید اما نشد .. گویی قسمت اینست که همچنان چشم به در بمانیم .گویی آنان که به هوا و هوس و نام و شهرت دنیایی پشت پا زده اند گمنامی را به همه دنیا و هرآنچه در آن هست ترجیح می دهند. می خواهند  چونان مهدی باکری ها باشند . یکی شان در وصیت نامه نوشته " امیدوارم تیر و ترکش خمپاره دشمن چنان به من اصابت کند که تمام گناهانم پاک شود "

و حالا بعد از سی سال ...

پنج شنبه که می شود مادر مثل همه پنج شنبه های این بیست و چند سال چادر مشکی اش را سر می کند و با یک شیشه گلاب راهی قبرستان می شود . یک راست میرود سر قبر شهدا ،آنان که با عباس در یک سنگر بودند .دست های لرزانش گلاب را روی قبرها می پاشد  و از توی کیف دوشی اش قاب عکس را بیرون میآورد و روی قبر می گذارد و آهسته اشک می ریزد . با گوشه چادر قاب عکس را تمیز می کند  و آنرا به صورت میکشد . .. "پس چرا نمیآی عباس من ؟ مادر جان نمی بینی دیگر طاقت و توان آمدن تا اینجا  آمدن را ندارم ؟ عباسم! نگفتی مگر مواظب خودت هستی و زود برمی گردی ؟ عباس گلم! تمام دوستانت آمدند و تو تنها ماندی ؟ مگر جنگ  تمام نشده . عباس من !..." دیگر اشکی برایش نمانده .. گرمای خاصی در قلبش احساس میکند . گرمای یک دست بر دوشش   باعث می شودبه عقب بنگرد  کسی نیست ..چادرش را می تکاند و بلند می شود به همین گرمایی که به وجودش دمیده شده دلخوش می ماند تا هفته بعد ... " لا اله الا هو الحی القیوم لا تاخذه..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 14:35  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

تنوسان


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 20:16  توسط سید امیر ایرانی کلور  

دیدن یا ندیدن؟ مساله اینست


شما در چنین مواقعی چه می کنید ؟

بسیار اتفاق افتاده که در شهر و دیاری دیگر در حالیکه غرق در افکار و اندیشه های شخصی خود هستید به ناگاه نگاهتان به  یک نگاه آشنا دوخته می شود . گویی اورا می شناسید یا شاید او را دیده باشید . وقتی که نگاهتان را تیزتر و دیدتان را عمیق تر می کنید  به یادتان می آید که طرف مقابلتان همشهریتان است . همه اینها در کسری از ثانیه اتفاق می افتد . با خود کلنجار می روید که چه کنید ؟ خود را به ندیدن بزنید یا دیدن ؟  این معضل  زمانی برای شما دست و پاگیر تر می شود که در آن شهر ودیار برای  خود اسم و رسمی هم برهم زده اید و به اصطلاح کسی شده اید .

شنیدن برخی موارد  و نمونه هایی که در برخی از شهرها برای  دوستان اتفاق افتاده خالی از لطف نمی باشد . گرچند نام بردن از شهر و شخص و شغل باعث مشخص شدن  بسیاری از موارد خواهد  شد . که امر درستی هم به نظر نمی رسد .در یکی از شهر ها یکی از اساتید دانشگاههای بزرگ با عناوین بین المللی علاوه بر این که دیدن همشهریان خود  را به ندیدن ترجیح داده  چندین و چند نفر از همشهریان دانشجو و اولیای آنها را با  ماشین شخصی  به منزل برده و ضمن دو روز پذیرایی تا سرمنزل مقصود  ایشان را همراهی کرده است . یا در نمونه ای دیگر  عالمی فرهیخته  و دانشمندی ذی وجود  بازهم دیدن را بر ندیدن ترجیح داده و دختر دانشجو و پدرش را در امر ثبت نام و پذیرش و حل امورات  خوابگاه و  رستوران و سایر مراحل همراهی کرده و از تمام نفوذ کلام و مقام خود برای تمهید بهترین شرایط برای همشهری اش اقدام نموده است . یا باز هم در نمونه ای دیگر  عزیز شاغل در یکی از بیمارستانها  وقتی متوجه می شود بیمار بخشی خاص از همشهریان است تمام هم و غم خود را معطوف به حل مشکلات وی کرده و در صدد بوده تا بهترین شرایط را برای وی و همراهانش رقم بزند به گونه ای با گذشت چندین  ماه از ماجرا بیمار و همراهانش هنوز مزه اقدامات دوستانه همشهریشان   را زیر دندان حس می کنند . نمونه های منفی زیادی هم در این زمینه وجود دارد که خوب است به آنها اشاره نشود .

مقصود از این نوشته  تحریک و تشجیع و تذهیب و تقدیس پارتی بازی و باندگرایی نیست . بلکه تشریح یک اقدام انساندوستانه است که از دست انسانهایی چون ما براحتی بر میآید . همشهری میهمانی که برای اولین بار  به شهر  دیاری که ما در آن هستیم مراجعه می کند حتی اگر با قصد تفریح و گردش آمده باشد نسبت به مایی که در آن شهریم غریبه تر است . خیابانهای ارتباطی، مکان های استراحت و دستیابی به راهکارهایی برای حل مشکل  و  سایر اموراتی که د ر شهر غریب به درد ما خواهد خورد  در اولین وهله  میزبانی برای حل معضل همشهریان در قدم بعدی و در نهایت همراهی ایشان در قدم های بعدی چیزی از شئونات ما کم نخواهد کرد گرچند  به قولی به مقام و پستی هم رسیده باشیم .

اینکه در عین  حال که آبا و اجداد همدیگر را می شناسیم و از احوال ایشان اطلاع داریم و اینکه شاید اگر بررسی موشکافانه شود چه بسا  فامیل سبببی و یا نسبی هم باشیم ،اینکه چشم خانواده های ما در شهرمان دایم در چشم هم دیگر است و اینکه حرمت نان و نمک خوردن باهم بیشتر از اینها می ارزد بهترین دلیل و توجیه برای اینست که در همان کسری از ثانیه که صحبتش بود خود را به دیدن بزنیم  نه ندیدن .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 19:10  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

یاد باد...


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 15:1  توسط سید امیر ایرانی کلور  

میراث ماندگار ؛از درو، شال ،کلور تا دیز و گیلوان


سخن گفتن از آنچه که برمیراث  فرهنگی کشور در نقاط مختلف  آن  می گذرد  و توصیف و تشریح وضعیت فعلی و گذشته آن برای اهل آن ، داستان زیره به کرمان بردن است ؛چون هم آنانکه بر راس این نهاد فرهنگی نشسته اند  اشراف وافی و کافی بر قضایا دارند و هم بدنه این سازمان مظلوم و در عین حال غمخوار  دغدغه  سر و سامان بخشی به امورات را  در خود احساس کرده و با تلنگری که با جابجایی های انجام یافته در راس سازمان طی انتخابات باشکوه 24 خرداد ماه  در خود احساس کرده اند بسیار دلگرم و پر انرژی به کار مشغول اند . اما گفتن مطالبی از  جنس مطالبی که در ذیل  گفته خواهد آمد نه از باب اسائه ادب  و یا نادیده گرفتن زحمت های بی دریغ و طاقت فرسای عزیزان بلکه از باب یادآوری برخی مطالب موجز و مختصر و در عین حال بسیار مهم و حیاتی است که  بواسطه زندگی در آن منطقه  آنها را با گوشت و پوست خود احساس کرده و برای آنها غم و غصه می خوریم . گرچند اطمینان دارد که این  موضوع دغدغه پنهانی بسیاری از همشهریان و همراهان دلسوزی است که   با درک موضوع نسبت به آن دغدغه دارند .

از اینرو صرفا از باب یادآوری برخی نکات را  نگارش نموده امید آنکه با سعه صدر و با صدور دستور پی گیری  عاجل از سوی دست اندرکاران  زمینه  رفع نگرانی ها را برآورده سازند . همچنین  زمینه برای اطلاعرسانی و پی گیری در اینخصوص توسط اعضای محترم شورای اسلامی ،نماینده ساعی و مردمی و نیز سایر دست اندر کاران فراهم گردد .

 اولین  دلیل روشن و برهان قاطع از علل نگارش این مکتوبه فقدان رویت  اقدام عملی برای پاسداشت ،نگهداشت و ثبت و ضبط  زبانی به حکم کیمیا و گویشی به حکم در است . که با گذشت زمان جفاها بر آن بیشتر و این زبان شیوا مهجور تر و مغضوب تر گشته و تیشه ها بر پیکر ظریف و نحیف این درخت تناور کارساز تر و شاخ و بال آن هر روز خشکیده تر و بی برتر می گردد .

سخن گفتن از گذشته و حال  زبان شیوای تاتی در مجال این مختصر فراهم نیست اما شایستگی  و در خور توجه بودنش نیز به سادگی  همین اختصار نیست .منطقه شاهرود خلخال  به عنوان بزرگترین و گسترده ترین منطقه جغرافیایی پاسدار این زبان اصیل و با سابقه بیشترین و بهترین همراهی با نظام مقدس اسلامی و با تقدیم 123 شهید و دهها جانباز و ایثارگر و  با بیشترین حجم مشارکت  نسبت به جمعیت در انتخابات ها ی گوناگون و حضور بموقع در همه صحنه ها انتظار بجایشان پاسداری از این زبان است . آنجا که بخشی از تکلیف متوجه دولت و سازمان متولی این امور است  تصور بر این قرار دارد که با اختصاص  درصدی اعتبار و مکنت مالی از معونه بجا ی مانده از تاریخ و زبان و فرهنگ تات زبان دره شاهرود پاسداری شود . گرچند شخص ریاست محترم جمهور نیز به این زبان شیوا تسلط داشته و  تکلم ایشان به این زبان  برگ زرینی بر قلب این زبان شیواست .به جرات می توان گفت اگر فعالیت زبان پژوهان و بزرگوارانی که نه بر اساس تکلیف اداری بلکه به واسطه علاقه شخصی و نیز احساس تکلیف شرعی و ملی که در دل مسلمانان پاک طینت شهر و دیار ما ریشه دوانده حرکت مثبت دیگری در این زمینه مشاهده نمی شود . به دیگر بیان هر حرکتی در اینخصوص حرکت خودجوش است و از آنانکه برای این مهم سازمان یافته و  تشکیلات تشکیل داده اند حرکتی در خور مشاهده نمی شود .

 ازدیگر سو ؛آنچه بر میراث فرهنگی منطقه جغرافیای  شاهرود خلخال می گذرد به هیچ وجه شایسته مردمان این منطقه نیست . حمام تاریخی روستای درو  در آستانه تخریب کامل است . قلعه نگهبانی روستای شال طی سال گذشته ویران گشت . گورستان تاریخی و بهشت باستانشانسی  ایران در روستای گیلوان  بدون هیچ اقدام موثر کاملا به حال خود رها شده  و همچنان چشم انتظار  حضور باستانشناسان و کاوشگران است .در سراسر این منطقه  از حمایت از صنایع دستی منطقه که منحصر بفرد و خاص هویت مردمان تات زبان است خبری نیست  و صنایع دستی زیبای این منطقه رو به افولی همیشگی است و در سراشیبی سقوط   و فراموشی قرار دارد . مناطق گردشگری که در پناه مصوبات دولت قبل فقط اسمی برای خود دست و پا کرده اند در همان حد اسم و تابلو باقی مانده اند و نه منطقه نمونه گردشگری امام زاده عبداله کلور و نه روستای ماجولان در جولان اعتبارات  مبلغی از مبالغ و درصدی از اختصاص بودجه ها را به خود ندیده اند و آنچه از ساخت و ساز و احیا اگر دیده می شود در سایه همت مردمان منطقه و همیاری و کوشش برگزیدگانی است که دل در گرو پیشرفت  شهر و دیار خود دارند .

مردمان منطقه شاهرود  خاطره خوشی ازدوران مدیریت آقای دکتر نجفی در وزارت آموزش و پرورش دارند .  افتتاح  اولین  اداره مستقل فرهنگی را با دستان با کفایت ایشان در منطقه شاهد بوده و در سایه  وزیر آموزش و پرورش با کفایت وقت طعم  ارتباط دولت با مردم را چشیده اند . اکنون سالها پس از آن قصه مبارک چشم امیدشان همچنان بعد از لطف حضرت حق به همت والا و دستان پر برکت ایشان  بود   تا بار دیگر یادگاری زیبا  از ایشان  داشته باشنداما  کوتاهتر و زودگذرتر از این دوره مدیریت ظاهرا موضوعی وجود ندارد . از اینرود فارغ اینکه چه کسی بر سازمان متولی این موضوع  تکیه زده و هدایت سازمان عریض و طویل میراث را بر عهده دارد باید به پیگیری مطالبات خود از ایشان دل بسته و همچنان به همت والا و توجه خاصشان دل بندیم .

موزه مردمشناسی کلور در چنبره چهار ستون و سقف سفالینش همچنان اتمام پروژه ناتمامش را به نظاره نشسته و از خرید حمام های سنتی و قدیمی کلور و اضافه کردنشان به میراث فرهنگی و شناسنامه دار کردنشان خبری نیست . بسیاری از خانه های تاریخی که مد نظر برای خرید  از سوی این سازمان بودند و یا امید خریدشان می رفت در ترمیم بافت های فرسوده رنگ و بوی تازگی به خود گرفته و اسیر دست معماران و ساختمان گرانی چیره دست شدند . و این اتفاق ترس را بر دل نشاند که نکند معماری گذشته و تاریخی روستاهای تاریخی منطقه نیز با همین ساختمانها فرو ریخته و بر باد رود .

منطقه شاهرود بواسطه ارتباط با استانهای گیلان و زنجان سه راهی ارتباطی سه استان مهم و زیباست و شایسته است در تمامی نقشه های گردشگری که برای راهنمایی مسافران و توریست های داخلی و خارجی تهیه و تدارک دیده می شود و یا بروشورهایی که برای ایشان آماده می شود این نکته مدنظر قرار گیرد . که ظاهراً ازآن سهوی یا عمداً چشم پوشی می شود . خوب است که موضوع از سوی مسولین امر پی گیری شود و به موازات آن  سازمانهای متولی از جمله شورای شهر می توانند خود اقدامی اینچننیی را دستور کار قرار دهند .

بی شک رسیدگی به اوضاع میراث فرهنگی ، گردشگری و صنایع دستی علاوه بر تامین امکانات مالی  به همیاری و همکاری گسترده  شهروندان  و دلسوزان  منطقه وابسته است . به ضرس  قاطع می توان گفت که همیاری و همکاری و معاضدت ایشان بخشی از کار است که از ابتدای امر  در فراهم بودن آن هیچ شک و شبهه ای نبوده است اما فقدان اعتبارات و بعضا برخاستن بوی کم لطفی است که آزار  دهنده است .

دیار شاهرود ،دیار سرزندگی و طروت ، دیار تمدن و قدمت ، سرزمین یاران میرزا کوچک جنگلی و زادگاه شاعران و عارفان و عالمان والا مقام و فرهیخته ، مهد امام زادگان با کرامت و موطن و مدفن شهیدان سرافراز ،دیار دستان چیره ای که به هنر نقش خاطره می زنند و هنرهای زیبای خدایی را به سرانگشتان هنرمندشان تار و پود می زنند . سرزمین جاجیم و گلیم و پاتانی و گوری ، میراث دار کهن زبانی دیرپای ،چشم اندازی به درازای رودخانه ای زلال و  سرسبز به سبزی دره ای سترگ چشم انتظار همتی والاست . امید آنکه برآورده آید .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 19:2  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

ایرانی در بن بست نمی ماند

توضیح :عکس زیر را که به طور اتفاقی در گذر از خیابان قدس تهران تهیه کرده بودم بواسطه تطابق نام بن بست با فامیلی  در وبلاگ گذاشته شد . اما حکییم نکته سنج و دوستی بزرگوار تیتر بالا را با برداشت عام از نام و عنوان " ایرانی " برای آن پیشنهاد کرد . الحق که چنین است و مردم بزرگ ایران در گذر از پیچ های تاریخی سراسر افتخار خود ثابت کرده اند که کلمه " بن بست " در فرهنگ لغات ایرانی معنایی ندارد . با اینکه نام این بن بست ایرانی است اما  به احترم همه ایرانی ها و این بزرگوار" ایرانی در بن بست نمی ماند ... هرگز "
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 19:1  توسط سید امیر ایرانی کلور  

نامه ای به احمدعمو!!


خدمت احمد عموی نازنین و مهربان دانشگاه

سلام.

اول اینکه گر چند عموی من  و هیچکدام از بچه هایی که تو را با پسوند عمو می خوانند نیستی ولی نمی شود تو را با نام دیگری هم صدا کرد .خلاصه.....  احمد عموی نازنین و مهربان  مدتی بود از شما خبری نبود  گرچند  یک جورایی به وجودت عادت کرده بودیم . همسنگ و همتراز با درختان قطور و سر به فلک کشیده دانشگاه  تو هم یک جورایی شده بودی جزو اموال دانشگاه .

سر صبح ها که  از درب اصلی وارد دانشگاه می شدم بی اختیار به سمت دست راست نگاه می کردم مثل دستگاه ثبت ساعت ورود و خروج بودی یعنی حتما باید همانجا بودی و حتما هم باید با جاروی درازی ور می رفتی تا وجودت را اثبات کنی . و بعد هم حتی اگر حیاط تمیز بود باید جارو می شد تا تمیز تر و تمیز تر  می شد .

راستش را بگویم  می توانم ادعا کنم که برگ های درختان در بهار به عشق آن جارو و نوازش های جاروی تو در می آمدند و همه بی قراری طول سالشان برای رسیدن فصل پاییز بود تا شبها یک سفره رنگین برایت پهن کنند و تو با  عشق تک و تنها از بالا تا پایین خیابانهای دانشگاه را جارو بکشی  و بساط سفره چیده شده را بر هم بزنی . اگر بخواهم رو راست تر  باشم خیلی بی احساس بودی که آن سفره رنگین را به همین سادگی برهم می زدی و اجازه نمی دادی که حتی به سر ظهر عمرش برسد . اما درخت ها و برگ های آن  پر روتر از این حرفها بودند و دوباره فردا روز از نو و روزی از نو .

احمد عموی عزیز به قول ما اینوری ها نمی دانم تا حالا چند کفن پوسانده ای ؟ ولی این را بدان که درختهای دانشگاه خیلی هوای تو  راکرده اند .  خودم با گوشهای خودم شنیدم که برگ های روی درخت از برگ های روی زمین می پرسیدند که از احمد عمو و جارویش چه خبر؟ و  وقتی جواب شنیدند که نیستی  با خود می گفتند پایین بیائیم که چه شود؟ . همینجا می مانیم . خودت هم می دانی که نمی شود تا آخر همان بالا ماند همانطور که تو تا آخر نتوانستی بمانی و همانطور که من و امثال من نخواهند ماند .

احمد عموی عزیز زیادی دلت برای دانشگاه و خیابانهایش تنگ نشود همه چیز همانجور  هست که بود و همه همانجورند که بودند . بدتر شدند و بهتر نشده اند . راستی برای آن دوست جوانت که که این اواخر به کمکت فرستاده بودند کلی وسایل خریده اند . تازه  باید بگویم که برخی از  نیرو های خدماتی که عذرشان را خواسته بودند سر کارشان برگشته اند گرچند برای تو زیاد فرقی نمی کند و تو در هر حال سر کارت بودی !

حتماً زودتر از ما با خبر شده ای که  بعضی از رفیق های ما که چندان در کنج دلت جایی نداشته اند به دیار باقی  رفته اند همانجا که خودت بساطت را آنجا پهن کرده ای . مثل رفیق هم اتاقیم محمد اوراز یا اون یکی رفیقم بهروز لطفی یا اصلا چرا راه دور میری همکارمان هادی صبریه و بعضی های دیگر که اگر بخواهم برات بنویسم مثنوی صد من میشود .جان احمد عمو هواشان را داشته باش .به اونا هم خیلی سفار ش کرده ام که مراقب احمد عموی پیر و دوست داشتنی دانشگاه باشند

 احمد عموی عزیز فعلا همه چیز امن و امان است .  تازه همه اونایی که ده ،پانزده سال پیش یعنی همون موقع آشنایی مون  سرکار بودند روی کار اومدند گرچند اسامی شون اصلا برات مهم نیست . اگر خبر جدیدی شد حتما برایت خواهم نوشت.فعلاً....

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 14:58  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

معرکه گیری یک پهلوان!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 19:6  توسط سید امیر ایرانی کلور  

مادر برام قصه بگو


ابتدای مطلب برای روح پاک و مطهر تمام مادرانی که رخ در نقاب خاک کشیده اند طلب آمرزش و مغرفت داریم مخصوصاً روح پر فتوح  مادران بزرگوار دوستان خوب وبلاگ نویسم ازجمله؛امیرحسین حداد و علی رضا رحیمی و در نیز دوست دیرینم عبدالرضا دلاوری و همچنین دایی عزیزم سید مظفر توکلی...

با اینکه تحمل جای خالیشان سخت است و گذشت زمان هرگز داغی را که هجرشان بر دل نشانده تسکین نمی دهد و هزاران کس و هزاران دست حتی جای یک  نوازش او را پر نمی کند و هزاران نگاه یک لحظه نگاه عطوفت آمیز او را جبران نمی کند اما جز به تقدیر الهی گردن نهادن راهی باقی نمی ماند .

قصه ما و مادران سرزمین مان از جنس دیگری است . قصه ای پر غصه که مرور آن از گذشته تاکنون اشک را در چشمان جمع کرده و دل را به  محبت بغض میهمان میکند . محبت مادر به دلبندش موضوعی مختص  سرزمین یا دیاری خاصی نیست اماقصه این محبت وقتی با انواع قهر های طبیعی و دل آزاریهای طبیعت و فقدان امکانات و سختی معیشت و تعداد کثیر فرزندان در هم می آمیزد شنیدنی  و لاجرم بر دل نشستنی است .

آنگاه که جبر زمانه مرد خانه را برای گذران امور و کسب رزق و روزی راهی شهر و دیاری دیگر می کرد و دیدارها و سرکشی های مرد از منزل و خانه و اهل و عیال  به تعداد معدودی از ایام سال محدود می شد آنهم به شرط فراهم بودن اسباب ایاب و ذهاب و مساعد بودن اوضاع جوی و دهها شرایط دیگر همان زمان بود که زن خانه شیر مردی می شد که باید از پس همه کارها برمی آمد .

گذر از زمستانهای سختی که  ارمغانش برای زمین و دل پاکش برف و باران نعمت بود و برای مادران اسباب مکافات؛ داستانها و خاطرات حماسی می سازد و به یادگار می گذارد  که باورش برای نسل ماشین لباس شویی و ظرف شویی و کهنه شور برقی سخت می نماید  . کهنه های بچه ها و لباسهای چرکشان که هر روز بروی هم انباشته می شد  باید با آب  یخ  و در دمای زیر صفر شسته می شد و دستهای کز کرده و بی حس مادر در برهوت  صفهای شیر های آب ، سراب آب گرم را به تماشا می نشست و یا تشت بر سر او را راهی رودخانه های حاشیه روستا می نمود  و آنچه که از آن دوران در وجود او به یادگار مانده  درد  مفاصل شدید دست و پاست که شب تا صبح خواب آرام را از او می ستاند .

خواب آرامی که از گذشته تاکنون نبوده و مادر در حسرتش همچنان چشم انتظار است.

جابجا کردن قد و نیم قدهای شش تا هشت نفره ای که هر کدامشان  داغی به دل می گذارند  از جابجا کردن کوه هم سخت تر است . یکی شان بر غذای  نهار ایراد می گیرد و دیگری وصله ناجور شلوراش را  به رخ می کشد . یکی شان  را شیطنت  های کودکی ربوده و مدیر ، مادر را به مدرسه خوانده و دیگریشان  هم با وجود با هوشی معطل دفتر و مداد است  و غم افزونتر بر همه اینها ناسازگاریشان با هم است که  مادر را در کنج مدیریت خانه اسیر  افکار و اخلاق و رفتار کودکانه شان می کنند .

قصه پر غصه مادران سرزمین من از آن جهت شنیدنی  است که نفت حکم خون دارد و جیره بندی اش  واجب. بخاری نفتی  الماس نایاب است و منقلی که چوب  می سوزاند و کرسی خانه را گرم می کند  شاید بهترین محفل برای گرد کردن کودکان ناسازگار دور هم . التماس سکه رایجی است که مادر برای نفت گرفته تا آب باید از آن مایه بگذارد تا راحتی بیشتری را برای قد و نیم قد هایش فراهم کند  و این بزرگ و کوچک و تازه عروس و پیر زن نمی شناسد .

مادر در سرزمین من واژه مظلومی است که هم نقش کشاورز  دارد و هم نقش نانوا . باید به وقتش بکارد و باید به  وقتش درو کند . باید به وقتش آرد کند و باید سر موعد خمیر بسازد و  تن داغ تنور را به  سر انگشتان هنرمندش داغ بنهد تا  حداقل نان برای سفره شان تهیه گردد .

مادر در این سرزمین  نقش دامدار هم دارد  او باید به موقع گوسفندان و گاو و حیوانات را تر و خشک کند و شیرشان را بدوشد و تیمارشان کند و به " رمه " برساند و اگر زمستان بود علفشان را به موقع خرد کرده و برساند .

مادر در صحنه روزگار هستی نقش  باغداری را نقاشی می کند که به موقع باید نوبت آبش را پاس بدارد و هرس باغ و بستان را  مراقبت نموده و بموقع  برای تکمیل  این بخش از نقاشی اش اقدام کند .

وقتی تراکم نقش و نگارها را در ایفای نقش مادرانه در سرزمین خود به نظاره می نشینیم جز واژه " تبارک الله احسن الخالقین " چیزی برای گفتن نمی ماند .

مادردر اینجا نقش خیاط  چیره دستی را بازی می کند که  سر انگشتان هنرمندش باید چنان هنرمندانه درزها را بهم دوخته و سوزن را از بالا و پایین شلوار پسر بازیگوشش  وارد و خارج کند تا نه آرزوی داشتن شلواری جدید را به تمنا بنشیند و نه  از پینه شلوارش دل چرکین باشد . همین دستهای هنرمند است  که از نخ های  بلوزهای نخی قدیمی نقش هنر می زند و شاهکار تولد  پای افزارهایی از جنس بلور را به تماشا می نشیند . پای افزار هایی که هم ممر درآمد است و هم مفر از  گزند سرما.

وقت نهار و شام  تازه  اوج هنر نمایی این موجود پاک طینت است . آنجا  و آنگاه باید از از انواع آنچه که در طبیعت کلور قرار دارد  بدون امداد کتابهای آشپزی و نه با یاری فر و گاز و وسایل اینچنینینی غذایی بار گذاشت تا چشم و دل  اعضای خانواده را سیر کند و کسی را ناراضی از سر برنخیزاند .

مادر در سرزمین من واژه غریبی است که نقش پر رنگش به درازای تاریخ سرزمین است و عظمت هنرش به بلندای آن . او نرنجیده و نمی رنجاند . او کینه به دل نمی گیرد و راحت تر از آنچه فکرش را بکنی می بخشد . او خود را سیر نشان می دهد تا کودکش کامل بخورد . او خود را سرحال و شاداب نشان می دهد تا کودکش بخوابد . او خود را قوی  نشان می دهد تا همه بار زندگی  تنهای تنها بر گرده او سنگینی کند .او خیلی بزرگتر از آن است که وصفش در کلام بگنجد و با چند سطر بتوان او را توصیف کرد . 

کانون خانواده  اگر گرم است از برکت وجود اوست  و اما بی وجود او  با وجود اینکه همه چیز و همه کس هستند گویی چیزی نداریم .

اوست که با وجود همه معضلات و مشکلات ، اعضای خانواده را دور خود جمع کرده و سعی وافر در ایجاد الفت و انس بین همه شان دارد . اوست که صدایش با آنکه نه از جنس زور بلکه آمیخته با ترحمی شگرف است در عمق جانها رسوخ کرده و سراچه دل را به الماس نفوذ کلامش می شکافد . اوست که بزرگ و کوچک خانواده  حکم گلهای باغ زندگی اش را دارند  و این باغبان هر مرارتی را به جان می خرد تا مبادا خار غمی بر دل نازک گلبرگ های زندگی اش بنشیند .

اهل گله و گله مندی نیست گرچند در صورتش غم سنگین نابردباریها و سختی های زندگی که کمر اورا خم کرده عیان است . اهل شکوه و شکوه گذاری نیست گرچند چین و چروک پوست صورتش  هزار توی رنجش از روز گاری است که او پشت سر گذاشته است . خود را بی نیاز از معاشرت و گفتگو نشان می دهد در حالیکه امروز بعد از چهل و اندی سال تلاش بی وقفه و پشت سر گذاشتن سال هایی مثل هم بیشتر از هر زمان دیگری نیاز به گفتگو و مرافقه و انس و الفت با عزیزانی دارد که وجودشان سکه نایاب شده است !!

گویی همین دیروز بود که بچه نازنینش را روی پاها گذاشته و لالایی می داد . گویی همین دیروز بود که گهواره را برای فرزندانش یکی پس از دیگری  رفت و روب می کرد ،گویی همین دیروز بود که ....قصه ملال آوریست یادآوری خاطراتی که اشک را جاری می سازد اما امروز در کنج خانه چشم به انتظار نشسته است و با صدای هر زنگ در مانند اسپند روی آتش می جهد که شاید چشمش به دیدار یکی از فرزندانش باز شود و نیک می داند بیشتر از آنکه خود مشتاق به دیدار باشد فرزند مشتاق دیدار است .

شاید یکی از بدی های روزگار همین جدایی هاست که  ازهشت تا  قدونیم قد دیروز و برومندان امروز  هیچکدام قسمت و نصیب او نشده و دست تقدیر هر کدام را به گوشه ای دچار و مبتلا کرده کرده است .

 و دست آخر به احترام همه از جان گذشتگی ها ، تقلاها، شب نخوابیدن ها ، به احترام  همه غصه خوردن ها  و زجر کشیدن ها ، به احترام  قد راستی که به پای ما خمیده شد و به احترام صورت ماهی که به خاطر ما چروکیده شد به احترام  دست ها و پاهایی که به خاطر زحمت برای ما درد می کنند و در نهایت به احترام وجود مقدس و پاک مادر خدا را به خاطر وجود مقدسش هزاران بار شکر کرده و از او می خواهیم سایه وجود مقدسش مستدام باد .برای همه مادران سرزمین خوب شاهرود آرزوی سلامتی داریم.

نازنین مادرفروغت کم مباد

بی نصیب از مهر تو عالم مباد

صبح ما روشن ز نور چشم توست

دیده ات هرگز قرین غم مباد*


*شعر از  سید عادل ایرانی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 22:51  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

امام زاده شالما

 درحدود 15 کیلومتر که از شهرستان ماسال به سمت تفرجگاه تاسکوه خارج می شوی  ، در کنار رود خانه ای  بزرگ ؛ انبوه درختان امام زاده ای را  در دل خود میهمان کرده و چون تاجی بر سر گذاشته اند .  این امام زاده که دارای ساختمانی باستانی و ضریح مشبک چوبی است قبور امام زادگان سید رضا و مهر علی می باشد .

اهمیت امامز اده شالما که چون  نگینی بر انگشتری زیبای ماسال می درخشد برای منطقه شاهرود ازآن جهت است که قبور تعدای از اهالی منطقه در جوار این امام زاده  واقع شده  و از طرفی تفرجگاه تاسکوه در نهایت به روستای گیلوان ختم میگردد.

از جمله در کنار ضریح مقدس این امام زاده قبور پدر و مادر بزرگوار شهید سید جلال عظمتی  قرار گرفته است .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 18:40  توسط سید امیر ایرانی کلور  

غروب !!!! دریاچه ارومیه


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 18:0  توسط سید امیر ایرانی کلور  

مشهدی طریفه

به مناسبت روز جهانی معلولین و با آرزوی سلامتی و بهبود همه معلولان؛

سر سفره شام نشسته ام که یکباره برق قطع می شود . قطع برق سراسری است و همه جا را تاریکی مطلق فرا می گیرد . هیچ چیز روشنی وجود ندارد . یکبار دیگر همه چیز را از اول  و قبل از قطع برق مرور می کنم .یادم می آید که سری قبل رفت  و برگشت آنی برق  به دستگاه تلویزیون  آسیب زده بود پس اولین کار قطع کلید سه شاخه برق تلویزیون است . کورمال ،کورمال خودم را  به جایی که فکر می کنم تلویزیون آنجاست می رسانم . دست هایم را  به زمین می مالم و  در نهایت احساس  می کنم که موفق شده ام . برمی خیزم تا به سمت آشپزخانه رفته و کبریت را  برای روشن کردن چراغ گازی بیاورم . از گوشی تلفنم هم خبری نیست تا از روشنایی اش استفاده کنم . در اولین گام پایم به چیزی می گیرد و بلافاصله احساس  خیسی . معلوم است که دسته گلم  در قالب وارونه کردن پارچ آب  به بار نشسته است . خودم را جمع و جور می کنم . موقعیت فیزیکی همه آنچه سر سفره بود را دوباره در ذهن  مرور می کنم . اولین قدم را که برمی دارم  پایم در هوا معلق می ماند نمی دانم کجا دارد فرود می آید . هر جا که هست کمی شل و کمی ولرم  و البته کمی هم آبکی است . یکبار دیگر وسایل سر سفره را مرور می کنم . تنها چیزی که این ویژگی را داشت کاسه سوپ بود . تا به خود بیایم پایم تا مچ در سوپ است . به زمین و آسمان بد می گویم . خوشبختانه زیر سفره ای پهن کرده ام. بلافاصله پناه می برم به همان زیر سفره ای و پایم را  به آن می مالم و به اصطلاح تمیز می کنم . اما هرچه زیر سفره ای را می کشم بیشتر می آید . یادم می آید که پرده  اتاق خواب را کنار سفره گذاشته بودم که  بلافاصله بعد از شام سرجایش بیاندازم . خرابکاری ام حد و حصر ندارد . همه جا تاریک است و درست مثل قبر . فرقش اینست که جا برای گردش و خرابکاری باندازه کافی فراهم است . تصمیم می گیرم که چهار چنگولی راه رفته تا خرابکاری کمتری به بار بیاورم .یک ، دو ، سه و چهار قدم که جلو میآیم  به دیوار می خورم . با خودم می گویم اینجوری نمی شود باید پاشد . دوباره اراده می کنم قد علم کنم . اما در میانه راه خشکم می زند  سرم  محکم به چیزی تیز می خورد . چشمهایم برقش می پرد . دستم را به سرم می گیرم  . مثل  کارتون پلنگ صورتی یا تام و جری شده است . سرم در آن واحد  باد  می کند . نمی دانم خون می آید  یا نه . خیسی را احسا س می کنم  حالا یا خیسی عرق است یا خون . عصبانیت از سر و رویم می بارد . تصمیم می گیرم خودم را با گرفتن دیوار و تعقیب آن به آشپز خانه برسانم . از اولش باید همین کار را می کردم . شروع می کنم .... یواش یواش و یواشتر . اما ظاهرا این ماجرا تمامی ندارد  دستم در دیوار به چیزی می گیرد . معلوم است که تابلو است و  در هوا  دستم را می چرخانم  تا با صطلاح بگیرمش اما نمی دانم چه چیز را چگونه بگیرم . در آن واحد تابلو نقش زمین می شود و  خرابکاری با پخش و پلا شدن شیشه خورده ها در کف زمین  تکمیل می شود . اینهمه سریال اتفاقات تنها یک راه پیش پایم میگذارد . نشستن و جم نخوردن . اینجاست که آن اتفاق رقم می خورد . چشم را بستن و تفکر کردن چشم را بستن و درد دل کردن با خود . چشم را بستن و به دیگران اندیشیدن .

.

.

یکی می گوید مادرزادی بوده است که نابینا شده است . مادرم میگوید یادش می آید که او می دیده است یعنی بچگی هایش همه جا را می دیده است . از زبان خودش شنیده که روزی در حیاط خانه شان  سر صبح قبل از طلوع آفتاب یک مار دوسر دیده  و از ترس نابینا شده است . من کمتر می توانم این را باور کنم . یکی دیگر می گوید سرخک گرفته و دیگری از شیوع آبله  ای می گوید که به چشم دخترک معصوم زده است . خلاصه حالا بعد از گذشت اینهمه سال آنچه که از زمان کودکی تا حالا می بینم دختر و حالا پیر دختری است که اسیر چشمان نابینای خودش است . از گذشته تاکنون خیلی مراقبش بوده ام . گرچند او حتی صدای پای مرا و خیلی های دیگر را از هم تشخیص می دهد . وقتی که قرار است که برای تعویض لامپی که تهش شکسته شده و در سرپیچ جامانده  از پلکان خانه شان پایین بروم  سعی می کنم تمام ادعاهایم را یک بار دیگر به محک آزمون بگذارم . تا پایین پله ها خبری نیست . از در که داخل اتاق را نگاه می کنم . می بینم تک و تنها گدشه اتاق نشسته است و بروی زیر اندازی پشم ها را از هم باز می کند . ما که از دست خرده ریزه های پشم همیشه این کار را در حیاط انجام میدهیم اما او خیلی راحت در اتاقش اینکار را می کند . هنوز متوجه من نیست  . به جلوتر که میروم  مرا صدا می زند با همان نام همیشگی  که مرا می خواند . ناچار به ابراز وجود می شوم . خانه اش برق می زند . بارها به چشم خود دیده ام که چنان هنر مندانه چراغ را تمیز کرده و یا غذا را بار گذاشته و یا امورات شخصی خود را انجام میدهد که آدم به تعجب وا می ماند . مادرم یار غار و دوست و همصحبتش است . زندگی شهری و دردسر های ساختگی همه را از هم جدا کرده اما مادرم همچنان به او وفادار مانده و با اینکه پا و کمرش کمتر مجال  همنشیتی  با او را برایش فراهم می سازد اما همچنان سعی می کند که به امورات اولیه اش برسد . حالا با این اوصاف است که وقتی خرابکاری های یک نیم ساعت خود را با آنهمه ادله و برهان با آنهمه ظرافت کاری او مقایسه می کنم درمانده می شوم . او یک هنر مند تمام عیار است . او قطعا یک هنرمند تمام عیار است این را باید مکررا گفت که او یکی از هنرهای خوب خداست که به مامی گوید قدر داشته هایتان را بدانید و بابت تک تک آنها مرا شکر کنید . او آینه تمام نمای درس طبیعت است که با وجود اینکه از نعمت دو چشم محروم است امکان ندارد نمازش به قضا رود و  حداقل سه ماه روزه داری اش در سال  تقلیل یابد . او سواد نوشتن و خواندن ندارد اما  رادیوی قدیمی اش بروی طاقچه همیشه روشن است و او درس هایی از آن رادیو آموخته که شاید بعضی از آنها را من  و امثال من ندانیم . او نماد شکر خداست .شکر بی منت . شکر واقعی و بی شیله و پیله . اندوحته اش از دنیا نه فرزند است و نه منزل و نه مال و نه منال . او سبکبال است و ساده و فارغ . او چشم ندارد اما قدرت باز کردن چشم خیلی ها را به دنیای واقعی دارد . البته آنهایی که به قول قرآن کریم  صاحبان چشم های بینا برای دیدن اند .

بعد ار تحریر:

حالا که بعد از ماهها این مطلب را از آرشیو دفترچه یادداشتم بیرون کشیده و بر ای انعکاس در وبلاگ انتخاب کرده ام جای خالی این زن متقی و پرهیرگار را به شدت احساس می کنم . جای خالی او را با سلام و صلوات پر کرده و برای شادی روح بزرگش صلوات ختم می کنیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 19:24  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

سلام سردار

دیدار بین یار و یاور همیشه زندگی و همسری که برای یک عمر زندگی انتخاب شده پر از خاطره های وصف ناشدنی است . مرور نامه های عاشقانه و ورق زدن خاطرات زیبای نقل شه بین مردان بزرگ جهان و همسرانشان همیشه جالب و زیباست . در سالروز شهادت میرزا کوچک خان جنگلی و بریده شدن سرش بدست " رضا اسکستانی" یکی از جالب ترین مطالبی که می توان روایت کرد خاطره آخرین دیدار میرزا کوچک جنگلی و همسرش به روایتی شیرین از ابراهیم فخرایی در کتاب سردار جنگل است :


اوضاع مان از همه جهات مغشوش و نا معلوم است. خطر از همه سو احاطه مان نموده و در معرض طوفان حوادث قرار گرفته ایم. جریانات آینده بقدر کفایت مبهم و تاریک به نظر می رسد و امکان این هست که باز تاریک تر شود و تو گناهی نداری جز اینکه همسر من هستی و سزاوار نیست بی سرپرست و بلاتکلیف بمانی و زندگی ات سیاه و تباه شود یا خدای نکرده در معرض خطر قرار بگیرد. در حقیقت حیف است که هنوز از گلستان زندگی گلی نچیده دچار خزان حوادث شوی و از طراوت و جوانی ات بی بهره بمانی در حالی که (طلاق) حلال همه ی این مشکلات است و تو بعد از طلاق به حکم شرع و عرف مجاز خواهی بود شالوده نوینی را برای زندگی آینده ات بریزی.

همسرش گفت من این پیشنهاد را نمی پذیرم. زیرا مایل نیستم به پیمان شکنی و بی وفائی متهم شوم، قبول این تکلیف در حقیقت به معنی تن در دادن به ملامت ها و سرزنش های مردم است. من اگر این پیشنهاد را بپذیرم مردم به من چه خواهند گفت. آیا نمی گویند هنگام خوشی و اقبال روزگار، با شوهرش انباز بود اما زمان بروز مصیبت ناسازگار گشته است؟

نه نه – تسلیم به چنین امری به من گوارا نیست. من زن بی حقوقی نیستم و تو را هنوز روی پله شهرت و افتخار می بینم. درست است که بین زنان، افراد هوس باز و پیمان شکن نیز یافت می شوند لیکن اکثریت با افراد باگذشت و با حقیقت و با شخصیت است که لوح ضمیرشان از وسوسه های شیطانی پاک و منزه است من که به مراتب از فرزانگی ات آگاهم از آنچه بر من گذشته است تاسفی ندارم و به آنچه به من وارد خواهد شد نیز راضی هستم زیرا به خدای عادل رئوف توکل دارم و همه پستی ها و بلندی ها و تحولات را از سرچشمه مشیت او می نگرم.

من با زندگی ساده تو خو گرفته ام

من با زندگی ساده و شرافتمند توام با فقر و قناعت خو گرفته ام و چون آمیخته به ریا و تصنع نیست، آن را محبوب و لذت بخش می شمارم و معتقد هستم که بهترین لذات جهان هستی، راحتی روح و آسایش وجدان است.

تو اگر زنده بمانی خدای بزرگ را سپاسگزار خواهم بود از اینکه به کالبدم روح تازه دمیده است و اگر از پای در آئی که طلاق خدایی خود به خود جاری شده است- با این همه محال است به پیوند دیگری در آیم و شخص دیگری را به همسری برگزینم و مطمئن خواهی بود که عهد خود را تا لب گور ادامه خواهم داد { این را گفت و های های گریست و اشک از دیدگانش جاری شد }.

میرزا از این حالت همسرش، سخت منقلب و متاثر گردید و از او پوزش طلبید و شخصیت و نجابتش را ستود و گفت: درس ادب و انسانیت را باید از طبقه شما آموخت زیرا روح و قلبتان از درک حقایق زندگی سرشار است. من زنی به نجابت و سلامت نفس و قدرت فهم و درایت تو کمتر دیده ام با اینکه دهقان زاده ای بیش نیستی معهذا می بینم که در خلال گفته هایت حقایق غیرقابل انکاری نهفته است.

همسرت دزد نبود

از اینکه وضع مادی ام اجازه نداد که یک زندگی آسوده ای مطابق شانت فراهم کنم شرمنده ام و از اینکه در شدائد روزگار و دشواری های وارده بر من همچون کوه ثابت و پایدار مانده و با این همه، ذره ای از غم خواری و مهر و محبتت نکاست از تو سپاسگذارم . معنی همسر و شریک همین است نه آنچه به دروغ بعضی ها ادعا می کنند، چه بسا زنان محیلی که به غلط و از روی خودستائی متظاهر به صفاتی می شوند که از آنها به کلی عاری اند و چه بسا زنان پارسائی که با داشتن همه ی سجایای اخلاقی ادعائی ندارند و لب از لب نمی گشایند. من تو را به نام یک زن شرافتمند و انسانی که در درجه کمال است می ستایم و از داشتن چون تو همسری که حقایق زندگی را با همان مقدار شعور دهقانی اش درک می کند به خود می بالم. شاید این هم جزء مشیت الهی باشد که امید و آرزوهای چندین ساله ام زیر تلی از حوادث و آلام زندگی مدفون شوند ولی این آخرین کلام را باید بدانی که چون همسرت دزد نبود لاجرم از مال دنیا نیز چیزی نیاندوخت خیلی چیزها درحقم گفته اند اما تو که از همسرت حتی برای روزگار نامعلوم و ابهام آمیز آینده ات کوچکترین ذخیره ای دراختیار نداری بهتر از هرکس دیگر می توانی درباره ام قضاوت کنی من از تو راضی ام که هیچگاه من را مورد مواخذه و سرزنش درباره آن چه نداشته ام قرار نداده ای و از خدای بزرگ خواهانم که از این بزرگواری و کف نفس که مظهر تقوی و فضیلت است از تو راضی باشد تنها چیزی که از دارائی دنیا در اختیار دارم یک ساعت طلا است که یادگار هدیه انور پاشا است من اینک آن را به تو می بخشم که هر وقت زنگ ش به صدا در آمد به خاطرات گذشته رجوع کنی و همسر آزرده و حسرت بر دل مانده را به یاد آوری!

این را گفت و با چشمانی اشک آلوده از همسرش خداحافظی کرد.

می گویند همسر  میرزا  با چشمانی اشک بار سر بر ستون بالای پله ها گذاشته  و اشعار زیر را با خود زمزمه می کند :

چقدر جنگل خوسی … ملت واسی … خستا نبوستی
می جان جانانا … ترا گوما میرزا کوچک خانا

خدا دانه که من … نتانم خفتن … از ترس دشمن
می دیل آویزانا … ترا گوما میرزا کوچک خانا

چیره زودتر نائی – تندتر نائی – تنها بنائی
گیلان ویرانا ترا گوما میرزا کوچک خانا

بیا ای روح روان – تی ریش قربان – بهم نوانان
تی کاس چومانا ترا گوما میرزا کوچک خانا

اما رشت جغلان – ایسیم تی فرمان – کنیم امه جان
تی پا جیر قربان ترا گوما میرزا کوچک خانا

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 23:4  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

محرم 1392

محرم  امسال هم مانند همه محرم های سالهای گذشته آمد و بوی عطر سیب و عطر یاد و خاطره ها را در فضا پیچاند .  دهه اول محرم که مانند همه جای ایران و برخی نقاط دیگر آگنده بود از فضای حزن و اندوه  ناشی از درک ظلمی سترگ بر خاندان حضرت رسول (ص) . ظلمی آشکار که از شورای سقیفه پا گرفت و با شهادت امام حسین ( ع) به اوج خود رسید . . مردمان شهر و دیار ما هم مانند همه مردمان دیندار و آزاده  دهه اول محرم را به  زنده  برپا داشتن  نام امام حسین ( ع)  و یاران  با وفایشو نیز سبک و سلوک این عزیزان همیشه تاریخ  مشغول بودند . آنچه در پی می آید  مشاهدات دو روز و اندی حضور در مراسم عزاداری سرور و سالار شهیدان ( سلام الله علیه و آله و الیلم ) در شهر کلور می باشد .

ثبت در تاریخ

چه بسیار آدابی که داشته ایم و چه هنرها و رسومی که به آن آراسته  بوده و مدتها با آن زندگی کرده ایم و یا گذشتگان ما درآن فضا و مفهوم بوده اند اما اندک نشانی از آن برای  آینده گان خود به یادگار نگذاشته ایم و نگذاشته اند  و چه بسیار آداب و رسومی که هنوز با آنها زندگی می کنیم  وشب را به صبح و صبح را به شب می رسانیم اما امیدی به حفظ آن نیست و هر روز  بیشتر  رنگ از رخساره اش می پرد . امسال شهر کلور برای اولین بار تلاش کرد به همت مردمانش گوشه ای از هنرها و آداب و رسومش را در دل تاریخ ثبت کند . مستند سازی حماسه عزاداری  برای  امام حسین(ع) و یاران باوفایش در شاهرود شاید بهترین مطلع برای اقدامات فرهنگی دیگری از این دست باشد که همه سنن و آداب  مردمان این سرزمین در لوح فشرده دلها پایدار و پابرجا بماند . نیکوکاری که هزینه این کار فرهنگی را تقبل کرده نشان داد که شعور فرهنگی مردمان دیار ما سر به عرش نهاده و آنچه اگر از دست برآید جای دریغ ندارد و صد البته هنرمندان چیره دست شهرمان هم آستین همت بالا زده و همچنان  که در گذشته پای ثابت کار بوده اند پای ثابت ماندند . شاید کار گسترده تر و شکیل تر از این هم میتوانست پا بگیرد و اجرا شده و در نهایت ثبت گردد اما  با همه محدودیت هایی که برخی از آنها شنیده شده و خیلی از آنها پوشیده مانده است  تنها می توان به  گفتن دست مریزادی بر دست اندرکاران این موضوع مهم و در خور اکتفا کرد . چه زمانی که کار نکرده باشی طبیعتا هیچ انتقادی هم در کار نیست  ولی همین که کاری انجام گردید سیل انتقادات هم روان خواهد شد . مهم اینست که این بزرگواران سینه را برای شنیدن انتقادات سازنده فراخ کنند . از خداوند بزرگ برای همه این عزیزان علی الخصوص آقای جم پور و شاد خاطر و تیم هنریشان  دوام توفیقات را آرزومندیم

جاهای خالی وپر

محرم امسال  جاهای خالی و پر بسیار زیادی داشت . اولین جای پر این محرم حضور بسیار زیاد و کم نظیر مردمان دیارمان بودند که از  نقاط دور و نزدیک خود  را به زادگاهشان رسانده بودند تا  مراسم عاشورای امسال را در حال و هوای ویژه تجربه کنند . گرچند افراد زیادی  نتوانستند خود را به زادگاه خود برسانند اما  همین حضور هم که همه شاهدش بودند را می توان دلیل و سندی بر این ادعا قرار داد که اگر زمینه های اشتغال و کسب درآمد برای شهروندان فراهم گردد می توان  جمعیت شهرمان را در مقیاس بسیار بالاتر محاسبه و ارائه کرد .

محرم امسال جاهای خالی زیادی هم داشت  . جای خالی مرثیه های وزین و سنگین و با مفهوم تاتی  که سالهای قبل تجربه شده بود و یا جای خالی بسیاری از بزرگان نوحه سرا که یا اسیر خاک شده بودند و یا در بستر بیماری بودند و یا به کهولت سن دچارند . شاید اگر درحاشیه یکی از اجتماعات بزرگ مردمی از پیر غلامان حسینی  شهرمان تجلیل می شد بهتر بود . گرچند در برخی اوقات با عنوان کلی از ایشان یاد می شد ولی مطمئنا با دعوت قبلی از ایشان و تجلیل از آنها عشق و ارداتمان به خاندان نبوی را بیشتر و بهتر نشان میدادیم . آنان که با ما بودند و هستند و خواهند بود . در پستی جداگانه به اسامی بیشتر این عزیزان اشاره  شده است  اما یاد و خاطره تک تک این عزیزان همیشه در ذهن مان جاریست و بسیاری از شور آفرینی های یاد و خاطره عاشورا با نام این بزرگواران عجین شده و آمیخته است . خدا وفات یافته هایشان را بیامرزد و به بیمارانشان شفای عاجل و به همه عمر باعزت عطا کند.

همراه با مردم

منبرش منبر عشق است و اتحاد .یکسال و اندی است با تشکیل صفهای منظم نماز جمعه شهر و دیار ما رنگ و بوی دیگر گرفته است . شاید واژه اعتدال طی سه یا چهار ماه اخیر بیشتر سر زبانها افتاده و نقل محافل و مجالس شده است . اما منطقه ما  بیشتر از سال و اندی است که واژه اعتدال در رفتار و گفتار را به عینه می بیند . مردمان دیارما را از به قول سیاسیون اینوری و اونوری دور هم جمع کرده و همه با هم برای آبادانی و توسعه می کوشند .

سالها بود که وجود جای خالی  روحانیت  پیشروی که در همه زمینه ها  سرآمد بوده  بتواند نیازهای اجتماع در همه زمینه ها مخصوصا  اجتماعی و فرهنگی   را برآورده ساخته و محور اتحاد قرار گیرد در شهر و دیار ما احساس می شد . اما امروز با حضور شخصیت برجسته و در عین حال اعتدال گرایی که حمایت آحاد مردم را با خود همراه داشته  می توان به برآورده شدن بسیاری از نیازها و احتجاجات مردمان سرزمینمان امیدوار بود . ضمن آنکه  آنچه که مشاهده می شود اینست که فراتر از بازی های جناحی و دسته بازی هایی که شاید در محیط های کوچک بیشتر مشهود و ملموس است  دیگران را  از افتادن در دام افراط و تفریط های روزمره  برحذر داشته و همه گوش به زنگ برای قرار گرفتن در خط مستقیم انقلاب اسلامی و ولایت باشند .خدایش عمر با عزت دهد

ناهماهنگی ها

انتظار براین است که شخصی را که به عنوان سر دسته تعیین کرده اند  همه حرف شنوی از او داشته باشند تا مبادا هر کس با کوک کردن ساز خود باعث آنارشیسم  یا بی نظمی گردد . انتظار براین است که در اجتماع کم سابقه ای مانند ظهر عاشورا که نماد و تبلور دین باوری و معرفت ائمه معصومین است  یا در  برنامه شام غریبان که عصاره و چکیده  یادمان یادبودهای عاشوراست  چنان وظیفه شناس باشیم تا مباد سبقت در رسیدن در بلندگو  ملاکی برای ارائه برنامه گردد . چه خوب و شایسته است که در

 جلسا ت هماهنگی قبل از ماه محرم همه این موارد بررسی و به صورت سندی مکتوب مورد عمل قرار گیرد .

آرمستانی که آرام گرفت

چندی قبل در پستی از نابسمانی قبور مومنین و مسلمین در محله کشن کلور انتقاد  شد و اینکه آنچه بر این آرامستان می گذرد با هیچکدام از آموزه های دینی ما تطابق ندارد  اما اینبار آنچه که در این گورستان مشاهده شد موجبات تشکر و قدر دانی را فراهم کرد  . افراد جوان و بی ادعایی که باعث و بانی این امر خیر گردیده و  پیش قدم شده و با جمع آوری کمک های مردمی یکی از آداب اسلامی مبنی بر حرمت نگه داشتن قبور مومنین و مسلمین  را به خوبی به اجرا درآورده وتکمیل خواهند کرد  درود می فرستیم . از جوان فعال و قابل آقای حداد که از جمله بانیان این کار خیر و ماندنی است به نمایندگی از همه همکارانش تقدیر کرده و برایشان  آرزوی سربلندی و خیر دنیا و آخرت داریم .

موسسه عاشورا را دریابیم

بعضی از آمار و ارقام بیماری های لاعلاج ویا صعب العلاج در منطقه شاهرود بسیار نگران کننده  است حتی  باوردرصدی از این آمار صورتها را برافروخته خواهد کرد . چگونه می توان باور کرد که همشهریان  ما اسیر درد و غم باشند و ما آسوده بنشینیم . راههای بسیار زیادی وجود دارد که می توان موسسه عاشورا و عزیزانمان در موسسه را تنها نگذاشت  که کمک مالی یکی از این راههاست . در پستی جداگانه قطعا به این مهم پرداخته خواهد شد. عجالتا همین را می شود عرض کرد که  به نام نامی عاشورا و به حرمت ماه عظیمی که در آن قرار داریم موسسه عاشورا را دریابیم  . مساجد بزرگ و سجاده و قربانی های زیاد و دهها مورد دیگر برای کمک کردن  خوب  و بسیار  نیکوست اما واجب تر و احسن ترین ها را باید شناسایی کرد . بر همت والا و چهره زیبای  عزیزان  موسسه عاشورا که با رازداری و امانت داری غم ها را در دل پنهان و لبخند را برلب عیان می سازند  سلام و صلوات می فرستیم .

جوانان پرشورو سر دسته ها

ماه محرم بیشتر از هر ماه دیگری ماه جوانان پر شور است . جوانان با احساسی که شور زنجیر زنی و سینه زنی را با شعور شناخت خط و راه حسین(ع) در هم می آمیزند . سر دسته های عزا داری مان را مردان  سالخورده ای تشکیل می دهند که در این راه سالها بوده و به عشق این راه به آن سن و سال رسیده اند . دهه اول محرم تلفیقی تاریخی و  زیبا و آمیخته ای عجیب از شور جوانی و شعور پیری است . آمیخته ای که ابتدا و انتها ندارد و همه  را درکنار هم در سطوح و صفوف مختلف فراهم کرده است . یکی را پشت بلند گو قرار داده و یکی را طبل بدست کرده و دیگری را زنجیر زن . یکی را ناظم دسته قرار داده و یکی را حرکت دهنده موتور و بلند گو . اجر همه ایشان با سید الشهدا(ع)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 13:19  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

محرم و پیر غلامان حسینی

شاید سنشان پیر نباشد و یا بعضی شان چرا؟ پیر هستند و به اصطلاح سنی ازشان گذشته است . اما می توان به جرات گفت که  به اندازه سن ما  و بیشتر فقط مداح بوده اند . هر کدامشان  به مرثیه ای رسا  وزیبا وبرخی شان به چند  مرتیه زیبا شهرت دارند . با اینکه برخی شان به زبان ترکی می خوانند که جوانان کمتر فهمی از آن دارند اما چنان با سوز و شورمی خوانند که همه را به خود جذب می کند. خدا را هزاران مرتبه شکر  برخی شان سر پا وو سرحال و قبراقند و متاسفانه برای تهیه  یک قطعه عکس از یک عد ه باید سراغ شان به منزلشان رفت . برخی هاشان از فرط پیری برای دوا و درمان در شهر دیگرند و صد افسوس برخی ها  اسیر خاکند .می گویند پیری تعبیر و تعریف خود را دارد و وقتی این تییتر بر تارک این پست نشست یعنی اینکه همه آنها که باید تجلیل شوند پیر باشند اما نه ! همه آنها که در این راه تلاش کرده و زحمت کشیده اند پیر غلامند  ومتاسفانه در همه گذشته از ثبت تصاویرشان غفلت شده است .. البته  در راه خسین برخی  نیز پیر خادمند و در راه  برپا ماندن راه حسین تلاش کرده اند  شاید با دادن یک استکان چای به دست کشاورز خسته ای.

تجلیل از پیر خادمان و پیر غلامان حسینی هزینه چندانی نمی خواهد ؛یک همت می خواهد و یک هماهنگی . شاید شب های تاسوعا و عاشورا بهترین فرصت بود و شاید اربعین در پیش  نیز بد نباشد اما اگر چنین نشود می ماند تا سال بعد که بازهم همه چیز به باد فراموشی سپرده می شود و معلوم نیست چه کسی باشد و چه کسی نه

این پست  تکمیل می شود

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب بروید



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 13:34  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

به خاطر نگاههای منتظر

از تاریخی که وقوع اولین تصادف اولین ایرانی را اسیر خاک کرد سالها می گذرد و از تاریخی که اولین همشهری ما در اثر تصادف جان به جان آفرین تسلیم کرد سی و هفت سال گذشته است . سی و هفت سال پیش جوان حدوداً سی ساله کلوری کارمند سازمان خدمات درمانی بر اثر تصادف کشته شد و دعوت حق را لبیک گفت . این ماجرا فتح بابی شد برای اتفاقات  بسیار دردناکی که گاه و بیگاه جان و روان همه شهروندان را می آزارد و وقت و بی وقت تن مادران و پدران سرزمین ما را می لرزاند .

قصه پر غصه جوانان  دم بختی که در اثر اشتباهاتی کوچک بزرگترین غم زندگی را برای  همه همشهریان خود ورق زده و پدر و مادران و اعضای خانواده خود را در بهت عجیب فرو برده اند قصه روزگاریست که چاره ای برای کنار آمدن با مقتضیات آن نیست.

داستان بسیار غم انگیز و ساده است . جوان دانشجو که در عین حال مشغول به کار بوده در حال عبور از خیابان تصادف می کند ،جوان دیگری سوار بر موتور در پیچ یک جاده روستایی با موتور روبرویی شاخ به شاخ می شود ،در اثر یک سهل انگاری ساده  دو ماشین در بزرگراه حریق آتش می شود و چهار نفر اسیر آنش می شوند،معلمی فرهیخته با اعضای خانواده بعد از یک روز مسافرت و هواخوری  اسیر کامیونی سرکش می شود  و در آخرین و دردناک ترین نمونه ها جوانی که قرار بوده بر سر خانه بخت برود در اثر تصادفی هولناک جان می سپارد و در فاصله کمتر یا بیشتر از یک ماه دوست و رفیقش نیز به چنین سرنوشتی دچار می شود .

مرور بر این قصه پر غصه جز تکدر خاطر خوانندگان و رنجش خاطر عزیزان شاید ره آورد دیگری نداشته باشد . درکنار آمار و ارقام اعلامی بابت انجام کار کارشناسی بر علل وقوع حوادث رانندگی خطای انسانی درصد بسیار بالایی از دلایل را به خود اختصاص می دهد. به دیگر معنا اگر از این خطاها چشم پوشی شود و درصد کمتری از علل تصادف ها به خطای انسانی اختصاص پیدا کند  میتوان به زندگی درصد بیشتری از همشهریان و جوانان امید وار بود . بی شک هیچ چیز در این دنیا شکننده تر ،  خرد کننده تر و دردناک تر از دیدن صحنه های بسیار دردناکی که گاه و بیگاه آدم بر سر قبوری با پارچه های قرمز رنگ  می بیند نیست.

مطلب در اینحصوص را خلاصه کرده و از صمیم قلب برای همه هموطنان عزیز علی الخصوص همشهریان  و جوانانی که به هر بهانه ای عازم سفرند آرزوی سلامتی نموده  و از ایشان دعوت می کنیم به جمع افراد رعایت کننده  قوانین راهنمایی و رانندگی پیوسته تا حداقل اتفاقات  را برای عزیزان هموطنان شاهد باشیم . انشاء الله

پست بعدی: محرم
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 18:24  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

مطالب قدیمی‌تر